تبليغاتX
درخت گلابی

آهای توکه به خوابی عمیق و سرد رفتی...

 

 

نشسته ام کنار دستت و کسی نمی داند تو که هستی و من این پست را برای تو می نویسم در روز تولدم که خبر می دهد از شروع آخرین سال دهه سوم عمرم و اینکه سال دیگر باید ورود به چهارمین دهه زندگی و در حقیقت افتادن در سراشیبی مرگ را جشن بگیرم و من چقدر ترسیده ام از این عدد چهل و دهه چهارم و اینها.

حالا اینکه ماجرای من با تو از کجا شروع شد و حالا کجایش است بماند برای بعد. عجالتا دوشنبه شبی را یادم می آید همین اواخر که آمده بودم تا شب را پیشت بمانم تا بلکه کمی بخوابی و مثل هفته قبلش تا صبح یک لنگه پا در حیاط خانه زیر باران نایستی که قرار دارم و باید بروم کارخانه و از این حرفها. که کنارت باشم و وقتی می خواهی بروی دستشویی زیر بغلت را بگیرم تا مثل چند روز پیشش سکندری نخوری و در و دیوار را بغل نکنی.

چقدر این روزها فکر می کنی پیرمرد. چقدر کم حرف و زار و مریض و رنجور شده ای. فکر نکنم بیشتر از 40 کیلویت مانده باشد. من چقدر این روزها به تو فکر می کنم و به مرگ و به اینکه مسیر زندگی چه بی رحم و چه تلخ است. و حالا درست در همین هیر و ویر اوضاع تو و تولد نحس من این فیلم آخر چارلی کافمن هم افتاده به جانم که درباره مرگ و زندگی و عشق و سرگردانی پس از مرگ و حسرت کارهای نکرده و از این جور چیزهای جنون آور است. که اسم دیوانه کننده ترین ترک موسیقی اش هست: «چیزهایی که دیگر نمی توانی به سویشان برگردی»

وارد خانه شدم و دیدم دوباره آلزایمر لعنتی ات عود کرده و غریبانه چمبره زده ای وسط اتاق و داری با گلهای قالی حرف می زنی و... و سرت را تکان می دهی. می شود این یک کار را نکنی پیرمرد؟ می شود این طوری سرت را تکان ندهی؟ این طور که سرت را حسرت خوار و دریغ بار تکان تکان می دهی من می چکم روی زمین و بند بند دلم پاره پاره می شود. رفتم و برایت بستنی خریدم که همیشه دوست داشتی... باز هم از گلهای فرش جدا نشدی و حتی می خواستی به آنها بستنی هم بدهی و وسط همه آن نهی و انذارهای عاقل اندر سفیهانه این و آن فقط من بودم که پایه ات شدم و قاشق پر از بستنی را مالیدم روی فرش و وقتی بالاخره سرت را بالا آوردی و لبخندی زدی انگار دنیا را بهم دادند.

دور از چشم دیگران دیازپامهایی را که خریده بودم در آب حل کردم و دادم خوردی تا بلکه اقلا دو سه ساعت بخوابی. بعد بلندت کردم و گذاشتمت وسط رختخواب و پتویت را کشیدم سرت و یادم افتاد شبهایی را که در حیاط آن خانه قدیمی میدان خراسان دور هم جمع می شدیم و شام می خوردیم و همه که می رفتند من می ماندم و شب را تا صبح به خرو پفهای تو گوش می کردم و از ترس سوسکهای درشت زیر زمین پلک هم نمی زدم. بعد که ساعت شش می شد و تو بلند می شدی و حب سیاه رنگ تریاکت را در چای می انداختی که بروی کارخانه من تازه چشمهایم شروع می کرد به گرم شدن و همزمان مشغول دیدن میل زدن قبل از صبحانه و کف مال کردن صورت و ریش تراشیدن و خط اتوی شلوار و اینها هم بودم. فکر کنم مال هفده هیجده سال پیش باشد این ماجراها.

نشستم و نود کوفتی را دیدم و بعد رفتم اتاق پشتی تا فیلمنامه «سینکداکی» که در فیلمنگار چاپ شده بود را بخوانم. غرق دنیای کیدن شده بودم و فقط هرازگاهی سرفه های جگرخراش تو که انگار یک سطل خلط را از ریه های ضعیفت به فضای دهانت می آورد سرم را از روی مجله بلند می کرد. دیگر آفتاب زده بود به نظرم که صدای در گوشی به کیدن گفت که "بمیر" و فیلمنامه تمام شد و بلند شدم چای درست کنم که دیدم با ناله بیدار شدی که: امیر... سعی کردم بلندت کنم ببرمت دستشویی که یکدفعه تشنج کردی و داشتی می افتادی و دهانت را قفل کرده بودی که نشاندمت و خون که از شکاف لبهای قفل شده ات زد بیرون معطلش نکردم و انگشت انداختم و قفل دهانت را باز کردم تا بقیه زبانت را نکنی و قورتش ندهی.

آرام تر شده بودی که زنگ زدیم اورژانس و آمدند و خواستند فشارت را بگیرند که آستینت را زدم بالا و دیدم نصف آن خالکوبی شیر و خورشید روی بازویت معلوم نیست، خب بازویی دیگر نمانده که خالکوبیش مانده باشد. این تصویر سریع در ذهنم صحنه ای را تداعی کرد که کیدن می آید در آپارتمان شماره 31 و شروع می کند ملحفه های آغشته به آلودگی سکس شب گذشته عشق از دست رفته اش با یکی دیگر را می شوید و فیلیپ سیمورش و موزیکش و خاطره هایی که یادت می آورد ناموس آدم را به باد می دهد...

 بردیمت بیمارستان و آنجا بود که اتفاقی افتاد که دیگر نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. وقتی که نیمه هشیار بودی و خودت را خیس کرده بودی و پسرت آمد کمکت کند برای سیتی اسکن و تو بازی در می آوردی و مرد کلافه شده بود و برگشت برای آرام کردنت گفت می زنم توی صورتتا و تو یکدفعه شدی یک آدم دیگر و صورتت باز شد و نگاهش کردی و با حالتی که تا نفس می کشم یادم نمی رود گفتی: تو صورت من می زنی؟ باشه... و من دویدم و از بیمارستان آمدم بیرون و تا امروز دیگر ندیدمت.

