تبليغاتX
درخت گلابی

برای دفع سموم جشنواره بیست و هفتم

«من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم

لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

منم و کوچه ای باریک در برابرم، کوچه ای که دو ردیف درخت در بر دارد و آسمانی بر سر. در این کوچه خانه هایی هست و من هم ساکن یکی از آنها؛ و قصری مرمرین و بدون سقف، که جوانان رعنای خوش پوش در برش به قراول ایستاده اند تا آدمیان تنگ نظر، پریزاد نحیفی را که از این قصر پای به درون کوچه می گذارد چشم زخمی نرسانند...

و پریزاد ماه رو چونان بچه آهویی چشم درشت و وحشی به سمت من می آید که ارکان بدنم از این آمدن به لرزه درآمده. درختان دو طرف کوچه که به تعظیم در برابرش خم شده اند و سقف آسمان که بر سر مبارکش سایه انداخته به کنار. من می خواهم دل به نوای چنگ و چغانه زمین خوشبختی بسپرم که زیر پای پریزاد به سماع درآمده...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 17:35  توسط امیرحسین جلالی  | 

آخر جشنواره و عجیب تر شدن اوضاع 

 

 

جشنواره امسال هم تموم شد، تجربه زندگی زیادی توش بود برای من. دوره آدم شناسی و عیارسنجی خوبیه این ده روزه هرساله همیشگی. سالن سینمای مطبوعات و صفهای جلوی گیشه و سالنهای سینما موقع پخش فیلما. اینکه مردم چه اشتیاق عجیبی پیدا کردن به خندیدنای هیستریک و بی دلیل. اینکه مثلا فیلم بیضایی رو تو سالن پردیس ملت دیدم و مردم همون ری اکشنهایی رو داشتن که تو سالن خز و خیل سپیده برای مثلا شبانه روز داشتن. اینکه لباسا و رفتارا و نگاههای دخترا چقدر عجیب شده و اینکه چقدر هر روز دارم با این مردم غریبه تر می شم. امروز ساعت 7 صبح بود که از دوستام جدا شدم و داشتم میومدم خونه که بخوابم، چقدر بچه مدرسه ای تو خیابونا بود، چقدر این نشاط اول صبحی ملت برام غریبه بود، مثل خیلی چیزای دیگه، مثل خیلی کسای دیگه.

درباره الی اصغر فرهادی رو می شه یه جورایی فیلم مرکزی امسال ایران دونست، جامعه ایرانی در آخرین سال دولت نهم و در آستانه انتخابات ریاست جمهوری. دلم می خواد راجع به دنیای فرهادی و نوع نگاهش به آدما(حالا به قول خودش طبقه متوسط شهری) بنویسم. به اینکه منم به کلی از این طبقه متوسط شبه بورژوای احمق بی هویت متنفرم ولی نمی تونم نوع شماتت فرهادی رو درک کنم. به اینکه درباره الی اصلا قوت فیلمنامه و اجرای چهارشنبه سوری رو نداره ولی همچنان تاثیرگذاره و در عین حال اعصاب خردکن و روی نرو. اینکه کاراکتر فرخ نژاد تو چهارشنبه سوری نمی تونه یه کاراکتر دراماتیک بر اساس قواعد دنیای درام باشه، مثل گلشیفته و بقیه آدمای درباره الی. تو درام باید بشه با شخصیتا همذات پنداری کرد و خود رو جای اونا گذاشت ولی بعید می دونم هیچ آدم خائنی بتونه خودشو جای فرخ نژاد بذاره، چون این مردی نیست که باید خیانت کنه. می فهمید چی می گم؟ یعنی باید بین یک برش یک ساعته از زندگی یه مرد خائن و یه مرد وفادار یه تفاوتی باشه. نمی شه مرد خائن مثل مرد وفادار نفس بکشه و نگاه کنه و حرف بزنه ولی خیانت کنه. این راه درام پردازی نیست به نظرم. مخصوصا در درامی که خیانت مرد نقطه عزیمتش نیست بلکه گره داستانه. یعنی داستان با خیانت شروع نمی شه، بلکه به خیانت می رسه.

