بودنبروک ها؛ زوال یک خاندان

این روزا دارم کتاب عظیم «بودنبروک ها؛ زوال یک خاندان» توماس مان کبیرو می خونم. بیشتر از هر چیزی به حال و هوای این روزام می خوره. هیچ وقت نظریه آریایی بودن نژاد ما و ژرمن ها رو از نظر تاریخی قبول نداشتم، اما این روزا همه ش دارم فکر می کنم چقدر ما و آلمانیها، تاریخ ما و آلمانیها شبیه همه. به خصوص عبور از سلطنت ویلهلم و ورود به عصر جدید اونا و عبور از نظام مزخرف پهلوی و عصر جدید ما.
چه روزای بدی شد. قرار نبود این طوری بشه. شبا و روزای پر از کابوس و نگرانی. هر شب باید دونه دونه دوستامو چک کنم تا مطمئن بشم همه شون سالم و آزادن. دیشب یکیشونو گرفتن. چه روزای بدی شد. قرار نبود این طوری بشه...
مردم کشورم دارن روزای سختیو می گذرونن و البته حاکمان کشورم. الان وقت یه تصمیم بزرگ برای همه اس. درسته که روزای بد و سختیه ولی ما داریم یکی از بزرگترین صفحات تاریخ این کشورو ورق می زنیم. صفحه ای که اون طرفش یه فصل تازه اس.
قدر این روزا رو بدونید. مواظب خودتون باشید. همدیگه رو از سلامتی تون باخبر کنید. این روزا هیچ فایده ای نداشته باشه حداقل همه مونو مهربون تر کرده. زندگی ادامه داره و برای اونایی که شانس بیارن و سالم از این "مخمصه" بیرون بیان روزای بهتری خواهد اومد. دیگه وقت بحث سیاسی نیست پس جوابی برای هیچکس ندارم. فقط مواظب خودتون و عقاید و احساساتتون باشید.
بودنبروک ها؛ زوال یک خاندان...
جمعه ساعت ۱۰صبح، ميدان هفت تير

اين احتمالا بهترين حركت اعتراضي در هفته اخير خواهد بود. حركتي معادل آنچه از مهدي كروبي انتظار داشتيم. به هر كه مي توانيد خبر بدهيد.
جمعه ساعت ده صبح مهدي كروبي از ميدان هفت تير پيشاپيش معترضين به وضعيت انتخابات و به سمت نماز جمعه حركت خواهد كرد.
قرار ما ساعت ده صبح روز جمعه، ميدان هفت تير.
تا اطلاع ثانوی
میزان تخم بعضیهاست
هنوز از شوک اتفاقی که افتاده درنیومدم. پست قبلی رو ساعت ۴ صبح روز شنبه و در حالی که رای احمدی نژاد هنوز به ۱۹میلیون نرسده بود و رایهای تهران خوانده نشده بود نوشتم که به خاطر مشکلات نت دیرتر آپ شد. اما نتیجه ظهر شنبه و اطلاعاتی که ازدوستام تو وزارت کشور و این ور و اون ور گرفتم نشون می ده که قضیه از اون تقلب ساده همه انتخاباتای قبلی فراتر رفته، پس به هیچ وجه دیگه نمی تونم حرفای اون پست رو قبول داشته باشم.
من که این دو شبه دارم دیوونه می شم و هنوز باورم نمی شه یه همچین اتفاقی افتاده باشه. درسته که به احمدی نژاد رای دادم ولی هرگز نمی تونم از کسی که برخلاف خواست ملت روی کار اومده حمایت کنم پس دیگه پشت احمدی نژاد نیستم. این دو شبه تو خیابونا منم قاطی مردم مشغول اعتراض و این ور اون ور دویدنم و منتظرم ببینم چی می شه. ولی این وسط و بر اساس چیزی که تو خیابونا دارم می بینم درصد کمی ازون جماعت سبزکی تو خیابونا هستن و خیلی از کسایی که دارن کتک می خورن طرفدارای شیخ و مخالفین رژیمن.
برای نظامی که قرار بود میزانش رای ملت باشد این یک فاجعه است. هرچند که هنوز رای ملت به موسوی رو اشتباه می دونم ولی وقتی مردم یه چیزیو می خوان فقط باید به نظرشون تمکین کرد، همین.
کاش بین کسانی که این روزا از همه طرف صداشون دراومده یکی شبیه این مرد پیدا می شد، فقط یکی و نه بیشتر. اون وقت می شد امیدوار بود که مملکت از مسیر بسیار خطرناکی که توش افتاده نجات پیدا کنه.

