می نویسم که تو بخونی

کارم به جایی رسیده که دیگه حتی جرات نمی کنم نوشته هام درباره تورو به کسی نشون بدم. تویی که نوشتن رو از اولین نامه هایی که برات می نوشتم یاد گرفتم. یاد گرفتم که بنویسم و از نوشتن نترسم. اصلا از تو یاد گرفتم که نترسم. اما حالا می ترسم، از تو، از نوشتن و از نشون دادن نوشته ها. انگار تا تو بودی یا لااقل من خیال می کردم که هستی، روی بلندیها ایستاده بودم و دیگران هرچی سنگ و تیر می انداختن به صورتم نمی رسید و می افتاد روی سر خودشون. حالا اما دست نوازشگر دیگران هم صورتمو خراش می ده. شدم مثل بچه گربه ای که برات تو نامه ها دربارش می نوشتم، سلیم رو که یادت هست؟ یه روز مهمون داشتیم و من حواسم بهش نبود تا اینکه یه دفعه یادش افتادم و رفتم دیدم زیر تخت اتاقم کز کرده و بیرون نمیاد. نگو بچه ها اذیتش کرده بودن و سلیم ترسیده بود و می لرزید. دستمو دراز کردم تا از زیر تخت بیارمش بیرون اما می دونی چی شد؟ دستمو گاز گرفت، دست منو. آره، این روزا شدم مثل اون موقع سلیم. هر دستی رو که به طرفم دراز می شه گاز می گیرم. یعنی گناهکارم؟ یعنی تقصیر توئه؟ نمی دونم. مهمم نیست برام...
خلاصه نوشته هایی که واسه تو و با خیال تو نوشتم هنوز تو دفترا و نامه ها و دیوارای اتاق و گوشه مجله فیلما و حتی تو وبلاگم هست و من هرچی بهشون نیگا می کنم باورم نمی شه که نویسنده شون من باشم.
اما حالا سال 87 داره تموم می شه و من می خوام یه چیزی بنویسم. دیشب یه چیزکی نوشتم ولی این قدر مسموم بود که خودم زود پاکش کردم. امروز داشتم رمانی رو که بهت قول داده بودم واسه جشن تولد 15سالگیت بنویسم و چون تو رفتی نشد که تمومش کنم مرور می کردم. دیدم یه جاییش یکی از خاطراتمونو جزء به جزء تعریف کردم. یهو به سرم زد همون تیکه رو کپی پیست کنم اینجا. آره، فکر خوبیه. اگه یادت باشه این ماجرا هم شب عید اتفاق افتاد، تو آخرین روزای اسفند 1385، کوچه بوستان، مدرسه راهنمایی نشاط...
«زنگ آخر بود و من جامو با یکی از بچه ها که کنار پنجره می نشست عوض کرده بودم تا ببینم رضا به شرطی که بسته بود عمل می کنه یا نه. شرط بسته بودیم که اگه رضا بیاد و تمام دیوارای مدرسه نشاط رو رنگ آبی بزنه، من وسط خیابون بپرم تو بغلش و ببوسمش. منم که مطمئن بودم اون نمی تونه شرطو ببره قبول کرده بودم. افسانه از میز بغلی هی برمی گشت و نیگام می کرد و با اشاره می پرسید که چه خبر؟ اون مطمئن بود که رضا این کارو می کنه.
دیگه آخرای کلاس بود که دیدم رضا و چندتا دیگه از دوستاش با یه وانت و دوتا نردبون اومدن و با چندتا اسپری افتادن به جون دیوارا. لباس نقاشارو پوشیده بودن و در عرض چند دقیقه حتی شیشه پنجره های طبقه اول رو هم رنگ کردن. من و افسانه هم مثل بقیه بچه ها با بلند شدن سروصدای ناظما کلاسو ول کردیم و رفتیم دم در مدرسه. افسانه داشت از خنده روده بر می شد و منم مثل خوابزده ها داشتم رضا رو تماشا می کردم که چندتا برگه رو گرفته جلوی مامورایی که خانم ناصری خبر کرده بود و یه چیزی هم ازشون طلبکار شده.
من که اونجا نبودم چون بابام اومد دنبالم و مجبور بودم برم خونه، اما یک ساعت بعد افسانه اومد در خونه و گفت که رضا رو بردن کلانتری و گفتن باید سند بیارید تا آزادش کنیم. شب همش پشت پنجره بودم و منتظر که یه دفعه دیدم رضا زیر پنجره اس. فوری موهامو ریختم تو صورتم و سرمو از شیشه بردم بیرون که دیدم رضا مثل بازیگرای تئاتر تا کمر خم شد و تو همون حالت تعظیم، یه بوس دوانگشتی پرت کرد طرفم.
من به قولم عمل نکردم و سالها بود که شبا خواب می دیدم دارم شرطی رو که باختم انجام می دم، قدم کوتاه بود و برای اینکه به صورت رضا برسم باید می پریدم، باید می پریدم، می پریدم...
شاید کسی معنی این دری وریارو نفهمه ولی مهم نیست. می خوام دوباره خیال کنم واسه تو می نویسم تا جرات نوشتن و نشون دادن نوشته هام به دیگرانو پیدا کنم. می دونم که تو نمی خونیشون، می دونم که داری از هر چیزی که یه جوری به من مربوط می شه فرار می کنی، ولی مهم نیست. مهم اینه که من به خاطر تو نفس می کشم و زندگی می کنم فرشته آسمونی من. مهم اینه که هیچ وقت نمی تونم به هیچی به جز تو فکر کنم و مهم اینه که من بر عکس تو از فکرا و خیالاتم فرار نمی کنم و باهاشون نمی جنگم.
سال نوت مبارک مریم کوچولو.
می خوام بخندم