حالا و در درباره الی دوباره آدمایی رو داریم که نماینده هیچ طبقه ای نیستن. اینو می پذیرم که اصولا جامعه شهری ما اون قدر بی هویته که نمی شه انتظار رفتارای قاعده مند و پیش بینی پذیرو ازش داشت ولی اینجا سینماست، نظام درامه و باید پیش بره و پیش ببره. فیلمنامه الی موقعیتای تکراری زیاد داره. تریپ زدن و رقصیدن رو اگه یه بار بتونیم به منظور معرفی آدمای فیلم بپذیریم(که به نظرم روترین و گل درشت ترین راه معرفی شخصیتاست)دیگه تکرار دوباره و سه باره اش بدجوری اعصاب خردکنه. دو سه جا فیلمنامه خالی می شه و حالا فرهادی می خواد این خلا رو بذاره رو دوش بچه ها و باز هم با تکرار یه موقعیت احمقانه، که نقطه ثقل رفتارای شخصیتا بشه حرفا و حتی گریه ها و مدل نشستن بچه ها. تظاهرات طبقه متوسطی از نظر فرهادی فقط قلیون کشیدن و پانتومیم بازی کردن(که عجب اجرای دری وری ای داره) و قر کمره. آدمای طبقه متوسط دنیای فرهادی در مواقعی که این سه تا کارو نمی کنن می شینن و ملتو بدنام می کنن و بعدش عذاب وجدان می گیرن.

انگیزه سپیده برای دروغ گفتن به نامزد الی اصلا معلوم نیست. آخه چرا باید از شر شدن بترسن؟ وقتی پلیس صورت جلسه شو کرده و رفته و همه چی تموم شده این آدما از چی می ترسن؟ از رسوایی؟ بابا باید موقعیته بره تو کت آدم دیگه، نمی شه که قبولش کنیم چون فرهادی میگه که.

و اینکه این روزا دارم فکر می کنم این وضع طبقه متوسط امروز ما واقعا عجیب و داغونه، عجیب و داغون. اصلا دیگه صحبت مثلا دراگ یا سکس نیست. انگار مسابقه اس واسه زدن مخ دوست دختر رفیق و چوغیدن زن همسایه. انگار دخترا تا آزادن کلی خوددارن تو رابطه شون با پسرا و همچین که شوهر می کنن چشم و گوششون باز می شه واسه خوابیدن زیر یکی دیگه. اینکه اصلا دیگه نمی شه چیزی رو پیش بینی کرد. که مثلا یارو از زیر یه نویسنده روشنفکر مشهور پا می شه می ره زیر یه جوونک بوتیک دار میدون ولی عصر. و اینکه تو این مسابقه احمقانه دنبال چیز همدیگه راه افتادن همه از شرایط و اوضاع گله می کنن.

و این چیزیه که تو فیلما هم خودشو نشون داده دیگه. کافیه یه کم به تم مشترک سکس و رقص تو فیلمای امسال دقت کنید تا بفهمید چند چنده. و اینه که حالا یه کم می تونه تماشای درامهایی از نوع درباره الی رو برام باورپذیرتر کنه، هرچند که مشکل نوع نگاه این فرهادیه به آدما و روابطشونه. بگذریم...

از نظر من فیلمای خوب امسال به ترتیب عیار 14، صداها، اشکان، بی پولی و شبانه روز بودن. فروتن عیار بهترین بازیگر مرده(شهاب حسینی درباره الی هم خوبه)، نونهالی صداها بهترین بازیگر زن، دیرباز عیار و بعد بهداد شبانه روز بهترین مرد مکمل، طناز طباطبایی صداها بهترین زن مکمل، سعید عقیقی صداها بهترین فیلمنامه، پرویز شهبازی بهترین کارگردان، پورصمدی شبانه روز و جعفریان الی بهترین فیلمبرداری و کیوان و امید شبانه روز هم بهترین تدوین.