مگس

تحمل این همه فشار و استرس برام سخت شده و اگه بخوام این طوری ادامه بدم سخت تر هم می شه. این پست «صورت زخمی» رو دیروز همین موقعها نوشتم، وقتی که چند ساعت از پایان اون مناظره لعنتی گذشته بود. اما از سال 80، دارم به خودم قول می دم که استرس کشنده روزهای انتخابات رو بذارم کنار. اصلا اون چند روز آخرو ول کنم و برم مسافرت. یا کلا بی خیال اخبار و روزنامه ها و تلویزیون و نت و میتینگ و ستاد و این حرفا بشم. یا اصلا رای ندم. اما همیشه این قرار یادم می ره و آش و کاسه همونا می شن که بودن.
نمی دونم چرا از دیشب تا حالا یاد فیلم «مگس» کراننبرگ افتادم. این فیلم عجیب و غریب داستان مردیه که یه دستگاه (مثلا شبیه اون دستگاه تسلا تو فیلم پرستیژ نولان) ساخته و باهاش یه انتقال انجام می ده. یه چیزی رو تجزیه می کنه و دوباره ترکیبش می کنه. یه زن خبرنگار اتفاقی با مرد آشنا می شه و یه رابطه عاشقانه بینشون شکل می گیره. بعد یه شب مرده خودش می ره تو دستگاه و اتفاقا یه مگس هم وارد دستگاه می شه. بعد از انتقال کم کم معلوم می شه که دستگاه ژن مرد و مگس رو ترکیب کرده و مرد کم کم به یه مگس بزرگ تبدیل می شه. زن که نمی دونه چیکار باید بکنه متوجه می شه که حامله اس و مرد هم می فهمه که تنها راه بهتر شدنش ترکیب دوباره با یه انسانه. زن ترسیده و بین عشق و زندگی عادیش دومی رو انتخاب می کنه و تصمیم می گیره بچه رو که معلوم نیست چیه سقط کنه. بعد نوبت مرد مگس شده اس که بین عشق و نجات خودش دومی رو انتخاب کنه و زنو به زور بفرسته تو دستگاه. اما دوست پسر سابق زنه که اون جاس دستگاه رو از کار می اندازه و زن رو نجات می ده. مرد که حالا دیگه کاملا به یه مگس تبدیل شده از زن می خواد که بکشدش و زن هم این کارو می کنه.
نمی دونم چرا یاد «مگس» افتادم ولی می دونم که این سر و صداها بی فایده اس. تو این شور و هیاهویی که به پا شده قطعا بخشهایی از حقیقت گم می شه. بعد مگه اصلا قراره تو عالم سیاست مدرن اتفاقها بر اساس حقیقت بیفته؟ کجای دنیا این طوریه؟ تو کدوم دوره انتخابات همین ایران خودمون تمام حقیقت بر تمام دروغ پیروز شده؟
آرش خوشخو پریروز تو اعتماد نوشته بود که موج سبز نشون میده هر دولتی سر کار بیاد باید بدونه طبقه متوسط شهری الان خیلی نقش تعیین کننده ای پیدا کرده، این خیلی حرف درستیه. طبقه ای که الان بر ضد احمدی نژاده همین طبقه متوسط شهریه. احمدی نژاد الان برای این طبقه شبیه جف گلدبلوم «مگس» شده. اونا الان به جای احمدی نژاد یه مگس گنده و کریه المنظر می بینن که می خوان زودتر از شرش خلاص شن. معلومه که هیچکدوم یادشون نمیاد یارو از اول براشون شبیه مگس نبوده که اتفاقا خیلی هم شیرین بوده(تعبیر جینا دیویس از گلدبلوم در اوایل فیلم «مگس»).