یه پست نوشته بودم دو ساعت پیش ولی تیترشو می ذارم بمونه و خودشو حذف می کنم...
امیدوارم سال ۸۸ برای همه مون سال بهتری باشه.
سال نو همه تون مبارک.
خوب باشید.
پنج نفره
این عکسی که پنجشنبه روی صفحه اول فرهنگ آشتی کار شد، عکس خوبی نبود. عکس خوب هم اون روز گرفتیم که این یکیشونه:
از چپ به راست:
حافظ روحانی، خودم، امید ذاکری نیا(با کلاه)، امیر بهاری و پویان عسگری.

سال آینده حتما از امسال بهتره

۱- دیگه روزهای آخر ساله و دوباره شور و شوق و نشاط بهار و تکاندن خانه ها و دلها و امید آغاز سال نو. روزهای خنده و مهربانی که من خاطرات فراوانی از چنین روزهایی دارم، به این صورت که از تک تک لحظاتشون متنفرم.
۲- برادر کوچکترم داره ازدواج می کنه و قراره من تنها بشم. قراره تجربه ازدواج اونو تماشا کنم و ببینم چی می شه و اینا. کلی از دوستا و همدوره هام قبلا این کارو کردن و حالا داداشم. بشینیم و ببینیم چیا عوض می شه و چیا عوض نمی شه و چیا میره بالا و چیا میاد پایین و این حرفا. زندگی ما این طوری می گذره دیگه. دیگران زندگی می کنن و ما هم و هیچکدوممون هم اون یکی و طرز زندگیشو قبول نداریم. اما خب، طرز زندگی ما هیچی که نداشته باشه یه جور اصالت و فردیت توش هست که آدمو ارضا می کنه. حداقل این روشیه که خودم واسه خودم انتخاب کردم و نه عرف و اخلاق جامعه. ضمنا داداشم یه وبلاگم زده و حال و هوای این روزاشو توش نوشته. آدرسش تو پیوندهای بلاگ من هست: سعید جلالی.

۳- و اما سالنامه فرهنگ آشتی احتمالا همین پنجشنبه میاد روی دکه ها. بخش سینماییش بدون شک بهترین سینمایی تمام سالنامه های امساله. هشت صفحه، ریویوی اوریژینال و ترجمه از 20 فیلم برتر 2008 به انتخاب خودمون و شش چهره سال. سلیقه پویان عسگری عالیه و واسه درآوردنش واقعا زحمت کشیدیم. دلم می خواد بخونیدش، پس بخونیدش لطفا. البته شماره ویژه عید مجله تازه(بهروز افخمی) هم کار نوید غضنفری و خودمونه دیگه. اونم حتما بگیرید و ببینید. سالنامه های دیگه رو هم البته از دست ندید. یکی از معدود لذتای عید همین خوندن سالنامه های مختلفه.

۴- و اینکه این آخرین پست درست درمون امسالمه. البته یه بهاریه می نویسم واسه روزای آخر که خب، هذیون و ایناس. ولی تو این آخرین پست سر هوشیاری سال بگم که سال دیگه مطمئنا سال خوبیه. حتما حتما از امسال بهتره. شک نکنید.
اگه سال دیگه هیچ اتفاقی به جز اکران این فیلم عالیجناب بزرگ ما نیفته باز هم از امسال بهتر خواهد بود. وای که چقدر منتظر دیدن این شاهکار استاد کبیرم، چقدر امیدوارم به سال آینده، چقدر سال خوبیه سال آینده...

