گسست کامل/ شهر زیرزمینی(قسمت آخر)

متاسفانه با در نظر گرفتن تمامی جهات، اتفاقی که در جریان انتخابات 22خرداد افتاد، به نظر من تاثیرات مثبتی در کوتاه مدت نخواهد داشت. با تغییر اوضاع جهانی پس از نفرت سراسری از بوش و محبوبیت اوباما در سطح دنیا(که از محبوبیت او در کشورش بیشتر است) نظرات مردم دنیا نسبت به آمریکا و ارزشهای آمریکایی رو به بهبودی رفت. نمونه های مهم انتخاباتی در منطقه که شامل پیروزی غربگراها در لبنان و ایران و تضعیف موقعیت سوریه و شیعیان عراق و حماس است(و احتمالا تا چند روز دیگر در افغانستان هم نشان داده خواهد شد)، به وضوح آَشکار می کند که مخالفین امپریالیسم، لیبرالیسم و به طور کلی ارزشهای آمریکایی در موقعیت خطیری قرار گرفته اند. احساس خطر متفکرین چپ در سراسر دنیا از این جریان باعث شده آنها دیگر نتوانند در برابر تضعیف مبارزات ضد آمریکایی در جهان و به خصوص خاورمیانه سکوت کنند. اعتراض بی سابقه نوام چامسکی که از بزرگترین متفکرین چپ دنیاست به وضعیت ایران و همراهی اش با جنبش مردم ما دقیقا به همین دلیل است. در کشور خودمان هم قدرتمندترین متفکران چپ نوین که در راس آنها مراد فرهادپور و دوستانش یعنی صالح نجفی و امید مهرگان قرار دارند(و البته خیلی های دیگر که بیشتر هم جلوی چشمند) از پیش از انتخابات تا همین امروز با صراحت تمام از حرکت توده دفاع کرده اند.
به این ترتیب نظام انقلابی ایران اکنون به جایی رسیده که عملا اثری جز تقویت موقعیت آمریکا و هم پیمانانش در منطقه و جهان ندارد و چنانچه به زودی با یک پالایش اساسی و وسیع مواجه نشود، برای دشمنان واقعی آمریکا و فرهنگ فریبکارش چاره ای به جز آرزوی براندازی نظام فعلی باقی نخواهد ماند.
رئیس جمهوری که لااقل خود من در سال 84 امید داشتم که با آن شعارهای سویالیستی و وعده هایی که مبنی بر مهم نبودن نوع پوشش ملت و آزادی زنان و اینها داده بود بتواند چپ فکری را در موقعیت برتر قرار دهد، کارش به گشت ارشاد و توهین به توده و همپیمانی با ابله ترین لایه های سپاه و بسیج و نهادهای امنیتی کشیده است. هیچ چشم انداز روشنی برای آینده سیاسی کشور پیش رویمان نیست. اوضاع جسمانی آقا وخیم تر از همیشه به نظر می رسد و یکی از نگرانیهای بزرگ در حال حاضر به وضعیت جانشینی رهبری و اصولا نهاد ولایت فقیه پس از خامنه ای برمی گردد.