اما من این وسط چی می گم؟ مشکل اصلی من و چند نفر معدود مثل من که کمتر از پنج درصد این جامعه هفتاد میلیونی رو تشکیل می دیم چیه؟ اشتباه نکنید، اصلا ربطی به رای و انتخابات نداره. اون پنج درصد هرکدوم به یکی رای می دن اتفاقا. مسئله اصلی شکاف بزرگیه که بین این پنج درصد و بقیه ایجاد شده و روز به روزم در حال عمیق تر شدنه. من دیگه این مردمو نمی شناسم، از نگاهها و حرفا و احساسات و خنده ها و گریه ها و عشقا و نفرتاشون هیچی نمی فهمم. اونا هم منو نمی بینن و باهام حرف نمی زنن. اگرم بزنن بعد از یه مدت خیلی کوتاه متوجه تفاوتا می شن و می رن. این طبقه متوسط شهری که الان شده معمای بزرگ شهر من، هزاران سال از من دوره. منم و چند تا از دوستام که مثل همیم، اونا هم هر کدوم چندتا دوست دارن که تو این دایره ان. هر کدوم مشغول زندگی خودمونیم، رای خودمون، مدل لباس پوشیدن و حرف زدن و راه رفتن خودمون. اما آخرش دوباره جمع می شیم دور هم، سر و تهمونو که بزنن بازم فقط وقتی پیش هم هستیم احساس آرامش و راحتی می کنیم. تمام حرف من اینه که تو این انتخابات هرکی رئیس جمهور بشه و هر اتفاق دیگه ای هم تو هر حوزه دیگه ای بیفته باز هرکی به هرکی رای داده می ره سراغ زندگیش و دوباره من و اون چند نفر می مونیم و البته بقیه این پنج درصد.
حالا ما مرض داریم که خودمونو از بقیه جدا کردیم؟ یا اصلا این بقیه ان که ما رو طرد کردن؟ اصلا این چه ربطی به انتخابات داره؟ یا به «مگس» کراننبرگ؟ نمی دونم. ولی یه جورایی احساس می کنم دارم زیادی خودمو درگیر می کنم. نه اینکه کار واجب تری داشته باشم، اما مسئله اینه که آخر قصه معلومه دیگه. چیزی که قابل حل نیست و روز به روز بدتر و غیرقابل تحمل تر می شه این شکاف عمیق و بزرگه.
شکافی که دیگه حتی نمی شه به پر شدنش امیدوارهم بود. یا باید ول کرد و رفت، یا باید موند و به همین جمع محدود و مختصر که مدام داره دایره اش تنگ تر می شه اکتفا کرد.
اصلا نمی دونم چرا این وقت صبح هنوز بیدارم و چرا دارم این دری وریا رو می نویسم، شاید چون دلم به حال مگس می سوزه، شایدم به دلایل دیگه. ولی حالا دیگه مطمئنم که اتفاق مهمی قرار نیست بیفته.
«مگس» یه سکانس عاشقانه بی نظیر داره. جایی که مرد فهمیده دیگه نمی تونه مثل آدم زندگی کنه و باید از عشقش جدا شه. مرد که ظاهرش به شدت زشت و زننده شده به زن که داره گریه می کنه می گه از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد. بعد برمی گرده و می گه:
«یه مگسی می خوابه و خواب می بینه که آدم شده و عاشق شده و احساس می کنه خوشبخت خوشبخته، اما یه دفعه از خواب پا می شه و می بینه همون مگس زشتیه که بوده.»
صورت زخمی*

«در دنیا خروارها خروار امید وجود دارد، اما نه برای ما»
"تئودور آدورنو"
به همه طرفداران میرحسین موسوی مژده می دم که می تونند از امشب به این وبلاگ بیان و انواع و اقسام فحشا رو به من بدن، که آدم حکومتم و طرفدار فاشیسم و دیکتاتوری و این حرفام. اما اتفاقی که امشب افتاد بهترین بهانه برای منه که آشکارا به رایی که 4سال پیش به احمدی نژاد دادم و اونو به کروکودیل خونخوار نظام، یعنی هاشمی رفسنجانی، ترجیح دادم افتخار کنم و تو این دوره هم بهش رای بدم. اما چند تا نکته:
1- همیشه از نظر فکری به "نظام فکری چپ" به معنای اعمش اعتقاد داشتم و معنای چپ رو هم نه فقط در جمع گرایی افراطی سوسیالیسم روسی و چینی و نه فقط در مدل رومانتیک فرانسه دهه 60 و نه فقط در مدل سوسیال-پوپولیستی آمریکای لاتین، که در ترکیبی از همه اینها می دونستم. چه اینکه وقتی کارل مارکس کبیر "مانیفیست" یا "برومر هجدهم" رو می نوشت حتی در خیالش هم تصور میراث دارای خونخواری مثل لنین یا استالین رو نمی کرد. به قول مراد فرهادپور بزرگ مارکس برعکس اونچه تبلیغ می شه بزرگترین فردگرای عالم بود و این لنین و استالین بودن که میراث بی نهایت بزرگ اونو به گند کشیدن. چپ در معنای اصیلش به معنای آوانگاردیسم، آنارشیسم و رادیکالیسم بعد از خمینی برای اولین بار در وجود محمود احمدی نژاد متبلور شد.
