جاده رولوشنري

خوب، حالا وقتشه كه پي نوشت پست قبلي رو بنويسم، تا همين جاشم زيادي صبر كردم.
1- اول اينكه براي من مهمترين موضوع و مضمون عالم هستي و نيستي هميشه خودمم، نه خدا، نه دين و نه حتي عشق. ضمن اينكه ملاك شناخت و نگاهم به آدماي ديگه هم مقايسه شون با اين مانيفيست كليه، چون شك ندارم و به تجربه دريافتم كه هركس ادعاي مهمتر و ارزشمندتر بودن چيز يا كس ديگه اي غير خودش رو مي كنه دروغ مي گه. اين طور موقعها ياد جمله بي نظير مسعود كرامتي تو «باغهاي كندلوس» مي افتم(كه فيلم عمره بي برو برگرد):
«آدم براي عاشق شدن اول بايد عاشق خودش باشه.»
2- مساله دوم فيلم جديد سام مندسه، «جاده رولوشنري». اين فيلميه كه مدتهاست منتظر ساختش بودم و حالا به وقتش حتما يه چيز درست درموني درباره اش خواهم نوشت، اما عجالتا اينو بگم كه غيرمنتظره ترين و درنتيجه بهترين فيلم امسال همينه. اين فيلميه كه رابطه خارج از فيلم بين دو ستاره اصلي اش با هم و با كارگردان تو تك تك سكانسا و لحظاتش موج مي زنه، حالا مفصلشو مي گم. از شبي كه اين فيلمو ديدم طوري درگيرش شدم كه مدتها بود اينطوري درگير چيزي نشده بودم( به نظرم آخرين بار چند سال پيش بود كه درگير «درخشش ابدي يك ذهن پاك» شدم)بار اول كه فيلم تموم شد پاشدم و رفتم پنجره اتاقو تا ته باز كردم و تا نيم تنه رفتم بيرون و مدتها به همون حالت موندم. ساعت سه شب بود كه دوباره فيلمو گذاشتم و گرگ و ميش بود كه دوباره تموم شد. از اين ماجرا حدود دوهفته(يه خورده كمتر) مي گذره و اعتراف مي كنم كه اين فيلم نگاهمو به جنس زن تغيير داده، نه تغيير اساسي ولي تغيير داده.
3- اين اتفاق همزمان شد با يه اتفاق ديگه، بازم چشم تو چشم افتادن و گير كردن دل. از آخرين باريكه اين اتفاق برام افتاده بود بيشتر از دو سال مي گذشت. اين بار اما برام يه كم عجيب بود، تو جايي اتفاق افتاد و زماني اتفاق افتاد كه نبايد مي افتاد. صحبت طرفش نيست، ايراد از من بود. مني كه مي شناختم و مي شناسم(و خوب و كامل و درست هم مي شناسم) نبايد اين اتفاق براش مي افتاد، لااقل اون جا، اون موقع و اون طوري.
5- هميشه وقتي عاشق مي شم برعكس بقيه كه مي رن تو خودشون و گوشه گيرتر مي شن، شلوغ تر و پرحرف تر مي شم، همش مي خوام حرف بزنم و بخونم و بنويسم. همش مي خوام پيش رفقام باشم و از تنها موندن مي ترسم(بر عكس هميشه كه عاشق تنهاييم). اين دوهفته يه شبم تنها نبودم، مرتب دارم مي نويسم(هفته پيش و اين هفته تقريبا صفحه سينمايي فرهنگ آشتي رو من نوشتم! مرثيه، احضار شدگان، تندر استوايي، پس از خواندن بسوزان، W و بچه عوضي) و حتي يه لحظه از sms دادن و زنگ زدن و رفتن پيش رفقاي قديم و جديد غافل نشدم. تو هفت هشت ماهي كه از قطع رابطه قبليم مي گذره يكي دو نفري بودن كه تو نقطه كور دلم نبودن و شايد اگه شرايط فراهم مي شد رابطه جديدي شكل مي گرفت ولي انگار تقدير ما بدون اينكه خودمون بخوايم هنوز كه هنوزه عشق در يك نگاهه و چه خوب كه اين طوريه. حالا دوباره عاشق شدم و شلوغ و پرحرف و اكتيو تر از هميشه. اما اين بار يه فرق اساسي با بقيه موارد داره، اين بار جاده رولوشنري ديدم و بارهاي پيش نه.