جنبش ملی ایران در سال 88 با انگیزه ها، بواعث و داعیه های متفاوتی شکل گرفت که به نظر من عمده آنها اجتماعی و اقتصادی بودند. شک ندارم که طیف وسیعی از این جنبش(که در واقع پیش از انتخابات شکل گرفت) به دلیل محدودیتهای اجتماعی و تنگناهای اقتصادی شروع به شکل یابی کردند. اما آنچه در روز 25 خرداد اتفاق افتاد و آن حضور میلیونی مردم در کف خیابان نشان داد که آن جنبش اجتماعی حالا اگر نه به طور کامل اما به طور حیرت انگیزی به یک جنبش توده ای و اصیل سیاسی تبدیل شده است. حتی اگر بپذیریم که هیچ تقلبی در انتخابات رخ نداده و تمام آن موج میلیونی ملت به دلیل جوسازی بعضی ها به تقلب اعتقاد پیدا کرده بودند، هیچ چیزی از ارزش سیاسی شگفت آور حضور آنها در خیابان کم نمی شود. مردم ایران از وضعیت فعلی ناراضیند و البته نه فاز انقلاب دارند و نه دچار توهم اند. آنها معتقدند که در جامعه جهانی امروز دارای حقانیت و لیاقت بالایی هستند و حکومت موظف است که با اعطای آزادگیهای اجتماعی و سیاسی به آنها و اجتناب از تفکرات پیشامدرنی و مسیانیستی وظیفه خود را به درستی انجام دهد. اگر عقل فعالی در سران تصمیم گیر کشور پیدا می شد باید از این بلوغ سیاسی ملت به وجد می آمد و ضمنا این نکته بدیهی را درک می کرد که ادامه روند فعلی جمهوری اسلامی و طرفدارانش را به یک شهر زیر زمینی تبعید خواهد کرد که در آن می توانند چنانچه همیشه آرزویش را داشته اند فقط و فقط بسیجی و خانواده شهید ببینند و دسته جمعی ما اهل کوفه نیستیم بر زبان بیاورند. این گسست کامل و پارگی نهایی متاسفانه و علیرغم میل ما در صورتی که حاکمیت به روند فعلی ادامه دهد به زودی اتفاق خواهد افتاد که البته شک ندارم سرنوشت شومی را برای همه به دنبال می آورد. آن موقع دیگر آن حجم از درک و بلوغ سیاسی بالا و مسئولیت شناسی و موقعیت سنجی مناسبی که در تک تک آن توده میلیونی در روز 25 خرداد دیدیم جایش را به طیفی از آدمهای عصبی و پرخاشگر و بی شکل و هویت خواهد داد که از زور خشم تنها به نابودی می اندیشند و لاغیر.
گسست کامل/شهر زیر زمینی(۳)

سومین علت این انتحار سیاسی از سوی تیم کودتاچی را می توان روحیه هیئتی آنها دانست. آنچه برای ما که از بیرون داریم به قضیه نگاه می کنیم راجع به ترکیب تیم کودتا قابل حدس و شناسایی است مجموعه ای از بعضی آدمهای شاخص در بیت رهبری مثل آقا مجتبی، اصغر حجازی(همان عالیجناب خاکستری که گنجی درباره اش کتابی منتشر کرد) و گرانمایه، گروهی در بسیج(حسین طائب، سردار حجازی) و اعضای سپاه(اعم از قرارگاههای استان تهران، حفاظت اطلاعات و قرارگاه خاتم) که شامل افرادی چون جعفری، ذوالنور، فیروزآبادی، سردار رشید، حاج علی فضلی و صادق محصولی می شوند را دربر می گیرد. نکته بسیار مهم در رابطه با این افراد حاکمیت نوعی نگاه هیئتی به تمام امور سیاسی و امنیتی است. به عنوان مثال اگر کسی در حلقه های خصوصی تیم مداحان مشهور نزدیک به بیت رهبری شامل حاج منصور ارضی و سعید حدادیان، گروه نویسندگان روزنامه کیهان و حتی پایگاهها و حوزه های بسیج شهری وارد شده باشد و با روحیات حاکم بر آنها آشنا باشد حتما دیده که اصولا دینی که در چنین محیطهایی ترویج و تعلیم داده می شود هیچ سنخیتی با دین سنتی و فقه جواهری ندارد و دینی کاملا ایدئولوژیک و ماکیاولیستی است که برای رسیدن به آنچه رضایت الهی تلقی می شود هیچ مرزی نمی شناسد. نگاه آنها به سیاست کاملا مرید و مرادی و ارباب و برده ای است و به مخالفان خویش از ته دل به چشم مخالفان خدا و رسول و امام زمان می نگرند.