2- وزارت ارشاد و علوم در ساختار سیاسی جدید(پسارفسنجانی) ملک طلق رهبری و در درجه بعدی روحانیت و کاستهای سنتی نظام مثل موتلفه و بازار بوده و هست. حتی در زمان خاتمی دیدیم که مهاجرانی و دکتر معین نتونستن کارایی رو که می خواستن انجام بدن و پیشرویهاشون به سرعت متوقف شد. در وزارت علوم که اصولا نهاد نمایندگی مقام رهبری اگر نه بالاتر از وزیر که لااقل هم عرض اون عمل می کنه. پس صفار هرندی و زاهدی(یا هر کس دیگه ای) اصولا در اختیار احمدی نژاد نبودن. این نکته رو واسه این گفتم که اصولا شتک اصلی دولت نهم در این دو حوزه رخ داده. من خیلی دلم می خواد دختر و پسرایی که امروز سبزپوش شدن و نفرت از احمدی نژاد رو می گسترونن بگن که کجای زندگیشون مستقیما به این دو حوزه مربوط می شه. اگه دوستای من از احمدی نژاد متنفرن دلیل دارن و منم دلایلشونو قبول دارم. یکیشون تو مطبوعاته و بیکار شده، یکیشون فیلمسازه و محدودیت داره و یکیشون نویسنده اس و دنبال یه فضای آزاد می گرده. اما جالب اینه که هیچکدوم از اینا و اصولا هیچ کدوم از کسایی که سرشون به تنشون می ارزه(مثلا طیف علامه دفتر تحکیم و پلی تکنیکیایی مثل مجید توکلی که 115 روز انفرادی اوین رو کشیده) با وجود نفرت از احمدی نژاد به هیچ وجه به موسوی تمایلی ندارن. تمام حرف من اینه که اولا این دو حوزه کاملا دست رئیس جمهور نیست(صابون تعلیق از تحصیل در سال 80 و در اوج شکوفایی خاتمی به تن خود من خورده) و ثانیا برای شخص من دولت رادیکال و ضد سیستمی مثل دولت نهم برای کوبوندن موجودی مثل رفسنجانی باید چنین هزینه هایی رو بده. و ازون مهمتر اینکه در هیچکدوم از دولتهای چپ در هیچ جای دنیا آزادی بیان و اعتراضات مدنی وجود نداشته و نداره.(حتی در نمونه مدرن و توسعه یافته ای مثل چین)
3- تمام ایراد من به میرحسین موسوی همین چیزی بود که در مناظره امشب دیدیم. اینکه موسوی چند ورق کاغذ داشت که وقتی از روی اونها می خوند حرف می زد و به محض اینکه سرشو بلند می کرد به تته پته می افتاد. اینکه موسوی می گه دولت احمدی نژاد به مصوبات مجمع تشخیص(به ریاست هاشمی) و مجلس(مجلسی که برای اولین بار تو تاریخ انقلاب به چهارتا وزیر یه رئیس جمهور رای نداد و امروز رئیس واقعیش یعنی محمدرضا باهنر طرفدار سرسخت موسویه) عمل نمی کنه و اتفاقا همین برای من امتیاز این دولته. اینکه اگه به قول موسوی رئیس جمهور قراره چارچوب کاریش سند چشم انداز و قانون توسعه پنج ساله رفسنجانی باشه پس اصلا به چه دردی می خوره؟ رئیس جمهور اون وقت قراره بشینه نقاشی کنه؟ این البته یک تلقی از سیاسته، تکنوکراتیسم و محافظه کاری. شاید هم برای مدل خاصی از پیشرفت و توسعه مفید باشه. به هرحال در کنار خیل عظیمی که در دوران رفسنجانیزه شدن حکومت به خاک سیاه نشستن یه عده ای هم به اوج رسیدن. خیلی از این سبزا دختر و پسر مدیرای تپل و لپ گلی و چاق و چله این که تو این 20 سال از گوسفندچرونی به زانتیاسواری و زعفرانیه نشینی نائل شدن. اما این مدل مورد علاقه من نیست. من عاشق تفکر چپم و این تفکر دنبال مبارزه با قطب قدرته. حالا هر بلایی سر بقیه میاد بیاد. از این نظر هر کسی حق داره مدل مورد علاقه شو انتخاب کنه. مدل هاشمی یا مدل خمینی و احمدی نژاد.
