|
|
|
||||
|
«لذت تماشای رنگین کمان»
این عکسی است که بعد از بیرون آمدن بچه ها از ورزشگاه گرفته ایم،دوباره همه دور هم جمع شده ایم، حال همه مان خوب است و حامد هم که اولین نفر ایستاده از سمت چپ است با کلاه...
حالا دیگر وقتش است که از پرسپولیس امسال و قطبی و اینها بنویسم، که برای چند روز هم که شده فاز غم و غصه و ناامیدی را رها کنم و از معجزه ای بگویم که با چشم خودم دیدم... از آن باخت 4_1 به استقلال اهواز بود که همگی احساس کردیم باید به قطبی کمک کنیم، کمک کنیم که این آدم و فرهنگی که با خودش آورده از دست نرود و نابود نشود. این بود که با بچه ها تصمیم گرفتیم 5 بازی آخر فصل را برویم استادیوم. هر بازی داستان خودش را داشت، یک روز کتک خوردیم، یک روز ماشینمان را دزد زد، یک روز مساوی دادیم تا رسیدیم به روز آخر، به زمانی که باید تمام انرژی و نیرویی که جمع کرده بودیم رها می شد و می رفت داخل زمین و در این لحظه تاریخی بود که من بزرگ ترین درس زندگیم را نه از آن معجزه دقیقه 96 که از شکی که کردم گرفتم. داستانش این طوری است که دیروز ما 10 نفر بودیم ولی اوضاع استادیوم طوری بود که خیلی زود 3 گروه شدیم و من و علی و ایمان و حامد در یک گروه بودیم که رسیدیم طبقه دوم و دیدیم نه تنها سکوها پرشده بلکه حتی برای ایستادن هم جایی پیدا نمی شود! چشمتان روز بد نبیند، 4ساعت تا بازی مانده بود و ما باید سرپا و زیر فشار آدمهایی که از سر و کولمان بالا می رفتند تحمل می کردیم. اینجا بود که من شک کردم، یکدفعه یاد بازی پارسال با سپاهان افتادم که با آنهمه بدبختی رفته بودیم و 4_1 باخته بودیم، ترس از عذاب و خماری بعد از قهرمان نشدن، آن هم پس از تحمل 7،6 ساعت فشار و تحقیر و این چیزها افتاد به جانم و یکی از بدترین تصمیمات عمرم را گرفتم که بروم خانه. ایمان نمی خواست بیاید، علی زیاد پرسپولیسی نیست ولی حامد طوری گفت نمی آیم که فهمیدم اگر پایش بیفتد در دیگ آب جوش هم می رود و می ماند. تا ساعت 3 همه زورمان را زدیم که برویم داخل جایگاه ولی نشد و ما رفتیم خانه. گل اول را که خلیلی زد یاد حس و حال استادیوم افتادم و حسودیم شد، گل را خوردیم و من همه اش در فکر حامد بودم که از ظهر تا حالا تنهایی(وای خدا، از خودم خجالت می کشم) دارد چه می کند. از دقیقه 75 بود که کم کم حس کردم دارم چیز بزرگی را ازدست می دهم، که دارد بلای بزرگی سرم می آید و برای اولین بار از ته دل دعا کردم که اینطوری نشود... سیگار چهارمی بود که از دقیقه 80 روشن کرده بودم و حالا دقیقه 96 بود، روی تخت ایستاده بودم و دستها روی سرم که معجزه شد، هوا روشن شد، باران بند آمد و رنگین کمان پیدا شد...و کات به اینسرت دستهای سپهر حیدری که دو مچ بند سبز بر آنها بود و رو به آسمان دراز شده بود... از بغل ایمان که آمدم پایین تازه یاد حامد افتادم و به ایمان و علی گفتم زود باشید که تا بچه ها از استادیوم نیامده اند بیرون برسیم آنجا و من اولین نفری بودم که پریدم توی بغل گنده حامد و صورت آفتاب سوخته اش را بوسیدم. بله، حامد احمدی با ایمان ترین آدم دیروز استادیوم آزادی بود و من بی ایمان ترینشان. حامد شک نکرد و ماند و هزینه اش را داد و مزدش را گرفت و من کم آوردم و با شکوه ترین و دراماتیک ترین قهرمانی فوتبال ایران را ازدست دادم. فکرش را بکنید، درست لحظه ای که کریم باقری داشت پرسپولیس قهرمان می شه را می خواند من پشت در بسته استادیومی مانده بودم که مثل هر بزمگاه دیگری جایی برای بی ایمانها نداشت. این طوری بود که یاد آن جمله معروف افتادم: «تنها کسانی لذت دیدن رنگین کمان را می چشند که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشند.» و البته ایمان آوردم به معجزه، به خدایی که واقعا در همین حوالی است و برخلاف تصوراتم اصلا حساب کار از دستش در نرفته. فکرش را بکنید که آن 6امتیاز کم نمی شد، یا برق را می بردیم یا مثلا با همان گل نیمه اول خلیلی بازی را می بردیم، واقعا در هیچ حالتی اینقدر حال می کردیم که دیروز و در دقیقه 96 کردیم؟ پس خدا صبر کرد و صبر کرد تا درست وقتی که همه امیدها قطع شده بود و به قول حامد صدای نفس تماشاگران هم در نمی آمد کار خودش را بکند مزد صداقت آدمی مثل قطبی و ایمان آدمی مثل حامد را بدهد. دمش گرم، واقعا که خدای مهربانی است... درس بزرگ دیروز برای من همین بود، که اگر تا آخرش بمانم و ایمان و اعتقادم به معجزه را از دست ندهم حتما به آرزویم می رسم و من از این قضیه حتی بیشتر از قهرمانی پرسپولیس عزیز خوشحالم. قهرمانی مبارک همه آدمهای حسابی.
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 16:6 توسط امیرحسین جلالی
|
|
|||||
|
|||||