البته در رابطه با تقلب انتخاباتی این نکته نباید مغفول بماند که در انتخابات دوران اصلاح طلبان هم تقلب انجام می شد که این قضیه را خود من که در جریان انتخابات مجلس ششم جزو اعضای هیئت اجرایی یکی از حوزه های مرکزی بودم به چشم خود می دیدم که رایهای هاشمی رفسنجانی صدتا صدتا رد می شد و خوانده نمی شد. اما دقیقا به دلیل داشتن نگاه سیاسی در طیفهای اصلی اصلاح طلبان، آنها هم مانند همه سیاستمداران دنیا می دانستند که تقلب هم اولا باید به شکلی شیک و حرفه ای انجام شود(همان طور که در همه جا این طور است که آخرین نمونه مشهورش پیروزی تقلبی بوش بر ال گور در انتخابات سال 2000 آمریکا بود که اصولا مسیر جهان در هزاره سوم را تغییر داد) و ثانیا حوزه اش آن قدر گسترده نباشد که نشود آن را در بین مردم جا انداخت.
روحیه هیئتی که از آن صحبت کردیم و توهمی که در خود شخص آقا و همچنین در سطوح دیگر کودتاچیان همیشه وجود داشته موجب ایجاد نوعی "طمع" احمقانه در آنها شد که این طمع را می توان به عنوان سومین دلیل ارتکاب کودتای انتخاباتی دانست. در تشریح این طمع باید دانست که در هیچکدام از انتخابات رقابتی قبلی نظام تقلبی فاحش و بیش از 10 تا 15 درصد در آرا صورت نگرفته بود. البته در انتخابات غیر رقابتی شبیه آنچه در انتخابات ریاست جمهوری سال 68 اتفاق افتاد که هاشمی رفسنجانی با "رفیقی" چون عبدا... جاسبی رقابت می کرد، عددسازی انجام شده بود تا درصد شرکت کنندگان در انتخابات بالاتر نشان داده شود. ولی در یک انتخابات رقابتی شبیه دوم خرداد 76 که نمایندگان اجتماعی و اجرایی دو نامزد اصلی به دقت مراقب طرف مقابل هستند اصولا امکان چنین چیزی وجود ندارد. (البته اخیرا از یکی از دوستان که در سال 76 عضو ستاد خاتمی بوده شنیدم که آن سال و پس از قطعی شدن شکست ناطق هم عده ای از آقا خواسته اند که نتیجه را برگرداند و ناطق را برنده اعلام کند و آقا آن را به مصلحت ندانسته است)
طمعی که از آن صحبت شد به این ترتیب در انتخابات اخیر عمل کرد: طبیعی بود که باقی ماندن احمدی نژاد به هر قیمتی برای طیف پیش گفته در حکم مرگ و زندگی بوده است. اما آنها به همین قضیه اکتفا نکردند و به دلیل همان توهم و روحیه هیئتی(که مثلا با خواندن یک دعای فرج و نذر صدتا صلوات برای سلامتی امام زمان همه چی حل می شود و اینها)تصمیم می گیرند نه تنها احمدی نژاد باید برنده شود که چند اتفاق دیگر هم باید بیفتد:
اول اینکه نصاب شرکت کنندگان در انتخابات امسال باید در طول تاریخ انقلاب بی سابقه می شد تا در شرایط پسااوبامایی جهان و در آستانه نبرد نهایی در موضوع اتمی نظام دست بالا را از حیث مشروعیت داخلی در اختیار داشته باشد. برگزاری مناظره ها و چراغ سبز آقا برای رد شدن از تمام خط قرمزها و عدم برخورد نظام با آن حجم از کاروانها و کارناوالهای تبلیغاتی سبزها جزو ترفندهایی بود که به نظرم 95درصد مردم را قانع کرد تا در انتخابات شرکت کنند و این رقم حیرت انگیز و بی سابقه ای به شمار می رود.
دوم اینکه تعداد رای احمدی نژاد باید از آرای خاتمی به عنوان شاخص دوران اصلاحات بالاتر می بود تا او و اصلاحات برای همیشه از ادعاهایشان خلع سلاح شوند. پس تصمیم گرفته شد که تعداد آرای احمدی نژاد 5/24 میلیون از 39 و خرده ای میلیون نفر شرکت کننده باشد.