4- استراتژی احمدی نژاد که تو مناظره امشب رونمایی شد نظام رو تو موقعیت بسیار حساسی قرار می ده. همون طور که از قسمت آخر حرفای موسوی معلوم شد. مطمئنا بلافاصله بعد از پایان مناظره تلفنا و سفارشا و تغییر استراتژیا شروع شده. از فردا مناظرات انتخاباتی و اصلا کل جریان مبارزات تغییر خواهد کرد. باقی کاندیداها دیگه نمی تونن بشینن روبه روی هم و حرفای همو تایید کنن.(عصبانیت غریزی موسوی تو 10دقیقه آخر همه چیزو نشون داد)تصمیم گیری نهادهای قدرت تو این روزای پایانی به شدت تحت تاثیر این مدل مناظره احمدی نژاد قرار گرفته و باید دید چه اتفاقاتی رخ می ده. بدون شک این روند هر نتیجه ای رو به دنبال داشته باشه نتیجه مستقیم کله خری موجودی به نام محمود احمدی نژاده. خب، این همون دلیلیه که من به خاطرش احمدی نژاد رو انتخاب کردم. ما که شانس حضور تو بعضی دورانهای تاریخی رو نداشتیم با این چیزا بیشتر حال می کنیم تا با داشتن یه دولت و حکومت آروم و محافظه کار که توش سیاستمدارا مشغول کار خودشونن و مردم هم همین طور. کما اینکه سه سال اول بعد از دوم خرداد رو همین طوری حالی بردیم اساسی.
4- من به احمدی نژاد رای می دم به خاطر اینکه تنش و نزاع بین لایه های قدرت رو برای خودم و جامعه ای که توش زندگی می کنم مفیدتر می دونم. اصلا انکار نمی کنم که بعضی از مردم این مدل رو نمی پسندن و دنبال یه زندگی آروم و بی دغدغه می گردن. این اصلا حسن من یا ذم اونا نیست، اصلا اونا از من عاقل تر و بهترن. حالا که شکر خدا نامزد اونا داره برنده می شه و مرد ترمزبریده ما داره خودکشی سیاسی می کنه.
5- البته بین طرفدارای میرحسین موسوی هم بعضی از آدمای بادغدغه وجود دارن، آدمایی که فکر می کنن تفکر احمدی نژاد زندگی و کشورشونو به پیش نمی بره. خیلی از دوستای منم جزو این دسته هستن. من بهشون احترام می ذارم ولی دارم می بینم تمام آدمایی که خیلی خیلی برام محترمن به کروبی رای می دن. من عباس عبدی رو آدم بسیار محترم و آگاهی می دونم، دوستای نزدیک خودم مثل پویان و حامد و پدرام رو کاملا می شناسم و آسیبایی که تو دوره احمدی نژاد دیدن رو دقیقا لمس کردم، برای دانشجویای پلی تکنیک و به خصوص اون چهار نفر عمیقا احترام قائلم و به دموکراسی خواهیشون ایمان دارم. به نظر من هم اگه کروبی انتخاب بشه اتفاقای خیلی مثبتی خواهد افتاد. به نظر من حتی تحریمی های صاحب تحلیل هم قابل احترامن. اما در کل به دلایلی که گفتم من به احمدی نژاد رای می دم.
6- حالا دیگه کاملا حس می کنم که شاید تو یه دوره ای بودن دوران ریاست جمهوری هم مثل خیلی از حوزه های دیگه احمدی نژاد اولین باشه. احتمالش زیاده که موسوی رئیس جمهور ایران بشه. اما برای من این قیافه داغون و پکیده ای که با بدترین شکل ظاهری در بین کاندیداها امشب روی تصویر تلویزیون اومد و برای اولین بار تو تاریخ پسارفسنجانی به اون و بچه هاش و حتی ناطق نوری و پسرش این طور واضح و صریح گیر داد خیلی دوست داشتنیه. اتفاقا این قیافه زشت احمدی نژاد برای من یه نشونه بزرگه. اینکه برای من همیشه صورتهای زخمی و داغون در مقابل صورتای همیشه شیش تیغ و بشاش و خوشگل و تپل مپل جذاب تر و قابل اعتمادتر بودن، همون طور که آدمای آش و لاش و زمین خورده همیشه از آدمای اتوکشیده و همیشه موفق و منزه برام عزیزتر بودن. شاید اینا دلایل احمقانه ای برای رای دادن باشه، قبول. اما من ترجیح می دم احمق باشم تا اینکه دوباره مجبور بشم قیافه خندون راسپوتین ایران/عالیجناب سرخپوش یعنی رفسنجانی رو ببینم. واقعیتش خشم و کینه و دندون قروچه دائمی اکبر تو این چهار سال بدجوری زیر زبونم مزه کرده، هرچی نباشه چند سال انتظارشو کشیده بودم.
