بادی که بر مرغزار می وزد...

دو اتفاق همزمان؛ پیروزی الجزایر انقلابی بر مصر آمریکایی در شبی که تمام مردمان شمال آفریقا چشم انتظار شکست ناجوانمردان مصری بودند که چهار شب پیش جلوی چشم ناظرین درستکار فیفا بازیکنان الجزایری را در فرودگاه قاهره به ضرب کشت کتک زدند...
و شکست ایرلندی های سرشار از کهن سال ترین و غنی ترین سنت روشنفکری اروپا در مقابل سیاه پوستان آفریقایی ای که دارند برای قاتلین پدرانشان افتخار می آفرینند و باز هم در مقابل چشمان باز داور شرافتمند بازی که تصمیم گرفت دستهای تیری آنری بی شرف را نبیند تا پلاتینی و سرکوزی نفسی به راحتی بکشند...
آنانی که تن به بی شرفی می دهند بی شرفند، از جمله سیاهانی که تصمیم گرفته اند زیر علم مردمان و حکومتی سینه بزنند که از خون داغ صدها هزار آفریقایی بوگندو برای خودشان ادوکلن های پاریسی ساخته اند...
و باز هم بیشتر معلوم شد که چرا باید از فرانسه و فرانسویها متنفر بود، چون تمامشان بوی گند آدمکشی و استعمار می دهند...
زنده باد انقلاب کبیر، زنده باد بناپارت، زنده باد می 68، زنده باد نیکلا سرکوزی، زنده باد تیری آنری و تیم ملی آفریقایی فرانسه و زنده باد این صعود "شرافتمندانه" به جام جهانی "آفریقای جنوبی".
پی نوشت: همین الان دیدم که تیتر خبر یک صفحه اصلی یاهو این بود: " آنری متقلب است." ملت نزدیک ۷۵۰تا کامنت گذاشتن و همه به آنری بد و بیراه گفتن. می بینید؟ این همون احساساتیه که گفتم رگه هایی از واقعیت در خودش داره. این همون وجدان تاریخی مردمه. یکی می شه مارادونا که گل با دستش محبوب ترش می کنه و می شه دست خدا و یکی می شه آنری و تبدیل به منفور ترین بازیکن تاریخ می شه، حتی منفورتر از ریوالدو که سرنوشتش بعد از اون حرکت کثیف تو جام جهانی ۲۰۰۲ جلوی ترکیه هنوز پیش چشمامونه. این همون وجدان تاریخی مردمه که خیلی خیلی کم اشتباه می کنه. اتفاقا مردم تو کامنتاشونم به گل دست خدا به انگلیس اشارتی کردن...
پی نوشت۲:این ماجرای فضاحت بار داره به جاهای جالبی می رسه. بعد ازاعتراض عجیب و غریب ملت در قالب کمپینای سایت فیفا و یاهو و فیس بوک و عذرخواهی رسمی آقای سرکوزی بی شرف، یه آقای بی شرف دیگه هم زبون درآورده و از آنری حمایت کرده: پپ گواردیولا. نه پس، این آقای بی اصل و نسب رو پارسال پلاتینی و دستگاه حقه بازی عریض و طویلش به کمک یه فضاحت دیگه جلوی چلسی از هیچ به همه چی رسوندن. این حمایت نکنه کی بکنه؟ این وسط اما مردم دارن عجیب حال می دن.از این به بعد استقبال از آنری و تیم ملی فرانسه تو ورزشگاههای مختلف دیدنیه.
باز هم درباره تنهایی

ادامه دادن بحث درباره تنهایی ایده خوبی است. یادداشت نادر فتوره چی را حتما بخوانید:
سردتر نشده است آیا؟ مگر این شب نیست كه دمبهدم به ما نزدیكتر میشود؟ مگر نیاز نداریم بامداد تابناك، فانوسها را روشن كنیم؟ / دانش طربناك، بخش 125
آنچه احساس ناب تنها "بودن" را از ما آدمیان پوستوگوشتواستخواندار میدزدد ، ادراک هولناک زمان است. برای رنج همینها کافی است : پوست، کمی گوشت و استخوان. زمان و تداوماش در تنهایی، دقایق را بیش از ظرفیت وجودیشان ثقیل و ماندگار میکند و رگههای رنج را بر همین پوست و گوشت و استخوان میاندازد.