سوم اینکه آرای مهدی کروبی به عنوان آوانگارد ترین نامزد و تنها نامزدی که برنامه های مدون سیاسی و اجتماعی داشت و عملا اکثریت مطلق طیف جدی و سیاسی و نخبه تحول خواه به او رای دادند(شک ندارم که 90درصد آرای موسوی از بغض احمدی نژاد و به دلیل مطالبات اجتماعی و نه سیاسی در سبد او ریخته شد) به قدری تحقیرآمیز باشد(کمتر از یک درصد کل آرا و حتی کمتر از آرای باطله) تا دیگر کسی حاضر به سردادن شعارهای جدی آزادی خواهانه و اصلاح طلبانه در ایران نباشد.
خب، طبیعی است که چنین اتفاقی در عالم واقع خلاف تصورات متوهمانه طراحان که معتقد بودند چون امام زمان طرفدار پیروزی احمدی نژاد است همه چیز به خوبی و خوشی حل می شود پیامدهای وحشتناکی به دنبال می آورد که دیدیم آورد. و تازه این شروع سقوطی است که ارتفاع پرتگاه و سرعت این سقوط در آینده به عوامل مختلفی بستگی خواهد داشت. به این ترتیب چنانچه این طمع متوهمانه - که محصول همان خصلت هیاتی، سطحی و بدون تحلیل سیاسی رایج در بین کودتاچیان است- در کار نبود شاید می شد لااقل نحوه کار را حرفه ای تر و عملی تر طراحی کرد. مثلا اگر این میزان دامن زدن به آتش زیر خاکستر شرکت در انتخابات نبود و مشارکتی به طور معمول 55 تا 65 درصدی شکل می گرفت و بعد احمدی نژاد و موسوی با آرای نزدیک به هم راهی دور دوم می شدند و آرای کروبی هم همان قدر که بود یا لااقل رقمی نزدیک به آن(من آرای کروبی را حداقل چیزی بین 7 تا 9 میلیون تخمین می زنم)خوانده می شد و نهایتا در دور دوم با اختلافی اندک و ناپلئونی احمدی نژاد پیروز معرفی می شد، قطعا و مسلما چنین بازخورد عجیبی در جامعه پیدا نمی کرد.
مدل شمارش و اعلام نتایج امسال آن قدر عجیب و حیرت انگیز بود که حتی در تصور ما هم نمی گنجید. یادم نمی رود که شب اعلام نتایج در خانه بچه ها و در حالی که مدام با این و آن در تماس بودیم حدود ساعت دو نیمه شب که تازه 30درصد آرا خوانده شده بود به یکی از دوستانم که عضو یکی از هیئتهای نظارت شورای نگهبان بود زنگ زدم و در عین ناباوری دیدم که خواب است و بعد هم که راجع به نتیجه از او پرسیدم گفت احمدی نژاد 24میلیون رای آورده!
این تازه غیر از نوع برخورد سرکوبگرانه و استالینی کودتاچیان با معترضین است که از پیام آقا درست دو سه ساعت پس از اعلام نتایج شروع شد و به مصاحبه مطبوعاتی و قشون کشی احمدی نژاد در میدان ولی عصر و آن شال سبز و خس و خاشاک ختم شد. اتفاقا همین برخوردها هم دقیقا از روحیه زیاده خواهانه و متوهمانه ای که درباره اش سخن گفتیم نشات می گیرد.
ادامه دارد...