* فحش دادن رو می تونید از همین تیتر شروع کنید!
فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی رو دیشب دیدیم دیگه. شاهکار مجید مجیدی در ارائه تصویری بی نهایت ریاکارانه و پوپولیستی.بدون حتی یک پلان از دختر و پسرایی که تو شهر دارن از استاد دفاع می کنن و پر از نماهای امام و شهدا و زنای چادری و خنده های بی مزه میرحسین. فیلم احمدی نژاد جواد شمقدری در مقایسه با فیلم موسوی با اختلاف بهتر بود. سکانس دستگیری ملوانهای انگلیسی و اون پسربچه بندرعباسی کاملا سینمایی پرداخت شده بود و تاثیرگذار.
برخی آمارهای جالب در فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی
ماتیک سبز و بایرام لودر/ میرحسین موسوی و اخراجیها
.jpg)
قرار نداشتم و ندارم که اینجا از سیاست حرف بزنم. چون این بلاگ را در دورانی راه انداختم که بعد از تجربه هایی به این نتیجه رسیده بودم که سخن سیاسی گفتن در شرایط جامعه ما مثل هر سخن دور از جو و جنجال دیگری در هر حوزه ای به ارضای عده ای لمپن منجر می شود که اسم سیاستمدار و نویسنده و منتقد بر خود گذاشته اند. هنوز هم بدون ذره ای پشیمانی بر سر همان موضع هستم.
این مطلب هم اتفاقا مهر تاییدی است بر همان که گفتم. که این انتخابات به نظرم فرصت خوبی است برای سنجش عیار جامعه ای که در آن زندگی می کنیم. همان طور که اکران اخراجیها 2 و سرنوشت تیم ملی فوتبال علی دایی نیز در 70 روز گذشته از سال جدید چنین وضعیتی را داشته اند.
1- موجی که در بین طبقه متوسط در زمینه رای دادن به هرکسی غیر از احمدی نژاد به راه افتاده مثل هر موج دیگری کاملا کاذب است. اینکه کسی با خودش تصمیم گرفته باشد هر کدام از سه نفر کاندیدا انتخاب شوند یک تحول مثبت ایجاد می شود آن قدرعوامانه است که اظهار نظرهای صف گوشتی در برابرش شبیه نظریات تحلیلی نوام چامسکی است. واقعا حالا می شود حکم داد هر موجی که در جامعه ما فراگیر می شود به خودی خود نشانه غلط بودن یا لااقل سطحی بودن موضوع آن موج است. وبلاگی با 200کامنت، فیلمی با 8میلیارد تومان فروش و تیمی با شصت و خورده ای گل زده جزو مثالهای دم دستی و ملموس موید این نظریه در اطراف خودمان هستند. پس موج اصلاح امور در صورت انتخاب هر کسی جز رئیس جمهور فعلی قطعا عوامانه و بی اساس است.
2- پس از سرخوردگی ناشی از طرح مطالبات بی مورد در دوران اصلاحات و چند بار بی اعتنایی مردم به اصلاح طلبان این بار ظاهرا قرار است اتفاق تازه ای بیفتد. مهدی کروبی 4 سال پیش هم کاندیدا بود و آن سال هم مغلوب سرکشی احزاب مشارکت و مجاهدین شد. همان دو حزبی که با جمع آوری یک مشت بچه مزلف بی سروپا مثل محمدرضا خاتمی، حمیدرضا جلایی پور و مصطفی تاج زاده در کنار آدمکشهای حرامزاده ای چون بهزاد نبوی و محسن آرمین 8 سال دوران خاتمی را به مضحکه ای برای ناامید کردن الیت پیشروی جامعه از طرفی و پر کردن جیب خودشان از طرف دیگر تبدیل کردند. آن اتفاق امسال هم در حال تکرار است.
3- میرحسین موسوی کیست؟ بعد از پایان دوران ریاستش در سال 68 تا به امروز کجا بوده؟ کدام نهاد هرچند کوچک سیاسی را مدیریت کرده است؟ برنامه هایش برای ریاست دولت به جز مانتو و مچ بند و ماتیک سبز کدامها هستند؟ تیمی که از او حمایت می کنند و قرار است برنامه هایش را عملیاتی کنند چه کسانی هستند؟ آیا آزمودن دوباره شارلاتانهای مشارکت و مجاهدین شرایطی بدتر از وضع فعلی را برای آن گروهی که درپی آزادیهای بیشتر هستند فراهم نمی کند؟
4- نیم نگاهی به تیم پشت سر مهدی کروبی نشان می دهد که چه در حوزه اقتصاد(مسعود نیلی و محمدعلی نجفی)، چه در حوزه فرهنگی(مهاجرانی و عبدالکریم سروش و عباس عبدی) و چه در حوزه مدیریتی(غلامحسین کرباسچی) بسیار قدرتمندتر از تیم موسوی است. نه اینکه امثال سروش یا نجفی همه چی تمام باشند اما مسلما در مقایسه با دلقکهایی چون محمود دولت آبادی یا محمدرضا خاتمی خیلی بهتر هستند.