اینم از جشنواره امسال. اوضاع عجیب و غریبی شده، هیچی به اندازه همین عجیب بودنه این روزا تو چشم نیست. همه عجیب شدن، همه. تا ادامه اش چی بشه و به کجا برسه. این آدمی که تو عکس می بینید امسال فیلمی تو جشنواره داره به اسم صندلی خالی که دیپلم افتخار هم گرفته. بی خیال فیلمه، قیافه و تیپ یاروئه رو نگاه کنید تا یه کم بیشتر این عجیب بودنه که گفتم معلوم بشه.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 18:0  توسط امیرحسین جلالی  | 

عیار ۱۴ دیدم و حالم خوب نیست...

...و درباره الی دیدم و عاشق عیار شدم 

 راستش برای امشب دو تا بلیط دیگه هم داشتم ولی از سالن سینما آفریقا که اومدم بیرون این قدر حالم بد بود که رفتم بلیطا رو دادم دست یکی از بچه ها و تو شلوغ ترین ساعت عصر و زیر بارش شدید بارونی که ترافیک اتوبان حکیم رو از همیشه قشنگ تر کرده بود راه افتادم سمت خونه. الان ساعت هفت و نیمه و من از همیشه خسته تر و داغون ترم چون چند ساعت پیش عیار 14 دیدم.

زیاد حوصله حرف زدن درباره فیلمو ندارم. به نظرم عیار 14 فیلمی نبود که برای ساختنش نیازی به شش سال صبر پرویز شهبازی باشه. عالی و شاهکار؟ عمرا. اصلا در حد این حرفها نیست. که چی؟ فیلمه رو در مقایسه با چی شاهکار بدونیم؟ فیلم کثافت بیضایی یا سوپر استار یا میزاک یا شبانه روز؟ اینم کاری داره که آدم فیلمی بسازه که از اینا بهتر باشه؟ حتما باید پرویز شهبازی باشه؟

نمی دونم چی باید بگم. اینکه تو فیلم شهبازی گاف راکورد ببینیم(وای خدا گاف راکورد تو فیلم شهبازی؟؟؟) یا مثلا یه سری دیالوگ چرند بشنویم رو تحمل کنیم که چی بشه؟ اینکه مثلا پلیس فیلم برگرده بگه تا من اینجام هیچ گرگی هیچ بره ای رو نمی دره یا فروتن بره به دوست بسیجیش بگه اسلحه تو یکی دوشب به من قرض بده یعنی چی آخه؟

حتی حوصله نوشتن درباره فیلمه رو هم ندارم ولی یه نکته مرکزی هست که سعی می کنم یه جوری مطرحش کنم. می خوام یه کم صبر کنم و تمام یادداشتای این چند روز درباره فیلمه رو بخونم و یه کم فکر کنم. شاید اتفاقی افتاد. یعنی می شه نظرم عوض شه و یه جوری بتونم این قضیه رو فراموش کنم؟ نمی دونم...

امروز تو فرهنگ آشتی یه عکس گنده دیدم از پرویز شهبازی و امیر قادری که بک گراندشون فیلمای قادری بود که تو قفسه ای توی خونش منظم و مرتب و خوشگل چیده شده بود. به نظرم امیر قادری و پرویز شهبازی این روزگار شباهت عجیبی به هم پیدا کردن. گاهی وقتا بعضی آدما از نبوغ و هوش و خاص بودن زیادشونه که ضربه می خورن و این دو نفرم این طورین. سال 81 شهبازی نفس عمیق می ساخت و قادری هم اون پرونده رو تو مجله فیلم درمی آورد، سال 87 شهبازی عیار 14 می سازه و قادری این مصاحبه رو باهاش ترتیب می ده. این دو نفر ستاره های ما بودن و الان به نظرم جفتشون مغلوب هوش و نبوغشون شدن. از جایی ضربه خوردن و ساقط شدن که برای دیگران مایه رشد و صعوده.... ولش کن اصلا، اگه بعدا حوصله شو داشتم مفصلشو می نویسم.