وقت نمیگذرد،از قضا زمانی که باید بگذرد و کسی را به تنهایی دیگری راه نیست. تنهایی نیز چون مرگ ماهیتی تکین و بیهمتا دارد، از همینرو هم هست که بهاشتراکگذاشتناش چیزی جز "وقتکشی" نیست. نظیر همین جنس "وقتکشی" در این جا؛ یعنی در یک صفحه دیجیتالی که گوینده "حضور" ندارد، اما حرف زده میشود. صدای او را، دمی که میگذراند، تکان دستان و صورت، لحن و در کل تصویرش در "تنهایی" معلوم نیست. چون در اینجا نیز او گرفتار تصویر نمادین است. او گرفتار مخاطبان غایب است و از همینرو نوشتناش هیچ هدفی جز "پر کردن" حفرهها و ترکها و زخمها ندارد، حتی اگر درباره آنها سخن بگوید.
جسورانهتر باید اعتراف کرد: سخن گفتن از این گزاره که "ما تنهاییم و تنهایی را نمیتوان به اشتراک گذاشت" خود نوعی پر کردن است. به بیان دیگر، تنهایی و ادراک حضورش بهواسطه زمان، مملو از حالاتی است که در تصویر نمادین ما غایباند؛ اضطراب سرنوشت و مرگ، احساس شکست، ترس از ناشناختهها، ترس از خود، ترس از جنون و... اینان غایبان تصویر ما در فضای نمادیناند. حفره ها و شکاف ها و زخمهایی که اصرار به "نبودن"شان داریم، چه در خلوت خود، چه در حضور دیگری.
شاید آن گزاره ادبیات کارآگاهی لکنت بیانم را بپوشاند: به آنها که بیش از اندازه خوشاند،به آنان که بیش از حد مودباند،به آنها که بیش از توقعات ابراز علاقه میکنند،به آنان که بیش از اندازه از اخلاق دم میزنند، شک کن. همیشه شک کن. هرکه باشند، شک کن.
مثال دیگرش همان بیمار/سوژه فروید است؛ بیماری که از دیدن کابوس(یعنی تصویر متحرک تنهایی)کتک خوردن از مردی شکوه داشت، اما مصر بود که "آن مرد که در کابوس مرا کتک میزند، پدرم نیست" و اتفاقا پدرش بود. ماجرا این نیست که او با روانکاوش رو راست نیست. او با خود رو راست نیست و نمیتواند هم باشد. یعنی برای فرار از ادراک تنهایی ناچار به پر کردن حفرههاست.
در صحنه آغازین فیلم مخمل آبی، مخاطب ابتدا با تاریکی، بعد با تحرک موجودات ریز، سپس با زمینه رنگ سبز و سرانجام با نمایی کلی از یک باغ مواجه است. یعنی حرکت دوربین از "حاق واقع" تا کارت پستال. حاق واقع ماییم و حفرهها و شکافهایمان و کارت پستال نیز باز هم ماییم، اما بدون حفرهها و شکافها و زخمها. اولی تصویر ما در تنهایی تکینمان است و دومی تصویر ما در فضای نمادین.
تصویر کارت پستالی را میتوان به نقاشیهای ویلهلم هالمن هانت، نقاش پیش رافائلی تشبیه کرد. در نقاشیهای او که مملو از جزئیات هم هست، در رنگها و اتفاقات اغراق میشود، میوهها به گونهای تصویر میشوند که انگار در حال گندیدناند. هانت، کارت پستال میکشد، یعنی علاوه بر پر کردن شکافها و حفرهها، آنها را به شکلی بیمارگونه در زیر رنگهای تند پنهان میکند و این یعنی فرار از تنهایی و اضطراب، آن هم بهواسطه نیاز ما به داشتن تصویری توپر و بیمنفذ در فضای نمادین، یعنی ادراک دردناک تنهایی، یعنی نوشتنی که درباره جملات و ترکیب ادای آنها "فکر" شده است تا مبادا دیگری از رنج و درد ما با خبر شود.