5- تا به اینجا میرحسین موسوی کوچکترین برنامه ای از خود ارائه نداده است. به جز سوار شدن بر موج شدیدا پوپولیستی نارضایتی مردم از حاکمیت و طرح موضوعات سخیفی چون نداشتن اتوبوس یا پول نفت برای کشاندن مردم به استقبالهای استانی و البته استفاده تمام و کمال از شوق حیرت انگیز ملت به داد و هوار کردن و تخلیه هیجانی به هر ترتیب ممکن، حالا چه با تماشای اخراجیهای ده نمکی و یا با بستن مچ بند یا روسری سبز، هیچ طرح و برنامه مشخصی از سوی موسوی تاحالا عرضه نشده است. آیا در این مملکت و با این همه ادعا هنوز نباید برای طرفداری از یک کاندیدا از برنامه های مشخصش آگاهی پیدا کرد؟
6- اصولا میرحسین موسوی نمی تواند از خودش برنامه ای داشته باشد. او 20 سال به کلی از فضای سیاسی جامعه به دور بوده و هرگز در هیچ جایی کوچکترین نقشی در تمام تنشهای این سالها نداشته است. در صحبتهای این چند ماهه هم به جز کلمات عوامانه ای درباره سیب زمینی یا شکر یا گشت ارشاد نکته دیگری مطرح نکرده است. واقعا دلیل نیامدن موسوی به صحنه در سال 76 و به خصوص در انتخابات سال 84 چه بود و چه اتفاقی افتاده که به یکباره و بعد از پایان فراخوان کروبی برای اجماع و خواهش خاتمی برای آمدن موسوی، بلافاصله بعد از به صحنه آمدن هر دو نفر قبلی به یکباره میرحسین موسوی هم اعلام کاندیداتوری می کند؟ آیا نمی توان ماجرا را اینگونه تحلیل کرد که موسوی کاندیدای مورد علاقه رهبری بعد از روگردانی آشکار آقا از احمدی نژاد است؟
7- حمایت کردن آشکار آدمهایی مثل محمدرضا باهنر و سرلشکر صفوی و دکتر کچوئیان و رحیم پور ازغدی از میرحسین موسوی چه معنایی دارد؟ مگر می شود یک کاندیدا هم مورد حمایت نهضت آزادی باشد و هم مورد حمایت دست راستی ترین لایه های حاکمیت مثل سپاه؟ این وضعیت اتفاقا شباهت آشکاری به پدیده اخراجیها دارد. همان وحدت ملی احمقانه و حال به هم زنی که ازآن صحبت می شود و باعث گردنکشی موجودی در حد ده نمکی می شود. که از بچه سوسولهای شهرک غرب تا طلبه های قم به دیدن اخراجیها می روند. حاکمیت و شخص آقا به شدت از چنین اوضاعی راضی هستند و طبیعی است که نخواهند دولت آدم کله خری چون احمدی نژاد که در سیاست خارجی به شدت رادیکل عمل کرده است و مهم تر از آن شدیدا آنتی آخوند است ادامه پیدا کند. برای جانشینی چنین خطر بالقوه ای موسوی گزینه ایده آل آقاست. موجودی که هیچ هویت مشخصی ندارد و از هیچ چیز قابل پیگیری ای سخن نمی گوید. زیست مسلمانی، کرامت انسانی، بازگشت به اصول اولیه و حکومت مستضعفین بهترین و مناسب ترین و در عین حال بی خطرترین شعارهای ممکن برای حاکمیت هستند. به این ترتیب دولت موسوی به همان اندازه که هیچ چیز به دردبخوری برای طیف دموکراسی خواه ندارد، برای حاکمیت و شخص مقام معظم رهبری مطلوب و کارگشاست.