این روزها همه اش یاد روزهای اول می افتم. که شنیده ام تو آمده بودی و به جز تیپ و قیافه مکش مرگ ما و هیکل ورزیده و کلاه جاهلی و اعتبار قمارخانه ای و البته هنر قلمزنی بی نظیرت چیز دیگری نداشتی و مادربزرگ تازه بیوه شده ما را گرفتی و بعدش همه زندگی جاهل بازیها و بدمستی ها و قالی و طلا باختن در قمارها و کتک زدن، هر شب و بدجور کتک زدنهای مادربزرگ بود و این طور بی خیال گذراندن روزهای ساده تر این زندگی مزخرف. حالا اما دیگر به آخر خط رسیده ای پیرمرد. چیزی از آن روزهای خالکوبی و قمار و جوانی کردن نمانده و حالا همه اش شده مشتی استخوان زیر پوست که جمع می شود در خودش و حواسش به ما نیست و فقط هرازگاهی درمی آید که پاشو بریم، باید بریم خونمون...خونه خودمون. که تو می خواهی بروی خانه خودت و نمی دانم منظورت آن خانه حیاط دار باصفای حالا آپارتمان شده میدان خراسان است یا جای دیگری را می گویی که من نمی بینم و نمی فهمم.

این روزها آخرین سال دهه سوم عمر من شروع شده و من همه اش به فکر شمارش معکوس مردن توام که آن هم مدتی است شروع شده. نمی دانم تابستان لعنتی امسال را می بینی یا نه، پاییز و زمستان را که بعید می دانم پیش ما باشی. همه اش به فکر عید سال 89 ام که دیگر تو نیستی. نیستی که بیایم پیشت بنشینم و برایم از خاطره های رانندگی کامیون در جاده چالوس و ترمز بریدن تریلی در کندوان و فرار کردنت از سربازی و به عراق رفتنت بگویی. که همه بگویند چقدر خالی می بندد و من ساکتشان کنم یا دستت را بگیرم و برویم در خیابان و بقیه اش را تنهایی برای خودم تعریف کنی.

امسال عید دیگر تو نیستی و باید بیاییم سر قبرت و آنجا مثلا فاتحه ای بخوانیم و از این کارها. و من این روزها که تو رفتنی شده ای همه اش به زندگی فکر می کنم و به مرگ. به تولد خودم و به مردن تو. به اینکه روزگاری گذشت و دوره ای رفت و حالا من لعنتی نزدیک سی سالگیم و تو نزدیک گور. به کیدن فکر می کنم و اینکه در چه دورانی به سراغم آمد و چه به موقع بود. به اینکه حالا می دانم این روزها چرا این قدر افسرده ام و حوصله هیچکس را ندارم و به اینکه کاش تجربه الانم را ده سال پیش داشتم و به کسی دل نمی بستم و به اینکه کاش دوباره حواسم پرت نشود و تجربه هایم را زیرپا نگذارم و باور کنم که لایق گور است مردی که به رویاهایش دل ببندد.

این را نوشتم که بماند، که عکس تو اینجا بماند و چند وقت دیگر که مردی و رفتی بیایم و تماشایت کنم و یاد همه خاطرات خوبمان بیفتم، خاطرات خوب من و تو رفیق پیرم. که همه چیز چه زود تمام شد و باقیش هم به زودی تمام می شود و اینها. دیگر حوصله نوشتن ندارم، دل خداحافظی کردن با تو را هم ندارم ولی باید تمامش کنم... وقتی رفتی و حال و حوصله ات سر جایش آمد یاد ما هم بیفت، یاد روزهایی که با هم گذراندیم و حرفهایی که با هم زدیم و درد دلهایی که با هم کردیم...خدا بیامرزدت پیرمرد.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:42  توسط امیرحسین جلالی  | 

مانیفیست آب اناری

بعد از بازی سیاه و کثیف چلسی- بارسا رفتم و برای امیر قادری که مثل همیشه یه اظهار نظر آب اناری کرده بود کامنت گذاشتم و بعد استاد زیر کامنت من جوابی گذاشتن که هنوز نمی تونم حتی برای خودم ترجمه اش کنم. این کامنت و جوابش باعث شد بعضی از کاربرای تازه وارد سایت کنجکاو بشن و بیان کامنت بذارن. از جمله یکی به اسم امین که پرسیده بود چرا پویان عسگری و امیرحسین جلالی دارن این طوری با تو حرف می زنن و اینا. اون وقت استاد اومدن و زیر اون کامنت نوشتن که بابا اینا اصلا در حدی نیستن که من بخوام باهاشون بحث کنم. بعد من هم جوابی نوشتم و براشون فرستادم که البته طبیعی بود پابلیش نشه. آقای قادری و مریداش عادتشونه که به خاطر ادب و حیای بیش از حد کامنتای بی ادبی رو پابلیش نمی کنن تا یه وقت اوخ نشن. به این ترتیب متن طومار استاد قادری و البته کامنت سانسور شده خودمو اینجا میارم که طرفدارای جدید استاد اینا رو هم بخونن و خودشون قضاوت کنن.