فیلم هندی خوب/ فیلم خوب هندی

دیشب دوباره این میلیونر اسلامداگ رو با بچه ها دیدیم. این فیلمیه که واقعا هیچ ایرادی نمی شه بهش گرفت. نکته اصلی اینه که من بارها و بارها سعی کردم از دنیای بالیوود و فیلم هندی لذت ببرم و باهاش ارتباط برقرار کنم ولی اعتراف می کنم که نشد. هیچ وقت نتونستم یه فیلم هندی رو با همون حالی که شروع کردم تموم کنم. اما دنیای فیلم هندی یه چیزایی داره که قشنگ انگ لذت بردن و انرژی گرفتنن. مهم ترینشون این سبک هزار و یک شبی و قصه پریان تعریف کردنشونه، اما این قدر سانتی مانتالیسم اغراق شده میندازن تنگش و این قدر از نظر تکنیکی ضعیفن که تماشاشون غیرقابل تحمل می شه. کاری که دنی بویل کرده اینه که همن چیزای خوب فیلم هندی رو گرفته و با تکنیک بی نظیر کارگردانیش(که تو قطاربازی و حتی 28 روز بعد هم کاملا معلومه) قاطی کرده و یه فیلم خوش ریتم بی ایراد خوشحال ساخته که هم فیلم هندیه و هم دیدنش لذت بخشه. فیلمنامه بیوفوی بی نظیره. درآوردن این حجم فلاش بک که بعضی جاها فلاش بک در فلاش بکه و بعضی جاها تقسیم به چند مرحله می شه تو فیلمنامه واقعا هنر می خواد. فیلمبرداری دادمنتل(فیلمبردار ثابت بویل) درخشانه. یه سکانس تو اوایل فیلم هست که بچه ها دارن از دست هندوهای متعصب فرار می کنن و دو سه تا نمای اکستریم لانگ شات و مدیوم از جمال و سلیم که تو جمعیت بازار سرگردونن به هم کات می خورن و یه سکانس هم جایی که جمال می ره سر ساختمون برای دیدن سلیم و اون نمای از بالای شهر و چرخشی که دوربین دور دو تا برادر می کنه.
تدوین فیلم عجیب و غریبه مخصوصا اون کاتای اوایل فیلم و سکانسهای بازجویی و صحنه های تعقیب و گریزی فیلم که به قول راجر ایبرت یه کم شبیه شهر خدای میرلس هم شده.
مهمترین نکته اسلامداگ اینه که بویل عمدا سعی می کنه فیلمش هندی باشه و هندی تموم شه. شاید اگه تو جواب سوال آخر که لاتیکا می گه بدون پول و با عشق هم می تونیم خوشبخت باشیم جمال جواب اشتباه می داد و بعد اون ملاقات و رقص ایستگاه پیش میومد پایان تاثیرگذارتری بود ولی خب، دیگه هندی نبود و این خیلی چیز مهمیه. اینکه طرف می خواد نقطه قوت فیلمش همون مولفه های آشنای بالیوودی باشه.
من همون بار اول هم فیلم رو دوست داشتم ولی دیشب فهمیدم فیلمه علاوه بر اینکه خوبه یه تجربه لذت بخش هم هست. یعنی قشنگ می شه نشست و دیدش و حالشو برد و این یکی این روزا خیلی کمیابه. چهره دو پاتل بازیگر نقش جمال و صدا و بازیش هم عالیه، کاملا خلاف اون نمایشهای اغراق آمیز ستاره های بالیوودی. حتی آنیل کاپور هم تو این فیلم کنترل شده اس!
یه یادداشت عجیب هم از دیوید تامسون بزرگ داشتیم تو صفحه اسکاری که شنبه تو فرهنگ آشتی دراومد که چون کوتاهه اصلشو می ذارم اینجا. دلایل استاد در خوب بودن اسلامداگ رو حتما بخونید. اصلا فرهنگ آشتی رو حتما بخونید!
1-«میلیونر زاغهنشین» آنقدر خوب است که مستحق دریافت جایزه باشد و در رقابت نه چندان شدید این دوره حرف اول را میزند.
2-«میلیونر زاغهنشین» مانند قهرمان خود فیلم یک برنده غیر منتظره است؛ یک کاندید بیگانه که بدون حضور هیچ ستاره بازیگری از ناکجاآباد سر بر آورده است.
3-«میلیونر زاغهنشین» همان فیلمی است که در دوران تعیینکننده رأیگیری از اعضای آکادمی در هر جا به نمایش درآمد خوش درخشید.