مثل همین متن که از تنهایی فراتر میرود اما حواساش به واژههایاش هست تا مبادا تصویر نمادیناش را ویران کنند. خاصه آنکه مخاطب احتمالی نه صدایش را میشنود و نه حالاتاش را در زمان نوشتن میبیند. مخاطب-یعنی فضای نمادین- با متنی بیسروصدا روبهروست، ولو آنکه گویندهاش در حال مرگ باشد و از درد، فریادها برکشد.
از کی این همه تنها شدم؟

تنهایی...
این همه آن چیزی است که این روزها نصیب ما شده است. تا به حال این قدر جدی به این قضیه تنهایی فکر نکرده بودم. که مطمئنی هیچکس را نداری. نه که برای کسی مهم نباشی، که کسی برایت مهم نیست. که به این ظرفیت و توان و باور رسیده ای که دیگر کسی برایت مهم نباشد، در عین حال که از ته دل به آدمها محبت می ورزی و احترام می گذاری و این دومی خیلی مهم تر از اولی است، احترام...
اصل نانوشته ای هست که آدمهای تنها قابل احترام ترند و البته قابل اعتماد تر. یاد «ماما میا» و آن ترانه جالبش به خیر که عنوانش بود:
«من هنوز تنهام، پس می تونی روم حساب کنی.»
تنهایی برای آدم احترام و اعتبار می آورد و این خودش پارادوکس بزرگی است. احترام و اعتبار اموری انضمامی هستند و در برابر "دیگری" معنا می گیرند و این حضور دیگری یعنی اینکه دیگر تنها نیستی و این می شود پارادوکس...
چقدر سخت است کنار آمدن با این همه پارادوکس و سعی و تلاش برای اینکه سخت و استوار نباشی تا دود نشوی و به هوا نروی. به سالهای گذشته نگاه می کنی و حسرت می خوری ولی پشیمان نیستی. از دانشگاه رفتن، از کوی دانشگاه و اخراج، از گوشه خانه نشستن، از رای دادن به احمدی نژاد، از حضور 5 ماهه در خیابان. حسرت روزها و آدمها و لحظه های از دست رفته را می خوری ولی پشیمان نیستی. مطمئن شده ای که آدمهای کف خیابان دنبال حقیقتند و مطمئن شده ای که سینه هایشان برای پذیرش حقیقت گشاده است. اینکه از خاتمی به احمدی نژاد و از ملاصدرا به هگل و از ایمان به شک رسیده ای و رسیده اند گویای همین سینه گشاده و حقیقت جوست، حقیقت...
حقیقت و تنهایی هم رابطه تنگاتنگی دارند. هر چقدر تنهاتر می شوی به حقیقت نزدیکتر می شوی و هر چقدر به حقیقت نزدیک می شوی تنهاتر می شوی. ولی به حقیقت نزدیک شدن مسئولیت می آورد و دوباره همین مسئولیت هم یک مفهوم انضمامی است و در رابطه با آدمها معنا می گیرد و دوباره می شود پارادوکس.