گسست کامل/شهر زیر زمینی(۲)
به این ترتیب و با فرض اینکه ایران به زودی در شورای امنیت به آخرین مرحله درگیری با قدرتهای برتر جهانی می رسید، حاکمیت تصمیم به معامله ای عجیب و عظیم با روسیه و چین زده است. اتفاقی که پس از روی کار آمدن دولت نهم افتاد، خارج شدن تیم اروپای غربی گرای زنگنه/بهزاد نبوی از مدیریت نفت و گاز کشور بود که نتیجه اش شیفت تمرکز انرژی ایران از توتال و شل و بی پی روی گازپروم و دیگر قدرتهای بزرگ نفتی و گازی روسیه و چین است. کنار رفتن دولت فعلی و سرکار آمدن همان تیم نفتی قبلی برای روسیه و چین به هیچ وجه قابل تحمل نبود. اولین نشانه های این معامله با روسیه در قرارداد خط لوله ناباکو معلوم شد که ایران به نفع روسیه از شرکت در این معامله بزرگ سر باز زد تا انحصار کامل انتقال گاز به اروپا کماکان در اختیار روسیه باشد. این جریان از نظر سیاسی به شدت به نفع روسیه است که نمونه کوچکی از آن را در قطع گاز ارسالی به اوکراین و به زانو درآمدن نارنجیهای این کشور دیدیم.
چین هم با توجه به دست بالایی که در اقتصاد این روزهای بحران اروپا و آمریکا پیدا کرده و با توجه به اینکه از بودجه حدودا چهارهزارد میلیارد دلاری سال 2009 آمریکا حدود نصف آن استقراض از دولت چین است، می تواند با خیال راحت به پاکسازی های قومی خود ادامه بدهد و پس از تبت و تایوان به سراغ سین کیانگ و ترکهای مسلمان اویغور برود و جامعه جهانی را نیز به هیچ حساب کند. ملاقات هفته گذشته کلینتون و مقامات چینی و موضعگیریهای او نشان داد که دست آمریکا در مقابل قدرت عجیب چین تا چه حد بسته است. پس تنها می ماند اعتراض ایران به عنوان مهمترین کشور اسلامی جهان که خب، از قبل معامله شده بود و خیال چینی ها از ایران راحت تر از همیشه بود.
رویکرد بی سابقه حکومت به این دو کشور در چهار سال گذشته و ترس آنها از به خطر افتادن این رویکرد در صورت تعویض دولت و روی کار آمدن دوباره غربگراها در ایران، انجام معامله پیش گفته را ضروری تر کرد. پس معامله به این ترتیب انجام شد که ایران اجازه روی کار آمدن اصلاح طلبان را ندهد و در عوض روسیه یا چین از حق وتوی خود در شورای امنیت برای کمک به فرایند اتمی شدن ایران استفاده کنند. سخنان هیلاری کلینتون در هند که به نحوی ابلهانه از اتمی کردن کشورهای حاشیه خلیج در صورت دستیابی ایران به بمب سخن گفت( و دست بسته دولت متبوعش را بی موقع باز کرد) احتمالا آخرین حربه آمریکا و متحدانش برای جلوگیری از اتمی شدن ایران است. صحبتهای کلینتون وقتی مهمتر جلوه می کند که آنها را در کنار قضیه حق وتو قرار دهیم. یعنی اگر آمریکا از شورای امنیت خیالش راحت بود و از وتوی روسیه یا چین نمی ترسید، هرگز به چنین رویکرد پرهزینه ای فکر نمی کرد(اتمی کردن کشورهای منطقه).