فیلم که تموم شد چند نفر دور و برم پاشدن و شروع کردن به فیلمه بد و بیراه گفتن، یاد روزی افتادم که تو سینما استقلال هفت هشت نفر داشتن به قادری بد و بیراه می گفتن. این بار حتی حوصله شو نداشتم مثل اون روز برم با ملت بحث کنم....

  

چقدر من خوشبختم، چقدر خوش شانسم، چقدر خوب شد که دیشب و بعد از اون حال بدی که پیدا کردم و با شما هم در میون گذاشتم رفتم سینما فلسطین و درباره الی رو دیدم. فیلمی که برای پوز زنی ساخته شد و بازی ای که دولت نهم براش درآورد کاملا در خدمت تبلیغات بیشترش عمل کرد. فیلمی که در سالن پر از تماشاگر دیشب همه بودنش، همه یعنی از خسرو نقیبی و امیر قادری تا حسین معززی نیا و هوشنگ گلمکانی و حالا بعدا بهتر می فهمید که همه یعنی چی.

ولی من از اصغر فرهادی متنفرم. از خودش، ایدئولوژی و نگاه کثافتش به آدما و اعتقادات و تفکراتشون. از اینکه هنر و تواناییهاشو برای رودست زدن به تماشاگر به کار می بره. از اینکه با همه چی دشمنه، از اعتقادات و سنتهای مردم گرفته تا عشق و خانواده. از همون شهر زیبا و رقص در غبار و به خصوص چهارشنبه سوری این قضیه اشتیاق بیمارگونه فرهادی به سیاه نمایی و رودست زدن به تماشاگر اذیتم می کرده و اینجا با درباره الی دیگه قضیه از این حرفا گذشته. تو این فیلم فرهادی به صدقه دادن ملتم گیر می ده و تصویری که از طبقه متوسط ارائه می کنه اون قدر بی ربط و مزخرفه که حد و حساب نداره. ضمن اینکه از نظر کارگردانی و به خصوص فیلمنامه از چهارشنبه سوری خیلی ضعیف تره(فیلمنامه که اصلا هیچی، رسما هیچی).

اما خوب به هرحال اجرای فرهادی خوب و تاثیرگذاره. مثلا تو سکانس غرق شدن الی دوربین روی دست حسین جعفریان(که شاخ فیلمبردارای ایرانیه) واقعا کرک و پر می ریزه. اما آخه این طوریم دیگه نیست که شاهکار باشه. بابا دوربین رو دست مگه ندیدیم ما آخه؟ کاری که نستور آلمندروس تو روزهای بهشت و لوبزکی تو دنیای جدید(هردو مال ترنس مالیک بزرگ)می کنه پوز تمام سکانسای روی دست تاریخ سینما رو زده.(به جز فیلمای عالیجناب مایکل مان رو البته)

بعد از دیدن فیلم فرهادی با افتخار می گم که ما عیار رو روی چشممون می ذاریم. اگه قراره مسترپیس امسال درباره الی باشه عیار رو قطعا بهش ترجیح می دم.

چقدرخوب شد که الی رو دیشب دیدم، درست شب روزی که عیار رو دیدم، گفتم که این از خوش شانسی من بود. عیار، صداها، اشکان، تا حدی شبانه روز و پستچی حسن فتحی و ایشا... تردید استاد واروژ و بی پولی نعمت ا... که فردا می چوقمشون فیلمای خوب امسالن، گور بابای درباره الی حتی اگه تو برلین هم جایزه ببره.

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 20:12  توسط امیرحسین جلالی  | 

بدبختی اینه که بیداریم

اتفاقای روزمره، روزمرگیهای روزمره، جشنواره روزمره... و همین روزمرگیها یکی از مهمترین بخشهای زندگیه که حتما باید یاد بگیریم نه ازشون بنالیم و نه فرار کنیم. باید وارد حوزه خاله زنک بازیا هم بشیم گاهی اوقات، حتی اگه هیچ نکته و لحظه خوبی ازشون درنیاد که بعیده، لااقل از تفرعن و ادا درآوردن و پز خاص بودن داشتن خیلی بهتره.

