زندگی بین دو روز: قدس و 13 آبان

بر طبق همان اصلی که وقوع جنبشهای سیاسی را به یک نسبت وابسته به کنش معترضین و واکنش حکومت می داند اگر به وقایع این هفته ها نگاه کنیم می بینیم که با آغاز سال تحصیلی جنبش دانشجویی فاز جدی تری از مبارزات را آغاز کرده که البته برای حاکمیت قابل پیش بینی بود. ایراد بزرگ جنبش دانشجویی در ایران، چه در دوران خاتمی و چه در حال حاضر، عدم تمایل فعالین این جنبش به ارتباط گیری با بدنه پی گیر و نخبه جنبش خیابانی و مردمی است. این بزرگترین تفاوت جنبش دانشجویی قبل و بعد از انقلاب است. به شهادت اسناد ساواک تعداد جلسات خانگی، اعم از اشکال مذهبی مثل هیئات و روضه های خانگی و غیرمذهبی شامل جلسات خانگی فعالین چپ(این جلسات غیر از مسئله خانه های تیمی جنبشهای چریکی چپ است)، بسیار بالا بوده است. در این جلسات فعالین دانشجو و غیردانشجو بر سر موضوع مشترک که مبارزه براندازانه بوده است بحثهای مداوم و مستمر داشته اند. این قضیه از جهاتی حتی شباهتهایی به مبارزات شبکه ای مورد نظر بنیاد هیفوس و جان کین و جین شارپ و حتی مانیفیست راه سبز امید موسوی هم دارد. در این چند هفته که دوباره با دانشگاهها و دانشجوها برخورد پیدا کرده ام کاملا فهمیده ام که اوضاع فکری و رفتاری یک دانشجوی 88 با یک مدل 78ای اش تا چه حد متفاوت است. مقاله عالی امید مهرگان، «بچه های انقلاب، گزارشی از چند نسل»، در این رابطه کاملترین توضیح است.
اما از آن طرف کاملا مشخص است که بخشهای مهمی از حاکمیت به سمت حاکم کردن نوعی از تعادل در رفتار پیش می رود و البته سرگرم کردن بدنه جنبش(که قطعا با فعالین جنبش متفاوتند) با مسائل فرعی. نکته مهمی که قبلا هم گفته بودم خطر باسکیزه شدن جنبش سبز در ایران است. اینکه فرمانده پلیس می گوید ما با جنبش سبز چنانچه دست به آشوب نزنند کاری نداریم(و روز قدس معلوم شد که واقعا هم ندارند) دقیقا به همین معناست. اینکه این جنبش به عنوان جنبشی اعتراضی به وادی فرسایش بیفتد و "تیزی های اعتراض" کند شوند و سبزها(که چقدر این عنوان غیرسیاسی و به نوعی فرهنگی به نظر می رسد) به عنوان یک اپوزیسیون حتی قانونی در نظام "ادغام" شوند که در مناسبتهای گوناگون به خیابان می آیند و شعاری می دهند و بعد هم به خانه شان می روند(مدلی که مثلا تحلیلگرانی از نوع مجید محمدی می گوید که صبح برای امام حسین سینه بزند و شب الکل بخورد و فردا هم با دوست دخترش برود و در خیابان شعار بدهد که این حرفها آن ور سکه فضلی نژاد و شریعمتداری است، انگار که مثلا سینه زدن و دوست دختر داشتن اساسا اهمیتی برای یک سوژه سیاسی دارد ) و نظم مستقر هم بدون دادن کوچکترین امتیازی به "مازاد دیالکتیک دولت و مردم"، که اساس هر جنبش اعتراضی در سیاست رهایی بخش به شمار می رود، به حیاتش ادامه دهد.