8- این خیلی غم انگیز است که ما در مملکتی زندگی می کنیم که برنامه و تیم مدیریتی و توجه به سابقه افراد هیچ نقشی در رای مردم ندارد و این شور و هیجان کاذب دختر و پسری است که رفتار انتخاباتی مردم را شکل می دهد. مثلا این بچه های خوش آب ورنگ سبزقبا چه چیزی از دهه 60 و مدیریت از بالا و کوپنی جناب موسوی می دانند؟ و یا از کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 که از مهمترین دورانهای تاریخ ریاست موسوی است؟ ناامیدی مطلق بهترین اسم برای احساسی است که این روزها آدم با راه رفتن در خیابانها پیدا می کند.
9- رای دادن به میرحسین موسوی مسلما اوضاع را از اینکه هست بدتر خواهد کرد. احمدی نژاد تکلیفش روشن است و قطعا در دوران دوم ریاستش به خاطر انتقام از لایه های روحانی نظام که پشتش را خالی کردند آزادیهای بیشتری هم به مردم خواهد داد. ضمنا بر اساس یک تحلیل قابل اعتنا تنها کسی که می تواند برخلاف نظر رهبری رابطه با آمریکا را عادی کند احمدی نژاد است که تا به حال دو سه بار به پر و پای آقا پیچیده است. ماجرای مشایی، نظرش راجع به مراجع تقلید و این آخری یعنی بیرون آوردن سازمان حج و زیارت از زیر دست رهبری که با عکس العمل عصبانی آقا مواجه شد برخی از نمونه های این قضیه هستند. اما آمدن میرحسین درست شبیه یک قرص ترامادول همه چیز را شل و ول می کند و شرایط را به سوی نشئگی مطلق سوق می دهد.
10- اگر کسی قرار است تغییری در شرایط فعلی ایجاد کند بدون شک مهدی کروبی است. کاندیدایی که سابقه، برنامه و تیم قوی عملیاتی دارد و نظر حاکمیت و شخص آقا هم به شدت درباره اش منفی است. فقط کافی است نگاهی به لیست حامیان دو کاندیدا بیندازید تا حساب کار دستتان بیاید. بیانیه حمایتی محسن مخملباف به نظرم نماد بارز سطح تفکر و شعور سیاسی حامیان میرحسین موسوی است. اما مقالات بابک احمدی، عبدالکریم سروش، عطاءا... مهاجرانی و به خصوص عباس عبدی در دفاع از کروبی و اعلام موضع گروههای پیشرویی مثل دفتر تحکیم وحدت و برو بکس پلی تکنیک از این کاندیدا از جنس دیگری است.
11- اینکه میرحسین موسوی هیچ توضیحی و اعلام موضعی درباره ماجرای سال 67 نمی کند واقعا چه توجیهی دارد؟ این لینکها را برای کسانی می گذارم که برای رای دادن به چیزهای مهم تری از ماتیک سبز هم فکر می کنند:
هذیان

این الهه فریب انسانی یعنی "اخلاق"، تمامی مفاهیم روان شناسی را از اصل و بنیاد جعلی و تا سرحد امکان پوچ و هراس انگیز کرده است. که بر آن اساس "عشق" را ازخود گذشتگی می دانند... باید محکم بر جای خود نشست، جسورانه بر پاهای خود ایستاد، در غیر این صورت نمی توان اصلا عشق ورزید. از این نکته زنان بسیار خوب آگاهند و این چنین از مردان ازخود گذشته و صرفا عینی، ابلیسانی را پدید می آورند...
آیا اجازه دارم که شجاعانه بگویم زنان را خوب می شناسم؟ این از جمله میراث دیونیزوسی من است، چه کسی می داند؟ شاید من نخستین روان شناس جاوید زنان باشم. خوشبختانه قصد آن را ندارم که اجازه دهم مرا تکه تکه کنند. زیرا زن کامل آن هنگام که عشق می ورزد مرد را تکه تکه می کند... من این شیرزنان دوست داشتنی را می شناسم. آه عجب درندگانی خطرناک، در کمین نشسته، آب زیرکاه و حقیرند و در عین حال دلنشین. زنی کوچک که در پی انتقام است حتی تقدیر را نیز برهم می زند. خوبی در وجود زنان نوعی انحطاط است. در تمامی آن به اصطلاح "ارواح زیبا" حالتی ناپسند وجود دارد. نبرد بر سر حق برابری حتی نشانه ای از بیماری است و هر پزشکی این را به خوبی می داند. زن هرچه بیشتر زن باشد، اصلا با دست و پا به دفاع از خویش در برابر این مثلا "برابری حقوق" می پردازد و در حالت طبیعی، یعنی نبرد جنسیتها، زن خود بیشترین اهمیت را می یابد.