گفتم که تمام زندگیمان شده پارادوکس. از جمله اینکه دنبال مبارزه بوده ایم که چه بشود؟ که راحت تر زندگی کنیم؟ که گشت ارشاد و سانسور و فیلترینگ نباشد؟ که فضای سیاسی بازتر باشد؟ فضای سیاسی باز بشود که راحت تر مبارزه کنیم؟ یعنی دوباره روز از نو و روزی از نو. مبارزه مقدس است برای چه؟ برای خود مبارزه؟ یا برای رسیدن به یک نظم جدید؟ که یک سیستم تازه را جایگزین سیستم قبلی کنیم؟ این همان پارادوکس عذاب آوری است که گفتم. عده زیادی می خواستند راحت تر زندگی کنند، پس به موسوی رای دادند. بعد کودتا شد و مردم ریختند در خیابانها. آن روز 25 خرداد همه آنهایی که می خواستند راحت تر زندگی کنند آمده بودند. اما از آن روز تا 13 آبان خیلی چیزها عوض شده و حالا کسانی به خیابان می آیند که برای مبارزه تقدس قائلند. که کارشان مبارزه است، خود همین داد کشیدن در کف خیابان و آن دوآلیته ماندگار "معترض- پلیس" که از پاریس تا سین کیانگ جذاب است و البته مقدس. سوال بی جواب من این است که اگر موسوی رئیس جمهور شده بود الان چه وضعی داشتیم؟ قطعا زندگی راحت تر می شد، چنانکه در زمان خاتمی بود. ولی این جمعیت 25خرداد را راضی می کرد و نه جماعت 13 آبان را. آن وقت اصل ولایت فقیه مستحکم تر می شد و آقا مثل دوران خاتمی محترم تر و از آن افسردگی مرگبارش دورتر می شد. تمام استبداد و پوپولیسم نهفته در ذات جمهوری اسلامی زیر پرده مشارکت رویاگونه 90درصدی دوباره پنهان می شد و نیروهای موازی راحت تر فعالیت می کردند. این همان چیزی است که ما را از دوم خرداد سرخورده کرد و از خاتمی به احمدی نژاد رساند. به کسی که حرفها و تئوریهای در لفافه راست سنتی را علنی بگوید و به قول نیکفر "حقیقت رژیم" را عیان کند. که در حکومت/ وضعیت شکاف ایجاد کند و آن اختگی سال 84 را به پراتیک سال 88 برساند و این وسط خواسته و ناخواسته بودن این "تبدیل" کوچکترین اهمیتی ندارد. این همان معنای "سیاست" رهایی بخش بدیویی است:
«ایجاد شکاف در وضعیت از طریق به صحنه آوردن حذف شدگان یعنی مردم.»
حالا من از همیشه بیشتر درگیر این پارادوکسم. که سیاست به چه قرار است ختم شود؟ تکلیف "مردم" 25 خرداد روشن است. آنها همانهایی هستند که مثلا اینجا کامنت گذاشتند و گفتند تو که به موسوی رای نداده ای اصلا غلط می کنی حرف می زنی، ما می خواهیم راحت تر زندگی کنیم. اما ما "مردم" 13 آبانیم. نه اینکه 25 خرداد در خیابان نبوده ایم، که یعنی از آن روز به 13 آبان رسیده ایم. از سکوت و رای من چه شد به "مرگ بر اصل ولایت فقیه" رسیده ایم. همان روز هم معلوم بود که رای دادن به موسوی یا احمدی نژاد یا کروبی اصولا اهمیتی ندارد، اما حالا دیگر به عیان روشن شده...
پارادوکس ما همان پارادوکس تاریخی "چه – کاسترو" است، که مبارزه کنیم تا نظم جدیدی مستقر شود و بعد دوباره مشغول مبارزه با همان نظم شویم چون نظم مستقر است یا اینکه مشغول مدیریت نظم جدید شویم؟ و البته کما فی السابق پارادوکس "سیاست – مدیریت" و پارادوکس "25خرداد – 13آبان". این همان چیزی است که همیشه آزارمان می دهد، که می دانیم تنهایی باارزش است ولی نمی خواهیم تنها باشیم، می دانیم کسی قابل اتکا و اعتماد نیست ولی می خواهیم به همه اعتماد کنیم و البته می دانیم که در نهایت چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم عاقبتمان به خیر است: تنهایی.