این متن نوشته قادری زیر کامنت امین که البته تو صفحه اول روزنوشتا هم گذاشته و بعدشم جواب من:

 امیر: قبلا هم گفتم. واقعا حیف این همه عمر و وقت و انرژی که صرف چیزهای بیهوده می‌کنیم. حیفه به خدا. آخه این جمله یعنی چی: «این که تو هم میایی و با یک عمل کاملا حرفه ایی یه جواب فکر شده و حساب شده میدی و اینجا میشه که معلوم میشه واقعا اختلافهاتون بالا گرفته.» اختلاف چی؟ سر کی؟ این که من دیشب یاد بازی جام جهانی 2002 بیفتم، اصلا چرا باید باعث اختلاف بین چند نفر بشه؟ به جای جواب «فکر شده و حساب شده» باید چی کار کنم؟ به خدا حیرت‌انگیزه این قدر حاشیه. این کامنت البته جواب نداشت. ولی زورم می‌گیره جای این که برین دو تا رفیق پیدا کنین، یه کتابی ورق بزنین، به یه عکس زیبا نگاه کنین، فیلمی ببینین، یه بار دیگه توی صورت پدر و مادر و برادر و رفیق‌تون نگاه کنین و لذت‌اش رو ببرین، یه جوک تازه برای عمو و دایی و خاله‌تون تعریف کنین، یه ترانه رو با صدای بلند بخونین، وسط یه جمع خودشیرینی کنین، شهر بازی برین، یه ترانه جدید کشف کنین، برقصین، دعا بخونین، یه چیزی بنویسین، سفر برین، رانندگی کنین، یه وسیله مفید برای خونه و یه لباس خوشگل آلامد برای تن‌تون بخرین؛ با یه جنس پارچه جدید که پوست‌تون تجربه همجواری باهاش رو نداشته، آغوش‌تون رو باز کنین، ذهن‌تون رو خالی کنین، ذهن‌تون رو جوون نگه دارین، یه خیابون تازه، یه برنامه کنسرت خوب پیدا کنین، خودتون رو پیش یه آدم دیگه توی دنیا عزیز کنین، یه داد بلند بزنین، دست‌تون رو روی شونه یکی دیگه فشار بدین، چهارتا مخاطب تازه پیدا کنین، از یه افسردگی سر شب دیگه در برین، آخر شبی خودتون رو برای خودتون لوس کنین، یه گوشه تازه توی یه رستوران جدید گیر بیارین، کاری کنین پوست دست‌تون با پوست دست چند تا آدم تازه آشنا بشه (که هر پوستی طعم خودش رو داره)، یه گیتار بیس خوب توی یه قطعه تازه پیدا کنین و ریتم یه دیالوگ خوب توی یه نمایشنامه دیگه رو بسنجین،‌ و این که یه دوبلور قدیمی، توی یه فیلم قدیمی چه جوری جای یه بازیگر آه کشیده، خندیده، سلام کرده، و ایوگن شوفتان یه محل تنگ دیگه رو چه جوری نورپردازی کرده، این که به عضلات لرزون و متورم یه دونده نیگاه کنین که تازه از خط پایان گذشته، و به یه جای کات توی یه فیلم دیگه از استیون سودربرگ، یه ایده تازه، این که یه فکر تازه برای پول درآوردن بکنین، این که یه مسیر تازه برای برگشتن به خونه کشف کنین، این که یه سوال دیگه از خودتون بپرسین، که نتونین جواب‌اش رو بدین، این که هدر رفتن زحمات‌تون رو ببینین، این که از خودتون بپرسین «قدرت» چیه، «سرنوشت» چیه، و «فساد» چی؟ این که یه بار دیگه به مرگ فکر کنین، این که یه لید گیتار جذاب پیدا کنین، این که سعی کنین بهتر راه برین،جذاب‌تر لبخند بزنین، لینک‌های تازه پیدا کنین،‌ این که سنگی روی سنگی بذارین، یه خرده شیشه از وسط خیابون بردارین که پای کسی روش نره، لاستیکی رو پنجر نکنه، این که وقتی لازم شد دعوا کنین، اگه نه فرار کنین، بدوین، در کمین حادثه بعدی روز و روزگار باشین، یه تهدید دیگه رو به فرصت تبدیل کنین. این که یه مشکل رو حل کنین با علم به این حقیقت که الانه که مشکل بعدی سر برسه، این که یه فاصله رو از بین ببرین، کاری کنین چند آدم تازه دل‌شون براتون تنگ بشه، این که کشف کنین چه کفشی به پاتون می‌آد، غذاتون رو با چه ماهی‌تابه‌ای درست کنین راحت‌ترین، به دل‌تون می‌چسبه، سرسره بلنده «سرزمین موج‌های آبی» رو کشف کنین، یه «فیفا 2009» بازی کنین، بزنین زیر گریه، یه چالوس برین، بلند بخندین، یه معادله ریاضی حل کنین، و به لحظه روشنایی رسیدن به جواب‌اش برسین، یه برنامه تازه برای بعد از ظهرتون جور کنین، مبادا که دیگه سرحال نباشین، یه گیر ذهنی دیگه رو کنار بذارین، ذهن‌تون رو خلوت‌تر کنین، توی یه مسابقه و رقابت دیگه برنده بشین، برای یه خاطره دیگه اشک بریزین، فکر کنین که باید توی انتخابات ریاست جمهوری آینده باید به کی رای بدین... و بالاخره این که سعی کنین به رفیق‌تون، همکارتون، مشتری‌تون، مخاطب‌تون، فکر کردن یاد بدین جای این که جوری زندگی کنین که همه بتونن فکرتون رو بخونن و اجراش کنن. (و در این صورت طبیعیه که راه‌تون از هم جدا بشه تا وقتی یه جای دیگه از مسیر به هم برسین و البته در این مسیر به آدم‌‌ها و ذهن‌های تازه‌ای برخورد کنین.)... جای همه این چیزا، امین خان نشستی و داری به چه چیزایی فکر می‌کنی.

 

 «این عشقها، این لبخندها و نگاههای شیرین زیرچشمی، این دل دل زدنها و قول و قرارهای عاشقانه ابدی به بخشی از رویاهای جوانیم شبیه است. لایق گور است مردی که به رویاهایش دل ببندد.»

این اولین جمله ای بود که دلم می خواست تو آخرین کامنتم در سایت سینمای ما و جایی که روزگاری شبیه همان دل دل زدنهای اول یک رابطه عاشقانه بود بنویسم و در ادامه نه دلیلی دارم که بیارم و نه گله ای از کسی و نه اصلا فکر می کنم رفتن من اینجا برای کسی مهم باشه که اون آدما خیلی وقته که دیگه اینجا نمیان.