از آن طرف نوبت داستان قدیمی سر ملت را به شکم و زیرشکم گرم کردن توسط حکومتهای دیکتاتور پوپولیست می رسد. سینما و ورزش هم مثل همیشه خط مقدم این جبهه هستند. شمقدری معاون سینمایی دولت می شود و در اولین اقدامش گلزار و به رنگ ارغوان را رفع توقیف می کند تا ملت حواسشان دوباره به این چیزها جلب شود. از طرف دیگر دعوایی به غایت احمقانه بین تراکتور سازی و پرسپولیس و استقلال و چه می دانم ترکها و فارسها بر سر پر طرفدار بودن و از این مزخرفات درست می شود که پلاکارد سرخ بچه های دانشگاه شریف در ورزشگاه تختی سر بازی استیل آذین و تراکتور نشان می دهد که این جریان چه پتانسیلی برای انحراف افکار عمومی دارد. حتی این عملیات انتحاری سرباز و کشته شدن سرداران سپاه هم در جهت کند کردن لبه تیز اعتراضات به سپاه عمل کرده است(درباره خواسته یا ناخواسته بودنش نظری ندارم).
کاملا مشخص است که سینما و ورزش(فوتبال) بهترین ابزار حکومتها برای اخته کردن جنبشهای اعتراضی هستند. بیهوده نیست و البته فوق العاده تامل برانگیز هم هست که شکوفاترین دوره های فرهنگ و هنر این مملکت دوره های دیکتاتوری و پساکودتایی بوده اند.(مشخصا دوران پس از دو کودتای 1299 و 1332)
شاید آخرین اظهار نظرهای عسگر اولادی بهترین تایید این ادعا باشد که حاکمیت دارد به آهستگی به سمت "ادغام" پیش می رود. شکاف عظیمی که بین دولت و مردم روی می دهد در سیاست رهایی بخش تنها با ادغام است که می تواند پر شود، وقتی که آن مازاد خطرناک رابطه دولت- ملت به سود حاکمیت از بین برود و سوژه های فعال سیاسی شده دوباره به ابژه های منفعل بدل شوند و موج مبهم، ساکت و ویرانگر"مردم" دوباره به مفهوم دولت پسند "ملت" تقلیل یابد. البته نقش اتفاقات را نمی شود نادیده انگاشت. اینکه به یکباره اتفاقی کاملا ناگهانی رخ بدهد و تمام معادلات را به سود نتیجه ای نامعلوم به هم بریزد. این همان چیزی است که آلن بدیو آن را وجه تصادفی رخداد می نامد. آیا فوت رهبر انقلاب یا حتی شوک های ناشی از اجرای طرح هدفمند کردن سوبسیدها می تواند این وجه تصادفی باشد؟ فقط باید صبر کرد و دید.
دست خدا بالاترین دستهاست






سر دادن سینه ستبر روی آب و چمن...

دست خدا از آستین سن پالرمو درآمد...

دیه گو آرماندو مارادونا پیش از بازی با پرو:
حالا نه نظرات کارشناسان برایم مهم است و نه تغییری در روش بازی خواهم داد...خدا همیشه در بحرانها مرا نجات داده و مطمئنم این بار هم نجات می دهد...
و بعد از بازی:
طوفان، باد، باران سیل آسا...گل دقیقه ۹۰ پرو... ولی سن پالرمو دست خدا در بازی امشب بود...
و ما هنوز می توانیم مارادونا ببینیم.
مبارزه یا زندگی؟