این حرفا خیلی ربط داره به فیلم آخر استاد بهرام بیضایی، یگانه نمایشنامه نویس و درام پرداز و اسطوره شناس و اسلام ستیز عالم هنر و فرهنگ و ادبیات و این صحبتا. استاد موی سپیدی که اون قدر نسبت به مسلمونا کینه و نفرت داره(و البته این نفرت واقعی رو تو لفافه نفرت جعلی از اعراب پنهان می کنه، مثل خیلی از واقعیات دیگه که تو لفافه جعلیات پنهانشون می کنه) که حتی در فیلمی که ظاهرا درباره امام حسین و عاشورا نوشته هم نشونش می ده. اون جا که شجاع نوری برمی گرده می گه:

در بادیه عطر گلهای ایران می پیچد وقتی که راحله از آنجا بگذرد(یه چیزی تو این مایه ها)

و بعد مرحوم مهدی فتحی از رفیقش می پرسه که تو از عطر گلهای ایران چه می دانی؟ و یارو هم چون عربه و با شتر و اسب و استر لابد یکیه، عین بز نیگاش می کنه.

و این طوری کینه تموم نشدنی استاد کمی تسکین پیدا می کنه. خوب لابد اعراب این قدر زشت و نفرت انگیزن که حضرت استاد می گه دیگه. فقط کاش می شد فهمید چطوری این جماعت هیچی ندار تونستن این بادیه و گلها و حوری پریاشو در عرض چند روز به دین و آیین و فرهنگ کثیف و پست خودشون در بیارن. از استاد بپرسید حتما می گه به زور شمشیر!

و اینکه مثلا چرا این دخترای عرب لبنانی و فلسطینی و اردنی این قدر خوشگلن که عطر گلهای ایران که هیچی، گلهای بهشتم می ذارن تو جیبشون از چیزاییه که استاد کبیر یا ندیده یا نخواسته ببینه.

بعد اون وقت این اسطوره عظیم که این قدر از مناسبات فاسد و کثیف سینمای ایران متنفره بدش نمیاد که به اعتبار جایگاهی که همین سینمای به ظاهر کثیف و اخ و تفی براش ساخته یه دختر جوون از میون خیل عشاق سینه چاکشو بچوقه و بکندش گل سرسبد تمام بازیگرای زن سینمای ایران. حالا اگه طرف این کاره نباشه هم مهم نیست، مهم اینه که ملکه باوقار و زیباروی استاده و به همین دلیل باید قدر ببینه و بر صدر بنشینه.

همین استاد گرانمایه که از تک تک لحظات و نگاهها و تیکه های فیلما و کتابا و تئاتراش توهین و تحقیر توده مردم بیرون می زنه، احتمالا به وقت اکران عمومی «وقتی همه خوابیم» در مقابل ایرادات منتقدین به فروش بالای فیلمش استناد می کنه و هیچ کس هم حق نداره بپرسه استقبال این توده احمق هیچی نفهم ببو چه فضیلتی برای استاده آخه؟

بله استاد داستان ما از همون قماشیه که ابراهیم گلستان درباره شون می گه یه عمره دارن نون کتابای ننوشته و فیلمای نساخته شونو می خورن.

استاد ما گنده اس، خیلی هم گنده اس، چون در عرض چهل سال فقط 11تا فیلم ساخته. چون همه عالم و آدم دارن توطئه می کنن تا خلاقیت و دانش و توان بی نظیرش بروز و ظهور پیدا نکنه. چون همه خرن و البته خوابن و نمی فهمن که باید شب و روز برن و به دست و پای استاد بیفتن تا براشون فیلم بسازه و بهشون فحش بده. چون تو جلسه مطبوعاتی فیلمش وقتی ازش می پرسن چرا دیالوگاش این قدر ثقیل و نچسبه می گه: من لاتی بلد نیستم حرف بزنم!