فقط برای بعضی از دوستای تازه وارد و به خصوص امین که اون جملات حکیمانه رو در جواب کامنتش دریافت کرده بگم که اختیار تصمیم گیری با خود شماست. می تونید هرچی رو که قبلا گفتید فراموش کنید و به جای جواب دادن به یه سوال ساده ربطش بدین به کفاره و جام جهانی 2002 و حتی یادتون نیاد که اگه این جریانات احمقانه  و جهان سومی کفاره و عدالت و الهه فوتبال که از دهن شارلاتانهای پفیوزی مثل حمیدرضا صدر و عادل فردوسی پور نمیفته واقعیت هم داشته باشه گاس کبیر تو جام جهانی 2006 و تو بازی استرالیا با ایتالیای باسمه خودتون کفاره شو داده بود و بعدشم وقتی یکی میاد و درباره بی ربط بودن جواب شما به سوال یارو می پرسه طومار حکیمانه براش بنویسید.

بله آقای امین، شما می تونی به این توصیه ها عمل کنی و مثلا یه لباس تازه بخری و بری برا داییت جوک تعریف کنی یا پوست دستتو با پوست بقیه آشنا کنی تا بفهمی چندجور پوست تو دنیا وجود داره یا لیدگیتار و بیس گوش کنی یا از سرسره لیز بخوری و خیلی شیرین کاریای دیگه بکنی، اختیار با خودته.

اما من نمی تونم این کارارو بکنم و دلیلشم احتمالا اینه که مریضم و از پارانویا و سایر بیماریهای اجق وجق روانی رنج می برم. من وقتی می خوام تو صورت یه آدم تازه نیگا کنم فوری یاد قبلیه میفتم، وقتی می خوام به یه آدم تازه لبخند بزنم یاد پسری میفتم که خیلی بیشتر از بعضیا تاب و سرسره بازی می کرد و به دست این و اون دست می داد و همیشه با من دعوا می کرد که چرا این قدر بدبینی و الان چند ساله زیر خروارها خاک خوابیده، چون هی با این و اون دست داد و به این و اون لبخند زد، من نمی تونم چون چند سال از عمرمو با این شر و ورا در زمان مجله «یک هفتم» و سالای اولیه مجله فیلم با ساده لوحی و خوش خیالی از دست دادم. من نمی تونم صبح زیر علم یه نفر سینه بزنم، ظهر زیر علم دشمنش و شب زیر آب هر دوشونو با هم بزنم. من نمی تونم وقتی یه آدم دوزاری رو می خوان به اسم کارگردان و هنرمند و دلسوز و نماینده نسل جوان و این حرفا قالب کنن عین اون درویش داستان خر برفت و خر برفت مولانا برم و دست تو دستش بزنم و برقصم. من نمی تونم به یه استوانه فرهنگی در حد بهرام بیضایی که 40 ساله داره کتاب می نویسه و تئاتر و فیلم می سازه و هیچ وقت دستش آلوده دست قدرت نشده حتی اگه دچار توهم هم شده باشه و حتی اگه هیچ وقت هنرمند مورد علاقه من نبوده باشه بد و بیراه بگم و همزمان بیام و مروج یه اطلاعاتی خونخوار آدم فروش به نام اصغر فرهادی بشم که برای پیشبرد اهداف نظام سیاسی وزارت اطلاعات داره طبقه متوسط کشورشو به لجن می کشه. من نمی تونم چپ و راست عروسکای بزک کرده خانم باز سینما مثل محمدرضا گلزار و مهران مدیری رو این ور و اون ور ترویج کنم و بهشون خروار خروار لقب باهوش و ساده دل و خدای طنز ایران خیرات کنم. من نمی تونم برای نمایش آزاداندیشی و دموکرات منشی تو وجود گروهبان قندلیایی که سرتاپاشونو عفونت و چرک گرفته صفا و صداقت و این جور چیزا پیدا کنم در حالی که به آدمی مثل قطبی که با اومدنش یادمون داد که تو فوتبالم می شه صداقت داشت تهمت دلالی می زنم...

خلاصه که امین جون، من نمی تونم مثل گربه مرتضی علی از هر جایی پرتم کردن پایین چهار دست و پا بیفتم و طوریم نشه. نمی تونم با هر سازی برقصم و واسه هرکسی کار کنم. واسه همینه که من پارانویا دارم و وقتمو صرف چیزای شر و ور می کنم و زد و بند تو نیمه نهایی چمپیونز یا تو لیگ برتر خودمون یا تو سینما و مجلات سینماییمون برام یکیه و همه شونو نمی تونم با گوش دادن کنسرت میوز و آداجیوی آلبیونی و خوردن یه لیوان آب انار تازه فراموش کنم. در نتیجه نمی تونم برم و تو رستوران جا پیدا کنم و یه دست لباس آلامد بخرم و چپ و راست پوستمو با پوست هر کس و ناکسی آشنا کنم. تو هم باید یه کم با خودت خلوت کنی و ببینی کدوم رو می تونی قبول کنی؛ پارانویا رو یا طومار حکیمانه استاد رو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 19:55  توسط امیرحسین جلالی  | 

...FUCK

 

از جایی شروع می کنم در اواخر گزارش که به اصطلاح خفن ترین فوتبال فهم و فوتبال بین این مملکت گفت:

بارسا که اصلا شایسته صعود نبود به فینال می رسه تا فینال رویایی "علاقمندان به فوتبال" شکل بگیره.

این نقطه مرکزی بازی دیشب و در واقع نقطه مرکزی درسیه که می شه از این اتفاقات به ظاهر غیر مرتبط با جریان زندگی برای ادامه همین زندگی گرفت.

 اینکه ظاهرا ما دو دسته آدم داریم:

یکی اونایی که معتقدن وقتی یه مربی تیمی رو که خودش نبسته و تازه چند ماهه تحویل گرفته در مقابل تیمی با آوراژ متوسط سه گل در هر بازی قرار می ده و تو 90 دقیقه اجازه خلق یه موقعیت مسلم، حتی یه موقعیت مسلم رو به این تیم نمی ده، "حق"شه برنده باشه.