حامی جنبش ماییم،
او باما نیست

علیرغم تلاش مفصل دو لبه قیچی ای که سالیان متمادی است مشغول بلعیدن امیدها و استعدادهای کشورهای مستقل و غیر سرمایه داری هستند، امپریالیسم و دیکتاتوری، هنوز این "مردم" هستند که تعیین کننده اند. مردم یعنی آن نیروی بی شمار و بی نشانی که به تک تک اجزا و افرادش قابل تقلیل نیست. شریعتمداری ها و احمد خاتمی ها و سردار نقدی ها از این سو و مخلمبافها و نوری زاده ها از آن سو کماکان به مزخرف گویی مشغولند. یکی جنبش مردمی ایرانیان را آمریکایی می نامد و دیگری از آمریکا عذرخواهی می کند. اما امپریالیسم(آمریکا، اتحادیه اروپایی و روسیه) همیشه حامی دیکتاتورها و کودتاچیان بوده است و خواهد بود.
اینجا ایران پس از کودتاست و نگاه ما "مردم" همچون همیشه به همان نیروی غیرقابل مهار خودمان است. روز چهارشنبه را هم از الان به کابوسهای دیکتاتورها اضافه کنید. هفته خوبی است این هفته، اولش با شکست کودتای آمریکایی هندوراس شروع شد و آخرش هم به قدرت نمایی دیگری از "مردم" ختم خواهد شد.

قرار ما ساعت ۱۰ صبح چهارشنبه مقابل دانشگاه پلی تکنیک همراه با شیخ مهدی کروبی.
اندر فواید ترشیدگی

این پست راتقدیم می کنم به قلم پاک سعید عقیقی
آقا هر آن کس که گفته چشمه خلاقیت ملت بزرگ ما خشکیده کتره ای گفته و یاوه بافته و ژاژ خاییده. بیکاری و علافی ما(به قول حضرت چشمه خلاقیت "بی عملی روشنفکرانه ما") در پاره ای از اوقات نتایج تصادفی جالب و طربناکی به بار می آورد. از جمله آنکه در ایامی که باز به قول فرمایش حضرت چشمه "مبارزه ات به ضد خودش تبدیل شده" و نه شعور و فراستش را داری که از محفل صدر الاعاظم "آقای دکتر احمدی نژاد" با "اقتصاددانها" و اهل حساب و کتاب دیوانی بهره و حظی وافر ببری و نه توان و کیاستش را داری تا نکات آموزنده در باب تفاوت "فیلم خوب و فیلم بد" را متواضعانه پیشکش جناب معاونت سینماتوغراف دولت علیه کودتایی نمایی، بالاجبار خویشتن را محصور در صفحات جادویی انترنت می بینی و به هر سو و طرف همی کشیده می شوی.
حکایت امروز ما در صفحه تارنمای اغتشاشگر بالاترین بدانجا رسید که لینکی دیدیم بس فرح افزا و دلگشا که ما را از معبر امواج شبکه محترم انترنت به وبلاگی رساند تحت الحمایه بلاگفا با نام بامسمای «یادداشتهای یک دختر ترشیده»(Anidalton.blogfa.com). کمی که سر چرخاندیم و چشمانمان دودویی مختصر زد مشاهده کردیم که وبلاگ متعلق است به ضعیفه ای 32ساله از اهالی محروسه طهران که گویی روزگاری است چشم به راه شوهر دارد و نصیبش نمی شود. ضعیفه که خود را "آنی دالتون" اسم نهاده و پی در پی گنده گوییهایی می کند که خاصیت جماعت نسوان است، بر سر در تارنمایش چنین نوشته:
«بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد»
و ما که حیرت زده شده بودیم به قد و بالای صفحه نظری افکندیم و مشاهده کردیم که ای دل غافل، چه ساده دلانی بودیم ما که گمان می بردیم حضرت چشمه یگانه تارنمانگاری است که تعداد کامنت هایش از شماره بیرون است. ضعیفه مذکوره نبشته ای دارد که افزون بر 355 کامنت دارد و در کمال حیرت تعداد بازدیکنندگان روزانه اش به مرز 5000 نفر رسیده است!