این جاست که باید دست آدمایی مثل داریوش مهرجویی و مسعود کیمیایی رو بوسید. چون خودشونو خوب یا بد، به روز یا پوسیده، درست یا غلط، قشنگ یا زشت به مخاطب و جامعه عرضه می کنن. دیکته می نویسن و از غلط نوشتن نمی ترسن. نون دیکته های ننوشته و فیلمای نساخته رو نمی خورن و بار خودشونو به دوش می کشن و مدام ضعف و ناتواناییهای خودشونو گردن دیگران نمی اندازن.

من هنوز فیلم بیضایی رو ندیدم و اصلا هم دیدن فیلم تو چیزی که دارم می گم تاثیری نداره. این فیلم به قول امیر قادری عزیز(که هنوز به طرفداریش و دوستی باهاش افتخار می کنم) فقط بهونه ایه که بشه پزا و اداها و ادعاهای گنده این روشنفکری فسیل شده و پخمه ایرانی رو به گند کشید. که بشه نشست و بدون درنظر گرفتن اخم متفرعنانه استاد، فیلمشو دید و درباره اش نظر داد. که بشه فهمید اسطوره تاریخ و فرهنگ واسه این فیلم نمی سازه که عرضه شو نداره، که به جز فحش دادن و تحقیر کردن دیگران هنری نداره، که نمی تونه کاری بکنه فیلمش به عنوان یه اثر هنری مستقل از نام صاحب اثر با بیننده درگیر بشه و ارضاش بکنه.

آره جناب استاد بیضایی، من یکی از همون لات و لوتاییم که شما همیشه ازشون بیزار بودید. اما متاسفانه و از شانس بد شما من خواب نیستم، منم کتاب خوندم و فیلم دیدم(شک نکنید بیشتر از تمام اونایی که واستون سر و دست میشکنن) و می تونم تشخیص بدم فیلم خوب یا بد چین. تا حالا نشده فیلمی از شما رو ببینم و دوستش داشته باشم و از اون مهمتر اینه که شما همیشه دوست دارید به خودتون جدا از آثارتون نگاه بشه. خوب در این موردم باید بگم از خودتون بیشتر از فیلماتون حالم گرفته می شه، هرچند که من مثل شما نمی تونم نفرت و کینه از دیگران رو این طوری تو خودم رشد و پر و بال بدم و از کسی، حتی از شما متنفر باشم.

فیلم شما محک خوبیه برای نشون دادن ارزش و عیار واقعی روشنفکری ایرانی، پس به همه توصیه می کنم که اونو ببینن و مطمئن بشن که اگه ماها خودمون دست به کار نشیم و چیزی تولید نکنیم از این کنده های بی بو و خاصیت هیچ دودی بلند نخواهد شد.

همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 15:51  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

این یادداشتی که چهارشنبه پیش تو فرهنگ آشتی داشتم یکی از بهترین یادداشتام بود. نکته اش این بود که پویان صفحه رو طوری بست که مطلبه زیر نقد استاد هوبرمن چاپ بشه و البته کنار نقد دوستم امید غیایی. ولی زبونم لال، روم به دیفال، به نظر خودم یادداشت من از مال استاد بهتر بود. یه جورایی هرچی تو این چند سال زده بودم رو آوردم رو کاغذ. سیستم و نظم و آشفتگی و مارکسیسم و دنیای آزاد و البته برادران حکیم، جوئل و اتان کوئن:

نظمی که نیازمند اغتشاش است- یادداشتی بر پس از خواندن بسوزان

و این هم یادداشتی که به مناسبت دبلیو و در واقع برای داد زدن این مساله که عاشق الیور استونم نوشتم:

کارگردان/ پرزیدنت

عزیز ساعتی و کامبیز کاهه

 

از محاسن تنهایی یکی هم این است که تمام زندگیت متعلق به خودت است، همه اش. البته این تنهایی انتخاب من نبود ولی حالا که شرایط این طوری رقم خورده دارم سعی می کنم ازش نهایت استفاده را ببرم.