و دسته دوم "علاقمندان فوتبالن"، یعنی کسایی که پول می گیرن و مثلا روزنامه ورزشی درمیارن یا تو تلویزیون گزارش می کنن، کارشون چیز دیگه اس ولی تخصصشون کشف لحظه های ناب و تیمای رویاییه، سایتای میلیونی دارن و در کنار نقد سینمایی فوتبال رو در عمیق ترین!!! لایه ها دنبال می کنن و آب انار هم دوست دارن و البته کسایی که کاملا حواسشون به همه جا هست و داوری رو که تو یورو 2008 تو همون بازی اولی که داوری کرد گند بالا آورد و دیپورت شد رو برای حساس ترین بازی سالهای اخیر چمپیونز انتخاب می کنن تا در بی سابقه ترین اتفاق ممکن 4 پنالتی مسلم تیم میزبان رو نگیره، آدمایی که قبلا هم تو تورنمنتای بزرگ این کارارو کرده بودن و باز هم می کنن و تو بالاترین سطوح یوفا و فیفا مسئولیت دارن. دلیلشونم کمک به "علاقمندان واقعی فوتباله" تا بتونن بشینن و آب انار و تخمه شامگاهی بخورن و یه فینال رویایی ببینن.

به این ترتیب مرد بزرگی مثل گاس هیدینگ مغلوب تازه به دوران رسیده خزی به نام گواردیولا می شه و هیچکدوم از این "علاقمندان واقعی" فوتبال نمی تونن درک کنن که مدل دفاعی چلسی تو دو بازی رفت و برگشت و نوع بازی ذوزنقه ای این تیم، پیشرفته ترین فرم فوتبال مبتنی بر پرس تو نیمه زمین خودی(که اصولا تو ایران هنوز به گوش کسی هم نخورده) و ضد حمله اس، کما اینکه مدل بازی تیم روسیه هیدینگ تو یورو2008 جدیدترین مدل بازی الماسی دو مهاجمه(یکی کوتاه قد و تکنیکی-آرشاوین- و دومی بلندزن و هدف-پاولیچنکو-) بود.

حوصله نوشتن ندارم و صعود تیم رویایی رو به "علاقمندان فوتبال" تبریک می گم. و اما نکته مهم خط بطلان مسلم روی گزاره ای است که تو این کشور با شیر مادر به بچه ها منتقل می شه، که خدا جای حق نشسته و با کلاس ترش اینکه مسیر دنیا مبتنی بر عدالته و نه شانس.

من مدتهاست که مطمئنم مسیر دنیا و زندگی مبتنی بر تقدیر خارج از کنترل به اضافه شانس و البته حکومت الیگارشی بی ریشه ها و حرومزاده هاست که هردو به یک میزان دشمن آدمای با اصالتن.

من که می رم باقیمونده عرق دیشبمو می خورم و مطمئنم که دو سه ساعت دیگه فراموش می کنم که داور نروژی 4(!!!) تا پنالتی رو برای تیم گاس هیدینگ نگرفت تا تیم جوزده ها و بی اصالتها به فینال "رویایی" برسه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:0  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

قطبی و همکاری با بزرگترین مربی

 حال حاضر فوتبال جهان

ظاهرا که یه مشکل ساده اس، بیشتر از سه روزه پیج بلاگفا و کل وبلاگای اون باز نمی شه. نمی دونم چی به چیه ولی فعلا که با یه لطایف الحیلی بازش کردیم تا ببینیم چی می شه.

در جواب کیوان که درباره امیرقادری پرسیده بود باید بگم شما که متوجه شدی من و حامد و پویان به قول تو از قادری بریدیم پس لابد جریانات رو از نزدیک دنبال می کنی و به این ترتیب باید دلایل رو هم بدونی دیگه. درباره خودم فقط می تونم بگم که اختلاف سلیقه دم دست ترین علت قضیه اس. یه موقعی یه کسی یه چیزایی می گه که بعضی از آدما رو جذب می کنه، یه موقعی یه چیزای دیگه می گه که بعضی دیگه رو جذب می کنه. این خاصیت زندگیه. هم من و هم امیر قادری کسایی رو تو زندگیمون داشتیم که خیال می کردیم بدون اونا یه ثانیه ام زنده نمی مونیم ولی حالا اونا نیستن و ما...،

اینجا که ما زندگی می کنیم کیوان جان آدما این طورین دیگه.

اما آخرین نکته خطاب به اونایی که به پیروی از آقاشون گروهبان قندلی میان تو این وبلاگ و کامنتای شهرنویی می ذارن. من میزان عصبانیتشونو درک می کنم، اما فحش خواهر مادر نوشتن فقط باعث می شه ماهیت گروهبان و طرفداراش بیشتر معلوم بشه. پس لطفا این کارو نکنید.

 

واما اصل مطلب؛

1- حضور افشین قطبی تو برنامه نود نشون داد که استاد خیلی تغییر کرده. حالا می تونه راحت تو حرف فردوسی پور بپره و اجازه نده طرف هرطور که دوست داره مسیر بحثو پیش ببره. حالا معنی دشمنی و زهرافشانی رو می دونه و می تونه در مقابلش اگر نه مقابله به مثل که لااقل دست و پاشو جمع کنه. لازم نیست آدم با نفرت از بدی و زشتی و بی انصافی به مصافشون بره. قطبی نشون داد که می شه با مهربونی و البته زیرکی طرفو آچمز کرد. البته فردوسی پور از نتایج نظرسنجی خبر داشت(مثل همه ما)، پس فقط می تونست با پیش کشیدن دوباره بحث دی کارمو و مارکو و ربطشون به دستیارای جدید قطبی و حتی گیر دادن به دیر اومدنش! کمی دست بالا رو بگیره.

2- اونجایی که راجع به حضور قطبی تو من سیتی پرسید و صداقت قطبی تو جواب دادن به این سوالو بذارید پهلوی حضور دفعه پیش قلعه نوعی و دروغ گنده ای که درباره پیشنهاد پاختاکور گفت.