4-کسانی که از فیلم خوششان میآید آن را میستایند. هیچ فیلم دیگری در میان رقبا وجود ندارد که چنین هواداران سینه چاکی داشته باشد.
5-صنعت سینمای هند از سالها پیش تاکنون در کانون بحث و مناقشه اما در حاشیه بوده است. اکنون وقت آن است که تماشاگر غربی به ماهیت بالیوود پی ببرد که چیزی نیست جز یادبودی بر هالیوود قدیم.
6-ساختار حکایتگونه «میلیونر زاغهنشین» از استحکام توأم با سادگی یک قصه پریان برخوردار است.
7-«میلیونر زاغهنشین» پر از تازهواردانی است که کار خود را به نحو احسن انجام میدهند.
8-«میلیونر زاغهنشین» در دورانی که هیچ موضوعی غیر از پول برایمان مهم نیست تماماً از پول حرف میزند.
9-تنفر ریشهدار و یا بدبینی به ثروتِ فاسد و در مقابل ستایش فقرِ همراه با خوششانسی از این بهتر نمیتوانست به تجلی دراماتیک برسد.
10-موج جدید رئالیسم جادویی در شُرف غلبه بر رئالیسم مبتنی بر عکسنگاری در سینماست.
و اینم لینک کامل صفحه:
خزترین اسکار دهه ۲۰۰۰
خب، مراسم اسکار امسالم برگزار شد و در یکی از معمولی ترین، قابل پیش بینی ترین، خز ترین و حوصله سربر ترین اسکارهای این چند ساله فیلم هندی «اسلامداگ میلیونر» همون طور که معلوم بود همه جایزه ها رو درو کرد. هیو جکمن مجری به جز اون نمایشی که اوایل مراسم با آن هاتاوی اجرا کردن و شروع امیدوارکننده ای بود، هیچ چیز جذابی نداشت. به جز اسکاری که به شان پن رسید و منو کمی هیجان زده کرد بقیه جایزه ها اون قدر قابل پیش بینی بودن که تماشای پاکت باز کردن پرزنتورا عین دیدن برنامه ورزش از نگاه دو جهانگیر کوثری شده بود.
چیز خاصی در مراسم امسال نبود. قرار بود ماتیلدا، دختر هیث لجر و میشل ویلیامز حرومزاده بیاد و جایزه باباشو بگیره که نیومد و البته خوشبختانه اون زنیکه هم نیومد. حضور سوفیا لورن و آنجلیکا هیوستون و در راس همه شون بهترین بازیگر تاریخ سینمای جهان(با اختلاف) یعنی رابرت دونیروی کبیر لحظه های خوبی رو درست کرد. تنها اشاره سیاسی مراسم چند اشاره کوتاه شان پن به انتخاب اوباما بود در حالی که قرار بود این اسکار سیاسی تر از همیشه باشه. بعد از اسکاری که به «تصادف» هگیس دادن اسکار امسال رو می شه یکی از احمقانه ترین مراسم دهه 2000 دونست. این میلیونر اسلامداگ هیچ جوری تو کت ما نمی ره، هرچند که قطعا بین این فیلم و بنجامین باتن اسکار گرفتن اولی رو ترجیح می دادم. یکی از پلان های «جاده رولوشنری» یا حتی «فراست/نیکسون» ران هاوارد(که فیلم بی نظیریه، راحت جزو پنج تای برتر امساله) می ارزه به کل اون پکیج خز و خیل اسلامداگ که دیگه تماشای قیافه ها و افه های احمقانه شون حوصله مونو سر برده.

یکی از معدود لحظات خوب مراسم دیشب
در هر صورت اسکار امسال یکی از بدترین اسکارای عمرمون بود. اما یه اتفاق مهم دیگه این هفته می افته و اونم یک هشتم چمپیونزه به خصوص بازی اینتر عزیزم با منچستر مدافع عنوان قهرمانی. یووه – چلسی، رم – آرسنال و رئال مادرید – لیورپول هم سه تا بازی شاخ دیگه این مرحله ان. هرچقدر دیشب خمیازه کشیدیم و چرت نمور زدیم فردا شب و پس فردا شب جبران می کنیم. البته امیدوارم اینتر بتونه من یو رو اوت کنه تا عیش آخر سالمون تکمیل بشه.