امروز بعد از مدتها باز هم مجبور شدم صبح کله سحر از خواب بیدار شم، چون با یکی از خاطره های سینمای ایران قرار داشتیم. ساعت 9 صبح، دفتر بهزاد رحیمیان، عزیز ساعتی.

ساعتی از عکاسان قدیمی سینمای ایرانه و البته به دلیل مشکلاتی که حاتمی کیا سر فیلم «بوی پیراهن یوسف» با زرین دست پیدا کرد فیلمبرداری سه تا از بهترینهای حاتمی کیا رو هم انجام داده: بوی پیراهن یوسف، برج مینو و شاهکار حاتمی کیا یعنی آژانس شیشه ای. کلاه قرمزی و سرو ناز و مهر مادری که از فیلمای محبوبمن هم کار دست استاده. قرارمون کاری بود ولی خوب علاقه همیشه مهم تره. پس گیر دادیم به استاد و درباره همه چیز از استودیو بدیع و پرویز دوایی نازنین گرفته تا جشنواره امسال و فیلم جدید شهبازی حرف زدیم.

بهزاد رحیمیان هم بود که با راهنمای فیلم و فرهنگ بازیگرانش حال اساسی به همه ماها داده. فکر کنید که اگه راهنمای فیلم ها نبود من از سال 81 که کامبیز کاهه عزیز و همیشه استاد دیگه هیچ جا نمی نویسه چطوری می تونستم نقداش به فیلمای بزرگ سینمای جهان رو پیدا کنم و بخونم؟ جلد پنجم راهنمای فیلم که از سال 2001 تا 2006 رو داره گیرم نیومده بود و این بهترین فرصت بود. پس جلد چهارم و پنجم رو از رحیمیان چوقیدیم و زدیم بیرون که البته پولش به جای اینکه بره به حساب انتشارات روزنه کار رفت پای دو تا قبض جریمه ای که به خاطر طرح شدیم.

اما اسم کامبیز بزرگ اومد و می خوام شمارو هم تو عیشی که امروز کردم شریک کنم. پس یه جاهایی از نقد استاد بر یکی از محبوبترین فیلمهای عمرم رو اینجا می آرم که حالشو ببرید:

درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش:

«...جوئل افسرده نمی تواند با غریبه ها ارتباط برقرار کند و درعین حال بی اختیار عاشق هر کسی که "کمترین توجهی به او نشان می دهد" می شود. کلمنتاین با شکیبایی بیگانه است و با موهای آبی رنگش می خواهد یکنواختی زندگی را به هم بریزد. آنان طوری معصومیت و اشتباه کاری را درهم آمیخته اند که نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد...

درخشش ابدی ضمنا به یادمان می آورد که وقتی دلمان می خواهد فیلم محبوبمان را دوباره ببینیم چقدر شبیه کسی هستیم که داستان عشق تمام شده را نمی تواند فراموش کند...

عنوان فیلم از شعری به نام "الوییز به آبلار" از الکساندر پوپ می آید که در قسمتی دیگر از آن آمده:

دردهایی که زیبا به زبان آمده اند، روح غمگین مرا تسکین می دهند...کسی می تواند آنها را نقش کند که بیشتر از همه احساسشان می کند.»

یعنی کسی پیدا می شه که سینما رو دوست داشته باشه و کامبیز کاهه رو نشناسه؟

یعنی کسی پیدا می شه که درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش رو هنوز ندیده باشه؟

یعنی کسی پیدا می شه که ترانه سحرانگیز این فیلم(با صدای بک) رو شنیده باشه و هنوز تنهایی رو ترجیح بده؟

Change your heart,

Look around you,

Change your heart,

It will astound you,

I need your lovin',

Like the sunshine,

Evreybody's gotta learn sometime

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 21:15  توسط امیرحسین جلالی  |