3- اما باز هم اینجا بگم. اومدن افشین قطبی برای ما به خاطر بردن تیم ملی به جام جهانی نیست که این قدر مهمه. لازمه که هربار اینو تذکر بدم تا معلوم بشه حتی اگه تیم ملی هر سه تا بازیشو ببازه و به جام جهانی هم نره هیچ چیزی عوض نمی شه. همون طور که اگه اون گل دقیقه 96 سپهر حیدری هم زده نمی شد و پرسپولیس قهرمان لیگ نمی شد بازم ما عاشق قطبی بودیم و می موندیم. اتفاقا برخلاف اونایی که می گن داریم از این آدم اسطوره و توتم و بت می سازیم باید بگم اوضاع جامعه ما شبیه کویر تشنه ایه که با بوی آب هم مست می شه.

4- من از طرف خودم حرف می زنم. قطبی رو دوست دارم و ازش حمایت می کنم چون معتقدم گیر اصلی مردم ما بی صداقتی و ریاکاریه و این آدم و مدل کار و زندگیش پادزهر این بیماری مزمنه. بعد از مدتها با کسی آشنا شدم که نگاهی که تو چشماش می اندازی براش مهمه، کسی که نمی تونه تو چشات نگاه کنه و بهت دروغ بگه و سرت کلاه بذاره و بهت خیانت کنه. من نه منتظر بازی با کره شمالی ام و نه اصولا علاقه ای به حضور تیم ملی ایران تو جام جهانی دارم. ولی حالا که افشین قطبی قراره رو نیمکت تیم بشینه این حضورم برام مهمه، اما مهمتر از اون خود حضور این آدمه. امیدوارم وسط این هیاهوها این اصل کلی فراموش نشه.

۵- چند تا نکته دیگه هم هست، مثل بازی رفت چلسی و بارسا تو نیوکمپ که یه ساله منتظرش بودم. جایی که معلوم شد گواردیولا رو درست شناختم و یارو دوزار مربیگری حالیش نیست و البته بی کلاس بودن بارسا که برای اولین بار دو دفعه در طول یه بازی فیرپلی رو رعایت نکردن. از ته دل امیدوارم امشب بارسا تو ال کلاسیکو ببازه و چهارشنبه هم تو استنفوردبریج مغلوب گاس کبیر بشه و شرشو کم کنه. این جور موقعها آدم می فهمه هنوز ارزش آدمای بزرگ فراموش نشده.

پس یه تعظیم بلندبالا به عمو گاس کبیر، اگه افشین ما فقط همین چندسال هم نشینی با گاس رو داشت بازم می ارزید به تمام مربیای تاریخ فوتبال ایران.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 16:30  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

یا با قطبی هستی یا با شهرنویی

 

می خواستم این رو بنویسم و از طریق حامد احمدی عزیز بدم به روزنامه دنیای فوتبال و حالا می بینم چه فایده؟ اصلا خدا لعنت کنه کسی که این تخم لق رو تو دهن ما انداخت که ساکت نشستن و سر خویش گرفتن و بی خیال شوآف و ستون ثابت داشتن تو روزنامه ها و مجله ها و سایتا شدن یعنی بی حاصلی و برعکسش یعنی اکتیو و امیدوار بودن. حالا دیگه شک ندارم که سالم ترین آدمای هر عرصه کاری تو این کشور عوضی(که حامد چه عالی اسمشو گذاشته "داگ ویل") کسایی هستن که کمترین اثری ازشون تو اون عرصه کاری وجود داره.

1- امروز اتفاقی افتاد که دقیقا نیاز شدید سازمان تربیت بدنی و بقیه گنده باقالی های فوتبال ایران بعد از اومدن قطبی به ایران بود. استقلال امیر قلعه نوعی، مربی مورد علاقه سازمان که به جای تاکتیک از امام زمان کمک می گیره و به جای بازی از "علی" ها و دسته چک ها، مربی ای که تو کل دوران بازیگریش 11 تا بازی ملی داره که 8 تا از اونا بعد از 31 سالگیش و در زمان مربیگری علی پروین(مراد و الگوش) انجام شده، آدمی که هرگز و هیچ وقت تو هیچ تیم و جای دیگه ای به جز استقلال تهران و اونم فقط در سطح لیگ ایران به موفقیتی دست پیدا نمی کنه و موجودی که هر کس فقط یک روز تو متن فوتبال این مملکت حضور داشته شهادت می ده که از کثیف ترین و ناپاک ترین شیوه ها برای نتیجه گرفتن استفاده می کنه، امروز قهرمان فوتبال ایران شد. یعنی قهرمان فوتبالی که سال پیش افشین قطبی قهرمانش شده بود.

2- قلعه نوعی می گه تیمش بعد از بارسلونا بهترین خط حمله دنیا رو داشته. وقتی به نتایج این تیم تو آسیا نگاه می کنیم می بینیم این قوی ترین خط حمله دنیا بعد از بارسلونا تو چهار تا بازی 3تا گل زده و نیم نگاهی به آمار گلهای زده اش تو لیگ هم نشون می ده که مثلا 9تا گل به استقلال اهواز زده که همه یادشون هست چطوری بود، 5 تا به راه آهن زده که داوود حقی چیزای جالبی درباره اش می گه و 5تا هم به پیام خداداد عزیزی زده که امروز تنها مدافع قلعه نوعی برای حضور روی نیمکت تیم ملیه، این می شه 19 تا، بقیه اش رو هم می شه دونه دونه بررسی کرد.