القصه توان از کف داده و به درگاه باری سر تعظیم فرود آوردیم که این بنده حقیرش را از خواب غفلت بیدار نمود و به او که داشت کم کم از حسادت تعداد بازدیدکنندگان حضرت چشمه جز جگر و حناق می گرفت فهماند که نیازی نیست از برای تحصیل بازدیدکننده مجیز خبرگزاری علیه "پارس" گویی و در مقابل "آقایان هفت رنگ" به سجده بیفتی و نویسنده ای دست شسته از عرصه جدلهای روزنامه ای را ناجوانمردانه و عربده کشان در جریده ای کثیر الانتشار به سخره بگیری و دست در دست کودتاچیان فرش قرمز زیر پای محمدرضا گلزار شوی و بر طبل بدصدای اختگی خلق به تاراج رفته بکوبی و هم دوش با دزدان و خلوتیان فریاد خر برفت و خر برفت سر دهی. با نوشتن از ترشیدگی و در کف شوهری هم می شود تارنمای میلیون نفری داشت و سلبریتی بود و چه بسا هفته ای یک دو بار بر صفحه جادوی جان در شبکه های محترم رسانه ملی ظاهر شد.
بیت:
در ناامیدی بسی امید است
تو باقلا قاتق یه کم شوید است
قرار نیست همیشه حرفی برای گفتن داشته باشیم، مخصوصا حالا که همه ننه قمرها حراف و تئوریسین شده اند و از جنبش سبز تا قورمه سبزی را صاحب کردیت و تز کرده اند. سعید عقیقی برای همه دوستداران ادبیات و سینما یک برند است. نوشته اش در این روزهایی که ظاهرا قرار شده آغاز خیز بلند سینمای ایران برای رسیدن به یک سینمای صنعتی باشد، به شدت خواندنی است. در این روزهایی که به لطف چماقداران عرصه قلم و نت، قرار شده خزعبلی مثل "درباره الی" بشود نماد سینمای ایران و حسین فرح بخش و عبدالله علیخانی و بقیه "آقایان هفت رنگ" بشوند ویترین سینمای صنعتی. در این روزهای تاریک نوشته خالق شبهای روشن عمیقا خواندنی است:
میعاد در لجن

اینرا نمینویسم که چیزی را تغییر دهم؛ چون دریافتهام که خوشبوترین گل نیز تعفن مردابِ صدسال مانده را تغییر نخواهد داد. اینرا مینویسم که در تاریخ بماند؛ که کسی در آینده بداند که جُز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزوّر و شارلاتان و هفترنگ و ریاکار؛ که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنردوستان چسبیده بودند و رهاشان نمیکردند، کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک میزیستهاند. و آنکه از پس کاروان میآید، با خود نگوید که اینان همگی مُشتی دونپایه و فرومایه بودند و به ماندن نمیارزیدند. شاید کسانی باشند که این راه را بگیرند و بیایند و امیدوار باشند که عرصه بهتمامی از آنِ دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود، و صحنه یکسر از مردمی و مردمان خالی نمانده است و نمیماند.
اکنون در دور کامل لجن، سینما از آنچه باید باشد و میتواند باشد، فرسنگها فاصله گرفته است. دروغ، تبعیض، حقکشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده و گویی جزاین چیزی نباید باشد. حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردر سینماها میگذریم، از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگانشان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دلمان را به فروش بلیتها خوش کنیم و خود را فریب بدهیم که «چرخ سینما باید بچرخد» و سینمای «پُرمخاطب»ی داریم. انگار پدری بهجای کوشش در جهت فراهمکردن رفاه دختر تازهبالغاش، او را روانهی خیابانها کند تا خرج خودش را دربیاورد و استدلالاش این باشد که «چرخ زندگی باید بچرخد» و دل خوش دارد به اینکه دختر «پُرمخاطب»ی دارد! این توهینآمیزترین جملهایست که میتوان نثار دوستداران سینما کرد.
مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفتبارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است، خدمتگذار چیزی جز جیب گشاد خود بودهاند؟ آیا با اینهمه سرمایه و مشتری که از آن دم میزنند، ذرهای بر کیفیت مهملاتشان افزودهاند؟ یا بدتر، سوراخ دعا را یافتهاند و اراجیفِ رقتانگیزشان از فیلمفارسیهای دههی 1330 هم عقبافتادهتر و حماقتبارتر به نظر میآید؟ این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسهکردن بینندگانمان به خوردشان میدهیم؟ چهکسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران، باید تئوری «کابارهی ارزانقیمت» را، که همان پنجاهسال پیش هم کهنه به نظر میآمد، دوباره علم کرد؟ یا چهکسی گفته است که سطح سلیقهی مخاطبان را باید مُشتی جاهل تازهبهدورانرسیده معیّن کنند؟ از کی تابهحال بیفرهنگها در زمینهی سینمای فرهنگی صاحبنظر شدهاند؟ آیا اصلاً تقسیمبندی سینما توسط چنین افرادی، خودبهخود، به معنای تحقیر مفهوم «فرهنگ»نیست؟ محافل سینمایی که فقط در زمینهی دریافت بودجه برای برگزاری جشنها پیداشان میشود، امروز کجا هستند؟
نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته میشوند و به واسطهی مافیای بخش خصوصی یکماهه اکران میشوند، در ردیف «آثار هنری»اند و ما بیخبریم؟ بگذارید کمی از برگهای تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرورفتهایم: چهلوچند سال پیش، صاحب سینمایی که مجبور شده بود «سیاوش در تخت جمشیدِ» فریدون رهنما را اکران کند، خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقهمندی که میخواستند بلیت بخرند و وارد سینما شوند، پیشنهاد میداد که وقتشان را بیهوده تلف نکنند، چون «فیلمش خوب نیست!» با این شیوه ، فیلم زودتر از کف فروش پایین میآمد و مدیر عزیز دوباره میتوانست «شمسی پهلوون و چهارتا شیطون» را برای بار چندم روانهی پرده کند.
البته با احتساب زمان، پرتترین فیلمفارسیهای پنجاه سال پیش، بهمراتب بر کُپیهای خجالتآور امروزینشان برتری دارند، اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلمهای مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است. آن ها تاوانِ تنندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداختهاند و اکنون نوبت به ما رسیده است. شش سال از اکران واپسین فیلمنامهی ساختهشدهام میگذرد: «شبهای روشن»، که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینما به نمایش درآمد، امروز دلبستگان بسیاری دارد که بهخاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمیآمدند و نمیآیند. و امروز با سینما قهرند، چون فیلمی نمییابند که به شعورشان احترام بگذارد... و امروز نوبت به «صداها» رسیده است. بهراستی چهکسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمعوجوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟ چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانسهای مردهی چند سینما طوری برنامهریزی شود که حتا دوستداران «صداها» هم نتوانند فیلم محبوبشان را ببیند؟ مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود میآورند؟ و نکته در این نیست که همین فیلمهای کوچک مُشتِ دروغگوهای بزرگ را بهسادگی باز میکنند؟ فیلمهایی که هزینهشان چندبرابر «صداها»ست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر «گروه فیلمهای بیفرهنگ» نیز با همین عنوان به وجود آید و جشنوارهای برای آنها به وجود آید و «زرشک زرّین» نیز که امروز برای ربودناش رقابت از هر زمان دیگری شدیدتر است، به محصولاتِ شایسته و فرحبخش سینمای «ملّی» ایران، که در عین نارضایتی ملّت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه میدهد، با عزّت و احترام فراوان اهدا شود و حمایتهای بیحساب و کتابی که در طول سالها نثار چنین خزعبلاتی شده، جایگاه خود را بیابد. خوشبختانه فهم تماشاگر ما هنوز تا سطح تهیهکنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و بهرغم کوشش مافیای تولید، مافیای سینمادار و مافیای سینمایینویس که در حقارتی وصفناپذیر، ذرّهبین به دست، بهدنبال «ساختار فیلمفارسی» میگردد، هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل را تشخیص میدهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شبهای ما هنوز روشن است و صداهایمان همچنان رساست. ما را با نشخوارکنندگان فضولاتِ گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.