به ياد برادر شهيدم محسن روح الاميني
چشمان تو
سلام بهاری ست
در خشکسالی بیداد
که یارای دشنه گرفتن نیست اما
آواز تو
گلوله ی آغاز
که بال گشودست به جانب دیوار
دیوارها اگر که دود نگشتند
آواز پاک تو
رود بزرگ میهن
این رود ، در لوت می دمد
تا در سرتاسر این جزیره ی خونین
سروها و سپیدار
سایه سار تو باشد
در کوچه ها
حتی اگر هجوم ملخ بود
ما با سپر به کوچه قدم می گذاشتیم
حالا که دشمن ما مخفی است
زندان
تمام کوچه های خلوت این شهر
شاهین من
که چشم های تو نارس
و در احاطه به خون ریز نارساست
تنها خلیفه نیست دشمن و دژخیم
هشدار
مخفی است دشمنت
بابک اگر برادر ما بود
در قتلگاه دشمن این خلق
با گونه های زرد خموشی می گرفت اما
دل بسته ایم
به گونه های تو ای امید فرداها
تو بابکی
با گونه های آتشی سرخ
وقتی لباس تو ریش ریش ، در هم و پاره
وقتی که چشم های تو در حسرت دویدن و بازی
خیره مانده بود
گویا میان همهمه ی پارک
با آن صدای کودکانه به من گفتی
عریانی مرا
هرگز نه کسی گفت و نه دانست
با شانه های خمیده
بارکش بودن
دیوارهایی از گل که نیست
دیوارهایی از گل که نیست
با شاخه های همهمه گر ، درهم
ا فتاده
با غرشی از گل و آواز
نام ترا در سپیده بخوانند
برگردن تو سرو می آویزم
تا سرافرازی
ز سرو
بیاموزی
اینک که سر پناه تو می سوزد
در این حریق هرزه در ایان
به جستجوی کدام دامنه
گیرایی چه صدایی
صدای پدر
در صدای ریزش باران است
اگر چه دامنه اینجا نیست
بایست در باران
هرگز مترس
هرگز مترس
پیراهن است صدایش
پیراهن است صدایش
خواهی پرید دوباره شاهین کوچک ما
و پرده های سیاه دو چشمش را
کنار خواهی زد
او را دوباره تو خواهی دید
او را
که سرافراز گرفتاری ست
در این جزیره ی خونین
او را
که شورشی ست
در خون سکوت ما
او رادوباره تو خواهی دید
او را که
سوار بر دشنه های گرسنه نمودند
و با دو آفتاب طلوع کرده
در دو گودی گونه
از میان بیابان
چو روح جنگل رفت
با دست های کوچک خود
ستاره می چینی ؟
از آسمان شهر تو آخر
ستاره خواهد ریخت
با چشم های سیاهت
که خواب می خواهند
اینک کنار خیابان
بارانی از ستاره ترا جذب کرده است
در جذبه ای
که دنبال یک ستاره ی گمنامی
مادر تو
برایت ستاره می چیند
آه را به هیئت توپی می آراید
بازی کودکانه ی تو
ای کاش رنج مادرانه ی او می سوخت
بر گردن تو سرو می آویزم
تا سرافرازی ز سرو بیاموزی
خسرو گلسرخي
گسست کامل / شهر زیر زمینی (1)

حالا و پس از گذشت چهل روز از انتخابات تاریخی 22 خرداد و کودتای انتخاباتی، سرکوب و اوضاع امنیتی متعاقب آن بهتر می شود راجع به آنچه گذشت، زمینه های رسیدن تیم حاکم به عملی چنین پرهزینه و خطرناک و دورنمای آینده نظر داد. برای تشریح وضعیتی که به آن دچار شده ایم به شدت نیازمند واکاوی شرایط پیش از انتخابات هستیم. دقیقا به این دلیل که به شخصه و در تمام صحبتها و بحثهای پیش از انتخابات به تمام گزینه ها فکر می کردیم به جز آنچه اتفاق افتاد. یعنی حتی در شوخی هم فکراینکه ممکن است حاکمیت تن به چنین خبط عظیمی بدهد، در ذهن هیچ کدام از ما نمی گنجید.