3- مجید جلالی آدم احمقیه، اینو امروز فهمیدم. اون هنوز نمی فهمه یا نمی خواد بفهمه که توی خلاء زندگی نمی کنه و مدل بازی ای که امروز جلوی ذوب آهن کرد هیچ جای دنیا اسمش بازی شرافتمندانه نیست، بلکه اسمش بازی کردن برای یه تیم دیگه اس. نمی فهمه یا نمی خواد بفهمه احمد آل نعمه ای که تو بازی با استقلال دوتا بفرمای هلو به آرش برهانی و علی علیزاده زد چرا باید یه دفعه این بازی براش تبدیل بشه به دعوای ناموسی؟ و نمی فهمه یا نمی خواد بفهمه که اگه آل نعمه فصل بعد رفت تو تیم آقای قلعه نوعی اون وقت باید بره بشاشه تو اون بازی جوانمردانه اش. نمی فهمه و نمی خواد بفهمه که گروهبان قندلی شهرنویی ما تا دلتون بخواد از این کارا کرده: امید روانخواه و هاشم بیک زاده، رامین محرم نژاد و سبو شهبازیان، هادی شکوری و بیژن کوشکی و حتی ارسطو محمدی و رسول خطیبی همه و همه از این طریق به تیم استقلال اومدن و حالا فصل بعد در کنار آل نعمه می شه روی خلعتبری نازنین و اشپیتیم آرفی عزیز هم حساب کرد. تو محیطی که سر تا پای همه چیز رو فساد فرا گرفته چشم رو بستن و دنبال جوانمردی رفتن معناش حماقته و نه شرافت آقای جلالی.

4- قهرمانی قلعه نوعی یعنی یه خار توی چشم قطبی و "قطبیسم". بله، فرهنگ ضد دلالی و کله پاچه و ویلای لواسون و دسته چک دشمنایی داره که پروین و قلعه نوعی و دایی و عزیزی از جمله بزرگترین دشمناشن. این قهرمانی یعنی یه لگد محکم توی صورت قطبی و قطبیسم. کسایی که احمقانه می گن ما عاشق استقلالیم و نه قلعه نوعی و بعد هم از قطبی طرفداری می کنن بیغ ترین موجودات دنیان. این وسط دو تا فرهنگ و دوتا دنیا با هم علنا و تمام عیار شاخ به شاخ شدن که یا تو تیم اینی و یا تو تیم اون، شق سومی هم نداره. نیازی به گفتن نیست ولی تمام مدتی که پروین تو پرسپولیس بود با تمام قوا برای باخت پرسپولیس تلاش می کردیم، همون طور که در مدت مربیگری دایی تمام وقت برای باخت تیم ملی تلاش کردیم. پس کسایی که از قهرمانی تیم آقای قلعه نوعی و مشت گره کردن و عربده کشیدنش رو به دوربین خوشحالن، لیاقتشون همون گروهبان شهرنوییه و جزو دشمنای بی جیره و مواجب امپراطور ما محسوب می شن.

5- بازم تکرار می کنم و خوشحالم که دوستام هم فاز قضیه رو گرفتن. جام جهانی، عرق و پیراهن مقدس ملی و هیچ چیز دیگه ای برای ما کوچکترین اهمیتی نداره. این یه مبارزه فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برای ما نسل بی آرمان و عقیده نگه داشته شده اس. مبارزه ما با اخراجیها، علی آبادی، تحجر، بی عدالتی، طبقه حاکمه، فرهنگ ریا و تزویر و لات بازی و خلاصه تمام خصوصیات مشمئز کننده ایرانی در حمایت از یه آدم و فرهنگش خلاصه می شه. این یه مبارزه فوتبالی نیست و تمومی هم نداره. این آخرین فرصته برای ما آدمای حاشیه ای که احساس می کنیم حرفی داریم و صدامون به گوش کسی نمی رسه، ما کسایی که نمی خوایم تا ابد جایی زندگی کنیم که اوضاع فرهنگی، هنری و روشنفکریش تا این اندازه منحطه و ما آدمایی که دوست داریم دریده و بی پروا تمام حس و فکرمونو بپاشیم تو صورت طرف مقابل و لای هزارتا زرورق خوش آب و رنگ قایمش نکنیم...بله، این آخرین فرصته که با حمایت از یه آدم و فرهنگش به خودمون کمک کنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 3:4  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

من می خوام "علی" ی امپراطور بشم

خب، طبیعی بود و منتظرش هم بودیم. که درست در همون لحظاتی که ما داشتیم در فرودگاه داد و فریاد می کردیم و از سر و کول همدیگه بالا می رفتیم و برای افشین قطبی فرش قرمز پهن می کردیم، کلی نخاله و هرزه و هله هوله و گروهبان قندلی و گنده باقالی مشغول جلسه گذاشتن و نقشه کشیدن برای کوبیدن امپراطور ما هستن.

اتفاقی که بعد از اون ماجرای عجیب و غریب مایلی افتاده اینه که حالا کفاشیان کمی ابتکار عمل رو به دست گرفته و تا حدودی واقعا شبیه رئیس فدراسیون شده. پس به قطبی اجازه نداد تا بیاد و با شفیع احمق و جهان دنبه و عادل ابنه ای رو در رو بشینه و در مقابل وراجیهای اونا یا دوباره دلسرد بشه یا اینکه عصبانی بشه و حرفی بزنه که آتو بده دست بدخواهان.

به این ترتیب جهانگیر کوثری با اون دماغ جادوییش یه نظر سنجی گذاشت که آیا قطبی تیم رو به جام جهانی می بره یا نه؟ انگار که اگه مثلا تیم نره جام جهانی تقصیر قطبی بوده. بعد تازه انگار که دلش خنک نشده باشه خودش اعلام کرد که اگه فکر می کنید قطبی می تونه تیم مارو به عنوان یکی از دو تا تیم ببره جام جهانی...!!! تازه آخرش معلوم شد با همه این حرومزاده بازیا 80درصد مردم به گزینه "بله" رای دادن و در نتیجه جهان خان خفه خون گرفتن. ضمن اینکه دعوت از استیلی باسمه هم در راستای پروژه هماهنگ قطبی کشون بود.

