به احترام آقای هاشمی رفسنجانی

این از خصایص عجیب دنیای سیاسته که این طوری مواضع و نظرات توش تغییر می کنه، و البته از عجایب اوضاع کشور ما. نماز جمعه امروز خیلی خوب بود. من و ژیمالا هم مثل خیلیای دیگه رفته بودیم. البته اون دوباره سر تا پاشو سبز کرده بود و منم که مثل همیشه بودم. به جز اون ماجرای اشک آور و باتومی که سر رودکی نوش جون کردم و این دفعه واقعا دل و روده مو داشتم بالا می آوردم، بقیه قضیه خیلی خوب بود، در واقع بهترین اتفاق این روزای تلخ و سیاه.
فعلا کاری به بحثایی که با ژیمالا کردم ندارم که البته به وقتش براتون تعریف می کنم. اما عجالتا اینو بگم که برای اولین بار عاشق هاشمی رفسنجانی شدم. مردی که تو خطبه های نماز جمعه امروز حرف می زد، مردیه که با افتخار دلم می خواد پشت سرش راه بیفتم و به عنوان لیدر قبولش کنم(و همون طور که گفتم این برای من که عمری با این آدم مخالف سرسخت بودم خیلی عجیبه) ،برخلاف آقای میرحسین موسوی که هنوز کوچکترین جذابیتی برام نداره و البته در کنار مرد شجاع و صادقی به نام مهدی کروبی.
منم یکی از میلیونها نفر معترضی هستم که معتقدم انتخابات باید ابطال بشه و احمدی نژاد نباید دیگه سر قدرت بمونه. اما من هم مثل تمام مردم نظرات خاص خودمو دارم که بالطبع اینجا اونارو مطرح می کنم. من با وجود عشق و احترام عمیقی که برای امام و شخصیتش قائلم اما مدل حکومتی ولایت فقیه رو هیچ وقت قبول نداشتم و هنوزم ندارم. اما همین امروز و با وجود تمام مشکلاتی که این نظام داره کاملا طرفدارشم، حتی اگه همچنان با ولایت فقیه به کارش ادامه بده. من به نهاد روحانیت عمیقا احترام می ذارم و معتقدم تنها نیرویی که در طول تاریخ مبارزات مردم در این کشور توانایی و پتانسیل لیدری اونا رو داشته و داره همیشه و هنوز روحانیت شیعه اس. من از هیچ چیزی تو این دنیا به اندازه آمریکا و به طور کلی نظام سیاسی اروپای غربی(در همه وجوهش شامل لیبرال دموکراسی، مرکانتلیسم، سرمایه داری و به خصوص محافظه کاری) متنفر نبوده و نیستم. پس خیلی طبیعیه که اعتراض من و آمریکوفیلها با هم تفاوت ماهوی داشته باشه. اونا به این شرایط معترضن چون این رو فرصتی می دونن تا از نظامی که ۳۰ ساله داره آنتی آمریکا بودن رو تو دنیا ترویج می کنه انتقام بگیرن. اما من اعتراض دارم دقیقا به همون دلایلی که هاشمی امروز گفت. همون جایی که راجع به آزادی زندانیای سیاسی حرف زد و بغض کرد و گفت: چرا باید کاری کنیم که این نظام و این همه خون و جون مقدس که پاش ریخته شده به این وضع بیفته؟ که دیگران بشینن و برای ما تعیین تکلیف کنن. من اگه یه موقعی طرفدار احمدی نژاد بودم هم فقط به همین دلیل بود که بدبختانه اون و مخصوصا خامنه ای کاری کردن که از اصل این تئوری هم دیگه خیلی سخت می شه دفاع کرد.
حالا محسن سازگارا برمی گرده و می گه منظور هاشمی از این حرفا روسیه اس، اما همون طور که دهقانپور هم بهش گفت کاملا واضحه که منظور هاشمی کیه. بعد از انتخابات مستر باسمه بزرگ به طور موقتی وجهه کثافت آمریکا تو دنیا یه ذره بهتر شده که نتیجه انتخابات لبنان و بعدش ایران هم بی تاثیر از اون نبود. اما برای من واقعا خیلی عجیبه که یعنی خامنه ای به اندازه سیدحسن نصرالله هم درک سیاسی نداره که برداشته و یه همچین خریت غیرقابل تصوری رو مرتکب شده؟!! نفرت جهانی از آمریکا به اندازه ایه که مطمئنا خیلی زود این فاز جدید سوسول بازی و هالیوودی و سلبریتی کردن سیاست که مستر پرزیدنت مشنگ جدید آمریکا برداشته هم اثرشو از دست می ده. البته آدمایی مثل خامنه ای و احمدی نژاد و البته قطب مثلا چپ دنیا یعنی روسیه و چین که از هر راستی حرومزاده تر و آدمکش تر و پول پرست ترن متاسفانه دارن بهترین کمکو به آقای اوباما می کنن.