امروز فیلم «عقده بادر- ماینهوف» اولی ادل آلمانی که سال گذشته جزو پنج کاندیدای نهایی اسکار خارجی زبان بود را دیدم و بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی را خواندم.
فیلم درباره یک گروه آنارشیست چپ دهه 60 و 70 آلمانی است که دو رهبرش اولریخ ماینهوف(زن روزنامه نگار معروف) و اندریاس بادر بودند و علیه امپریالیسم آمریکا و اسرائیل در آلمان غربی فعالیتهای خرابکارانه می کردند. یک جنبش پر از جوانان پر شور و روشن فکر که نمونه اش در بقیه کشورهای اروپای غربی هم وجود داشت. از آزادی سکس و نیکد پارتی شروع می کردند و بعضا به گروگان گیری و بانک زنی و هواپیماربایی ختم می شدند. گروههایی که تمامشان به سرنوشت مابقی جنبشهای چپ دنیا دچار شدند و ماله کثافت لیبرالیسم آمریکایی رویشان کشیده شد و به دموکراسیهای قلابی ای منجر شدند که آخرین نمونه اش انتخابات پارلمانی آلمان بود که دیروز انجام شد و 36درصد شرکت کننده داشت و حزب جناب مرکل صدراعظم از حزب وزیر خارجه اش(اشتاین مایر مثلا سوسیالیست) برد! در این مدل از سیاست ورزی اصولا نیازی به تقلب انتخاباتی یا سرکوب معترضین نیست، چون وقتی 70درصد واجدین شرایط در انتخابات شرکت نمی کنند چه کسی ممکن است به نتیجه اعتراض داشته باشد؟ اگر هم اعتراضی پیش بیاید مثل انتخابات سال 2000 آمریکا کاندیدای با تقلب شکست خورده به نفع منافع مثلا ملی کشورش کنار می کشد.
بیانیه سیزدهم موسوی سه نکته خیلی مهم دارد که تفاوت قائل شدن بین "مبارزه" و "زندگی" مهمترینشان است. مبارزه دائمی که شعار اصلی مارکسیسم(برگرفته از عبارت معروف انقلاب دائمی) و تمام جنبشهای چپ است توسط موسوی رد می شود:
"مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نيست. آنچه دائمی است زندگی است."
در فیلم اولین مانیفیست جنبش بادر- ماینهوف اینگونه بیان می شود:
" یک سنگ پرتاب می شود، این یک تجاوز است. هزاران سنگ پرتاب می شود، این یک عمل سیاسی است.
آتش زدن یک ماشین جرم است، اما آتش زدن هزاران ماشین یک عمل سیاسی است.
اعتراض می گوید: من با این و آن مخالفم، اما مبارزه می گوید: من به این و آن پایان می دهم."
در بیانیه موسوی دو نکته دیگر هم هست. اول اینکه پس از کودتا این اولین بار است که کسی با تحریمهای اقتصادی غرب علیه دولت احمدی نژاد مخالفت می کند. قبل از این سخنرانی سه کله پوک(اوباما و براون و سرکوزی) درباره تحریمهای سخت و حتی حمله نظامی علیه ایران و بعد از اون حتی یک نفر، تاکید می کنم یک نفر، چه از مردم و چه از سیاسیون و روشنفکران به جز حمایت و ابراز خوشحالی از این تحریمها موضع دیگری نگرفته بود. تا امروز که موسوی می گوید:
" اينک بر اثر سياست خارجی غلط و ماجراجويانه دولتی که مردم ما بدان دچار شدهاند کشور در آستانه بحرانهايی قرار گرفته است که بيشترين خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پيش میرفتيم شايد سادهانگارانه تصور میکرديم که اين يک امتياز برای راه سبز ماست، اما زمانی که میخواهيم مسير سبز را زندگی کنيم چنين نيست."
و نکته بعدی خطاب موسوی به آنهایی است که چند روز است خود را برای برگزاری جشن تولد او در روز هفتم مهر آماده می کنند. خب وقتی تحلیلگرانشان مهمترین دستاورد جنبش سه ماهه ایران را تغییر نگاه مردم به روابط دختر و پسر می دانند و احمقانه دختران و زنان را پیشروان این جنبش معرفی می کنند اعضایشان هم باید اوج حرکات اعتراضیشان شمع روشن کردن و برای فیلم خانم حنا ریسه رفتن و جشن تولد گرفتن باشد. اما موسوی می گوید:
"مردمی که میخواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدمهايی که به ناکامیشان میانجامد بابيشترين دقتها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته نفسی بیحقيقت و تعارف گونه تلقی کنيد."
برای من اما مهمترین بخش فیلمی که دیدم و بیانیه ای که خواندم همان تفاوت بین مبارزه و زندگی، مقاومت و اعتراض، جنبش و کمپین و در یک کلام سیاست و فرهنگ است. تا به حال هرگز به دائمی نبودن مبارزه باور نداشته ام و به جز جنبشی ساختارشکنانه به راه حل دیگری برای کنار زدن یک سیستم فاسد فکر نکرده ام، جنبشی که زیر مجموعه جنبش جهانی پرولتاریا علیه امپریالیسم است. هنوز هم در نگاهم به این مسئله تغییری ایجاد نشده. اما در بیانیه امروز موسوی چیزی(صداقتی) هست که حتی اگر آن را قبول هم نکنم نمی توانم به آن احترام نگذارم و راجع به آن فکر نکنم.
زندگی بدون مبارزه بی معناست. در این کوچکترین تردیدی ندارم. اما مگر نه اینکه مبارزه باید به زندگی بهتر و محترمانه تر توده ها بینجامد؟ پس چرا همیشه از نقش مردم عادی کوچه و بازار غفلت شده است و به آنهایی که علاقه ای به سیاست ندارند و به دنبال گذران راحت تر زندگی روزمره اند با دیده تحقیر نگاه شده است؟ اشتباه نکنید، این یک پارادوکس ابدی است و به این راحتیها هم قابل حل نیست. ولی باید درباره اش فکر کرد و حرف زد، مفصل و پیگیر و مدام.