اما می رسیم به مصاحبه خداداد عزیزی. این مردک بی رگ و ریشه و بی سروپا که نماد واقعی ژانر شهرستان(ترجیحا همون ژانر معروف مشهد) و بهترین نماد پسرعمه زا تو سالهای اخیره، در یه دوره ای با لطف مایلی کهن و استانکو اومد و دری به تخته خورد و با زدن یه گل به استرالیا به اندازه تمام عمر قبیله چادرنشینش تو دهکوره های فریمان پول به دست آورد. بعدش تو هر زمانی سعی کرد یه طوری خودشو بندازه وسط. یه بار با زیرآب بلاژوویچ رو زدن، یه بار با پیرهنای ورساچی صورتی و فسفری پوشیدن و یقه باز گذاشتن، یه بار با ادای فیروز کریمی رو درآوردن و مثلا بامزه شدن، یه بار با عربده کشی و چک و لگدی کردن ملت و یه بارم با زار زدن در پیشگاه مرتیکه باسمه ی قاضی مرتضوی یعنی "دکتر" شریفی. حالا هم که زبون درآورده و درباره قطبی عروگوز کرده. اینکه حالا عموخداداد افغانی شده ملاک و معیار ایرانی شناسی و نگران امنیت ایران شده از همون اتفاقاییه که دور و بر ما زیاد میفته. کم ندیدیم تو این چند وقت کسانی رو که هم از قطبی ستایش می کنن و هم عاشق قلعه نوعی می شن و تو خداداد رگه های "بامزگی" کشف می کنن و آخر سر هم از موضع طلبکار میان و دوباره مالک همه چی می شن و انگار نه انگار.

البته مصاحبه مجید جلالی رو هم خوندم:

 

«مايلي‌كهن از تجربه لازم بهره مي‌برد و به خصوص در كوتاه‌مدت مي‌توانست براي شرايط كنوني تيم ملي مثمرثمر باشد. حضور او به عنوان سرمربي تيم ملي واقعا توجيه داشت و مي‌توانستيم بپذيريم كه اين مربي براي سه بازي مهم پيش‌رو عاملي براي موفقيت و ارتقاي تيم ملي باشد، اما پس از آن اتفاقاتي تنها ظرف 48ساعت رخ داد كه در 30‌سال گذشته بي‌سابقه بود. اين سريع‌ترين عزل و نصب در كادر فني تيم ملي بوده كه واقعا جنبه طبيعي ندارد! اين مساله كه با چنين سرعتي مايلي‌كهن مجبور به ترك تيم ملي شود در قياس با انتظارهاي هميشگي مردم براي انتخاب سرمربي جديد تيم ملي، بي‌پاسخ مانده است. حداقل در دو سال گذشته ما چنين رويه را از فدراسيون فوتبال نديده بوديم و اين سوالات همچنان جوابي نداشته است. البته در عين حال قبول دارم كه شخص مايلي‌كهن هم با اقداماتي كه انجام داد، در پيشبرد اين كار طراحي شده نقش داشت. در هر صورت بنده با توجه به شرايطي كه احساس مي‌كنم، به اين تصميمات چندان خوش‌بين نيستم.»

 

البته من اصلا با این حرفای استاد موافق نیستم، اما اینو بگم که مجید قبلا هم گفته بود که انتخاب مایلی تو این شرایط بهترین انتخابه و طبیعیه که حالا هم سر حرفش ایستاده. تو این مصاحبه هم حرفی علیه قطبی نیست و فقط گفته که به این طور برکناری مایلی کهن خوشبین نیست. هرچند که کاش تو این وضعیت که موقع صف بندیه دست صف سیراب شیردون ها بهونه نمی داد. اما همون طور که حامد نوشته من اعتقاد دارم خالطورا آخر سر به هم می رسن و ضمنا شک ندارم که آقا مجید خالطور نیست و مطمئنم که گذشت زمان این قضیه رو ثابت می کنه.

 

اما نکته اصلی اینه. این بار دیگه من یکی حوصله نشستن و دیدن رو ندارم. همین جا اعلام می کنم که از این به بعد هر ازگلی رو که علیه امپراطور صفحه بذاره و دری وری بگه و موش بدوئونه رو از هر راهی که بتونم داغون می کنم. اولیشم همین کوتوله افغانیه که فقط کافیه سروکله نحسش تو تهران پیدا بشه تا یه دست کتک سیر نوش جون کنه. هرکی هم تو این راه می تونه کمکی بکنه همین جا اعلام آمادگی بکنه.

 

افشین قطبی اومده که بمونه، یعنی باید بمونه، گور بابای جام جهانی. امروز گفته که تو این مدت پوستم کلفت شده. این خیلی خوبه ولی حتی اگه این طوری هم نشده باشه من یکی دیگه ساکت نمی شینم تا یه مشت گنده باقالی دوباره امپراطورو فراری بدن.

هرکی بخواد سنگ بندازه با آجر می زنیم تو سرش. اگه افشین ما "علی" نداره من حاضرم علیش بشم و می شم. هرکی با منه هم که بگه دیگه.

همین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 18:19  توسط امیرحسین جلالی  | 

در محاصره

انتظارشو قبل از انتخاب مایلی کهن داشتیم، انتظار اینکه امپراطور برگرده و بعد از مدتها یه نفسی بکشیم. اما این طور کنار رفتن مایلی و این طور اومدن امپراطور همون قدر که خوشحالم کرده نگرانم هم می کنه.

وسط این همه گرگ، از گروهبان قندلی و فردوسی پور ازگل تا دایی گنده باقالی و روزنامه نگارای دلال، خیلی کار سختیه نفس کشیدن. اونم واسه مردی که به اندازه ماها سیرابی نخورده و سیرابیوم خونش پایینه.

اما این فرصت خوبیه واسه امپراطور که برگرده و با بردن تیم به جام جهانی برای اولین بار بعد از اون حشمت کچل و جلال شیره ای و برانکو داییوویچ حداقل نیمکت تیم ملی رو تو جام جهانی با کلاس کنه. هرچند که حتی اگه تیم صعودم نکنه ذره ای از محبوبیت امپراطور ما کم نمی شه.

بازگشت امپراطور مبارک همه برو بچه هایی که کلی خاطره های قشنگ باهاشون دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 20:17  توسط امیرحسین جلالی  |