اما برای یافتن پاسخ این سوال که چرا حاکمیت تن به این ریسک خطرناک داده است می شود از مسیر برهان خلف استفاده کرد. به این معنا که فرض کنیم چنانچه موسوی در این انتخابات برنده می شد چه تغییراتی قرار بود رخ بدهد که برای هیئت حاکمه انجام یک کودتای انتخاباتی را اجتناب پذیر کرد؟ تمام استدلال ما برای باور نکردن چنین اقدام عجیب و غریبی از سوی حاکمیت بی ضرر و خطر بودن شخصیت میرحسین موسوی و دولت احتمالیش بود. اما روند تحولات پس از انتخابات و به خصوص مواضع، بیانیه ها و عملکرد موسوی نشان داد که ما کاملا اشتباه می کردیم. دو عیب و نقص بزرگی که در موسوی دیده می شد، یعنی ماندن در فضای دهه انقلابی 60 و نیز بی شکل بودنش، به طرز حیرت انگیزی در وقایع اخیر به سودش تمام شده اند. مدل بیانیه ها، طراحی اعتراضات، شعارهای به کار گرفته شده در سخنرانیها و نوع سازماندهی مردم در کف خیابانها هرچقدر از مدل مدرن حجاریان(فشار از پایین- چانه زنی در بالا) دور بود به مدل امام خمینی(فشار از پایین و بالا و چپ و راست بدون کوچکترین انعطاف و چانه زنی) نزدیک بود. استفاده از تفکر و به خصوص شعارهای مذهبی در اعتراضات و از همه مهمتر فاصله گرفتن موسوی از تنه جریان و به موازات آن حرکت کردن( و نه در راس هرم آن قرار گرفتن شبیه آنچه در مدل جنبش مخروطی وجود دارد) از دیگر شباهتهای موسوی و خمینی است. در زمینه بی شکل بودن هم به واقع هنوز مشخص نیست(موسوی مشخص نکرده) که آیا لیدر جریان است یا عضوی از آن. تاکید او بر استفاده از خلاقیت مردم در نوع اعتراضات و به خصوص تاکید چندباره اش بر اینکه در کنار مردم و به عنوان عضوی از آنها در اجتماعات شرکت می کند(دو بار شرکت در راهپیماییهای آزادی و میدان توپخانه و یک بار شرکت در نماز جمعه) باز نشان دهنده فاصله او و تیم مشاورانش از مدل اعتراضات مدرن است. مقایسه عملکرد موسوی و مثلا خاتمی و تیم مشارکت- مجاهدین به عنوان نیروهایی که از الگوهای مدرن اعتراضی استفاده می کنند، در فهم آنچه گفته شد تاثیر زیادی دارد.
به این ترتیب معلوم می شود برخلاف تصور ما از بی خاصیت بودن کاراکتر موسوی و بی خطر بودنش برای ثبات قدرتی که در حاکمیت شکل گرفته، دولت احتمالی او می توانست خطرات بالقوه ای برای کاست قدرت به دنبال داشته باشد.
دومین خطری که با کنار رفتن دولت فعلی حاکمیت را تهدید می کرد به مسئله بسیار مهم هسته ای برمی گردد. به این ترتیب که با روی کار آمدن دولت اوباما در آمریکا موقعیت جهان شباهت زیادی به دوران ریاست ریگان پس از رسوایی کارتر پیدا کرده است. کاراکتر نمایشی اوباما شبیه همان چهره هالیوودی ریگان است، با این تفاوت که جهان امروز به دلیل تهی شدن کامل از هرگونه عمق و حاکمیت بلامنازع ظاهر و سطح و رسانه برای پذیرش چنین کاراکتری آمادگی بیشتری دارد. به این ترتیب همان طور که غول شوروی که اصلی ترین دشمن آمریکا پس از جنگ جهانی دوم محسوب می شد در دوران ریگان به زانو درآمد، دولت اوباما بهترین(و شاید آخرین فرصت) برای شکست غول دوم یعنی ایران و اقمار منطقه ای و جهانیش(به قول هانتینگتون اسلام غرب ستیز) محسوب می شود. انتخابات لبنان که درست سه روز قبل از انتخابات ایران انجام شد زنگ خطر را برای حاکمیت به صدا درآورد. مذاکرات سوریه (متحد اصلی ایران در منطقه) با نمایندگان اوباما، قدرت گرفتن دولت غرب گرای نوری مالکی در عراق پس از خروج نیروهای آمریکایی و رویکرد جدید حماس در فلسطین صدای این زنگ خطر را بیشتر کرد. به این ترتیب با روی کار آمدن یک دولت غرب گرا در ایران آخرین میخ بر تابوت آرزوهای تیم حاکمه(شامل سپاه، دولت احمدی نژاد و بیت رهبری) برای تبدیل شدن به قدرتی هسته ای(با در اختیار داشتن بمب اتم) فرو می رفت.
ادامه دارد...