|
|
|
||||
|
آهای تو که اینهمه دوری از من...
داريوش مهرجويی: سنتوري: اين حرفها را كه باور كنيم و بعد "سنتوري" را ببينيم تجربه عجيبي خواهيم كرد، مي شوداين مسير تجربه اندوزي و بالغ شدن را در همين صدو چند دقيقه پيمود، فرقي نمي كند كجاي زندگي ايستاده اي و چه كاره اي، فقط فيلم را درست نگاه كني حل است.اين يكي فيلمي است درباره اينكه مقطعي در زندگي هست كه اگر بخواهي مرد شوي، بالغ شوي و به رستگاري برسي بايد آنرا پشت سر بگذاري، تنهاي تنها هم بايد اين كار را بكني.امكان ندارد كسي همراهت باشد و بتواني راه را درست طي كني. شبيه كوره راهي در كمركش يك كوه است كه فقط براي عبور يك نفر جا دارد و نه بيشتر، يا تنهايي رد مي شوي يا اينكه قيدش را مي زني. اگر رد شدي البته ديگر كار تمام است، همه چيز به بهترين شكل ممكن سر جايش بر مي گردد.چند سال پيش داشتم يك كتاب حديثي مي خواندم، درآن به روايتي از امام حسن عسكري(ع) برخوردم كه مي گفت درجه اي از كمال هست كه كسي بدان نمي رسد مگر بعد از گذشتن از آتش و با ديدن"سنتوري" معناي اين حرف را خوب خوب فهميدم. عشق و اعتياد: تمام حرف مهرجويي در "سنتوري" اين است كه از تعاريف رايج فاصله بگيريد، ملاك هاي ارزش گذاري آنقدرها هم كه فكر مي كنيم ساده و در دسترس نيستند. و براي فهماندن اين حرف، اين گوهر، رفته است سراغ دو موضوعي كه برخلاف تصور همگان خيلي به هم نزديك و شبيهند. اما چه بسيار كسان را ديده ايم كه چپ و راست عشق را ستوده اند و در مدح آن تطويل كلام داده اند و برعكس در مذمت اعتياد وراجي كرده و آنرا نكوهيده اند. خوب كه نگاه كني اينها دو سر يك طيف هستند، نه عشق را درك كرده اند و نه درباره اعتياد چيزي مي دانند. مگر عشق جز اين است كه به كسي طوري وابسته شوي كه بدون او زندگي برايت غيرممكن شود؟ مگر كم ديده ايد كه آدم عاشق خفت بكشد و خوار شود و از حيز انتفاع ساقط شود؟ مگر معشوق چيزي جز يك آدم معمولي است؟ ولي ببينيد كه عاشق براي او چه صفاتي رديف مي كند و با چه كساني مي جنگد كه چرا به معشوق من مثلا گفته ايد يك آدم معمولي؟ و مگر اعتياد چيزي جز اين است؟وابستگي افراطي به چيزي كه بازهم زندگي بدون آن را ناممكن كند. مهمترين حرف "سنتوري" به نظر من همين است: اعتياد يا خوب است يا بد، اگر بد است فرقي نمي كند به چه چيزي باشد، به يك انسان(عشق) يا به يك ماده شيميايي(اعتياد به مفهوم رايج). فرقي اگر هست در آدمش است كه چگونه وارد قضيه شده و چطور با خود بي واسطه اش مواجه مي شود، اين را در علي مي توانيد ببينيد، عشق اولش سنتور است و به خاطرش قيد خانواده را مي زند، عشق دومش هانيه است كه به خاطرش قيد بي قيدي و آزادي را مي زند و عشق آخرش مواد است كه به خاطرش قيد دو عشق قبلي را مي زند، اگر علي به خاطر اعتيادش بايد سرزنش شود حتما بايد به خاطر پاكبازيش در عشق ستايش شود كه البته مي شود. اين وسط مي ماند تعيين تكليف هانيه خانم كه آيا حق داشته آنطوري علي را در بدترين شرايط ممكن رها كند و برود پي خوشبختي خودش؟سكانس اولين برخورد هانيه و جاويد را به ياد بياوريد، آنجا هم علي معتاد بود ولي مثل ميليونها آدم مرتب و منظم و كراوات زده اي(توصيف علي از جاويد) بود كه دور و برمان مي پلكند و چون مواد به موقع به دستشان مي رسد گوشه خيابان زمين را گاز نمي گيرند. پس بدبختي و خيابان خوابي علي از وقتي شروع شد كه هانيه رفت سراغ جاويد و بعدش هم كه خانه خراي و كارتون خوابي و اينها. شايد حرفم را قبول نداشته باشيد...اصلا بگذاريد اينطوري بپرسم كه اگر هانيه مي ماند و به علي كمك مي كرد باز هم آن وضعيت پيش مي آمد؟ مهمترين عامل ترك اعتياد اميد به اينده است، دلخوشي است و هانيه با رفتنش همه اينها را از علي گرفت. تكليف ما: بايد عاشق علي سنتوري شويم، برو برگرد ندارد، شايد اينقدر همت و وجود نداشته باشيم كه برويم و دستش را بگيريم و كمكش كنيم ولي بايد طرفدارش باشيم. اين وسط و در بازي "سنتوري" اگر برنده اي وجود داشته باشد بدون شك علي است و اجتماع و آدمهاي مرتب و منظمش و هانيه و جاويد و جعفري جلوه و هرندي و اينها همه وهمه بازنده اند. مي شود پشت خيلي چيزها مخفي شد و از اين واقعيت فرار كرد ولي هوا كه تاريك شود و اطراف كه خلوت شود، تنها كه بشويم نمي توانيم براي علي سنتوري گريه نكنيم و قربان صدقه اش نرويم، امكان ندارد... «بازم يه پيغام ديگه از علي بدبخته، علي تنها، علي پرغم، ريختن تو مجلس زدن سازمو شكستن، دستمو چلاغ كردن، مهم نيست...دنبال اون پماد ساليسيلات مي گردم كه تو بعضي وقتا رو دست و پاهام مي ماليدي، كجاست؟مهم نيست...همه اين حرفا بهانه است، بهانه هاي عاشقانه است، اما تو كوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش...»
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 14:13 توسط امیرحسین جلالی
|
|
|||||
|
|||||