من از فردای انتخابات امیدوار بودم(که اصلا هر کسی ادعای کار سیاسی داشته باشه و مدام دم از ناامیدی بزنه فاز غلط گرفته) که نظام به زودی دست از این حماقت بزرگی که کرده برداره و به راه اصلیش برگرده. اگه الان هم دغدغه ای دارم و تلاشی می کنم فقط به این دلیله که این اتفاق بیفته و این نظام با خطر مشروعیت مردمی مواجه نشه. چون شکی ندارم که اگه یه روزی سرباز و ژنرال آمریکایی و اروپایی قرار باشه واسه من دموکراسی بیارن، حتی اگه این کشورو به بهشت موعود هم تبدیل کنن، اسلحه دست می گیرم و به بهترین و عزیزترین شعار سیاسی عمرم به بهترین وجهی عمل می کنم، شعار ویت کنگ های سایگون و اطرافش: "یانکی ها رو بکشید".
امروز به دلسوزی و به خصوص تعقل و تدبیر هاشمی ایمان آوردم و از ته دل امیدوارم که هر چه زودتر اتفاقی که منتظرشم بیفته و به هر طریقی که شده نتیجه انتخابات عوض بشه و تیم احمق کودتاچی برای همیشه خلع ید بشن و کشورم از مسیر خطرناکی که توش افتاده بیرون بیاد و نجات پیدا کنه. پس احترام تمام قامت من برای آقای هاشمی رفسنجانی.
درباره ژیمالا...

این لحظه به نظر من و ژیمالا بهترین معرف جامعه پس از انتخابات ۲۲خرداده. یک برادر سبزپوش معترض که دستاشو سپر بلای یه برادر پلیس کرده تا کتک نخوره. به نظر شما کدومشون برادرترن؟
دیگه باید برگشت. هر چقدر هم که اذیت شده باشم و دهنم تو این یه ماه سرویس شده باشه دیگه نمی شه سوسول بازی درآورد و پشت ادا و اطوار قایم شد. به دو دلیل:
اول دلیل عمومیش؛
اینکه به مبارکی و میمنت فردا قراره عشق اول و آخر من یعنی اکبر عزیزم که از برکت حماسه انتخابات دهم و شعبده بازی آقامجتبی و آقامحصولی از غارتگر بیت المال و نقش منفی اول همه داستانا و بحثای سیاسی ۳۰ سال اخیر به قهرمان ملی و نجات دهنده مردم گوگولی مگولی تبدیل شده، بیاد نماز جمعه و لبهای تشنه و تف زده ملت رو سیراب کنه تو این گرمای تهران داغ داغ. خب وقتی مراد و الگوی همه عمرم برگشته من کیم که برنگردم؟ هان؟
دوم یه دلیل شخصی؛
و اونم اینکه تو جریان درگیریای ۲۵خرداد، همون جایی که یه عده ای با تیراندازی مستقیم کشته/شهید شدن همین طور که داشتم فرار می کردم به یه دختری برخوردم که خیلی برام جالب بود. مانتو و روسری و شلوار و کتونی و جورابش سبز بود و کلی از موهاشم سبز کرده بود و کلی هم چیزای سبز به خودش آویزون کرده بود. به من که برخورد البته خیلی داغون به نظر می رسید. چشاشو می مالید و داد می زد که سوختم و اینا. منم چون دو سه روز بود عاشق رنگ سبز شده بودم معطلش نکردم. یه سیگار آتیش زدم و دودشو فوت می کردم تو صورتش. خلاصه زدیم قدش و با هم راه افتادیم سمت آزادی. ولی نمی دونم چی شد که تو شلوغی خیابون دوباره گمش کردم...
گذشت و گذشت تا رسید به سی خرداد یا همون شنبه سیاه. اوضاع عجیب و غریب اون روز طوری بود که فقط باید در می رفتم تا گیر نیفتم و باتوم و تیر نخورم. حالا اینکه چقدر موفق بودم بماند. اما سر خیابون جیحون بود که چشمتون روز خوب ببینه، چشمم افتاد به همون دختر سبزگستر. البته این دفعه سرتاپا سیاه پوشیده بود. ولی هنوز از چشاش داشت اشک میومد و دادش بلند بود که سوختم و اینا. رفتم جلو و سریع سیگارو روشن کردم و ...
بچه هایی که شنبه سیاه رو از نزدیک دیدن می دونن که فرار من و دخترک از اون شرایط چقدر سخت بوده. ولی به هر جون کندنی بود ما فرار کردیم و ساعت ۱۱ شب بود که دوتایی نشسته بودیم رو یه نیمکت توی پارک انارستان و داشتیم سیگار می کشیدیم. دختر عجیبی بود، باباش سفیر ایران بوده تو فرانسه و چون خیلی به فرهنگ فرانسه علاقه داشته اسم دخترشو گذاشته ژیمالا، اسم یکی از قهرمانای معروف ادبیات فرانسه.
خلاصه من و ژیمالا اون شب تا صبح کلی با هم حرف زدیم. لازم به توضیح نیست که خانواده دختری با سطح فرهنگی ژیمالا اینا هی چپ و راست زنگ نمی زدن به موبایلش تا پیجش کنن. صبح بود که تصمیم گرفتیم تا هنوز روز بالا نیومده از هم جدا شیم و بریم خونه هامون، البته با امید به روزای خوب پیش رو.
از اون روز تا حالا اتفاقای خیلی جالبی افتاده که کم کم براتون تعریف خواهم کرد. قصه های شگفت انگیزی که خوندنش برای شما هم جالبه. قصه های من و ژیمالا...