6- نوشتن پست قبلي يه ايده بود كه ناگهاني زد به سرم، گفتم بذار يه چيزي بنويسم و منتظر عكس العملها و واكنشها باشم. كه ببينم اين فازي كه از فيلم مندس گرفتم چقدر واقعيه. كه ببينم ديگران رو هنوز هم مي تونم با معياراي شخصيم ورانداز بكنم يا نه. كه ببينم عاشق كي شدم. كه ببينم چرا اين بار اينقدر از عاشق شدنم مي ترسم و نگران عاقبتشم، مني كه ملاحظه هيچي به جز لحظه رو نكردم تو تمام عمرم.
7- و پست نفس عميق به شدت جواب داد. حتي چيزي بيشتر از اوني كه انتظارشو داشتم. براي اولين بار از بعضيا خواستم پستمو بخونن تا واكنشهاشون رو ببينم. بيشتر از كامنتا، اين smsها، تلفنا و كامنتاي خصوصي بود كه روشنم كرد. البته تو كامنتاي عمومي هم يكي دوتا نكته جالب بود ولي چيزي كه تو موارد ديگه بود واقعا در حد سري A بود. مهمترين نكته اين بود كه هيچكس، تاكيد مي كنم هيچكس، حتي احتمال اينكه اين يه داستان خيالي باشه رو هم نداد. همه، حتي كسايي كه سالهاست منو مي شناسن و مي دونن كه اصلا نمي شه جديم گرفت هم چنين احتمالي ندادن. اين بهترين پست من بود و اميدوارم نتيجه شم بهترين اتفاق عمرم رو رقم بزنه.
8- تنها بودن هميشه هم يه كابوس شوم نيست، بعضي وقتا خوشترين و قشنگ ترين روياي دنياست. واقعا آدماي تنها رو خيلي راحت تر مي شه جدي گرفت و روشون حساب كرد. از وقتي يادم مياد اعتقاد داشتم كه نبايد از كوچكترين فرصتي براي ارتباط برقرار كردن با كسايي كه دوستشون دارم دريغ كنم. كه نبايد احساسمو نسبت به يه نفر قورت بدم و بنابر ملاحظات بروز بدم. كه دخترا رو نبايد جدي بگيرم. كه نبايد يادم بره تنها چيزي كه مي تونه يه مردو به زانو دربياره هنوز كه هنوزه ور زنانه احساسات دختراس، نه ور عاشقانش. كه روز به روز مطمئن تر بشم كه تنها چيزي كه هنوز مي شه به اميدش زندگي كرد و ادامه داد عشقه و بس، نگاه تو صورت يه دختر، مهمترين و سرنوشت سازترين لحظه زندگي يه مرده، حتي اگه هنوزم دخترا به محض اينكه بفهمن دل وسط گذاشتي يه آدم ديگه بشن.
9- بدبخت ترين مرد اونيه كه از عاشق شدنش پشيمون بشه. هر تجربه خصوصيات خودشو داره و مهمترين خصوصيت تجربه جديدم اينه كه براي اولين بار مجبور شدم بترسم و نگران بشم. تاپ تاپ اين دفعه دل يه صداي عجيب و غريبي مي ده رفقا، احتمالا شبيه صداي كات گفتن سام مندس تو سكانس سكس همسرش(كيت وينسلت) با لئوناردو دي كاپريو در فيلم شاهكار «جاده رولوشنري».
اينم لينك يادداشتهاي فرهنگ آشتي:
ماجراي عجيب مرد شدن يك بچه- يادداشتي درباره لئوناردو دي كاپريو
سراب- يادداشتي بر مرثيه ايزابل كوشت
داستان فيلمي كه هرگز ساخته نشد- يادداشتي بر تندر استوايي بن استيلر
نفس عميق

آقا اين حال ما دوباره خراب شده بود، بي حس و حال شده بودم، كم كم داشتم شكل آدم حسابيا مي شدم. از اينا كه مي رن سر كار و مي َآن خونه و شام مي خورن و مسواك مي زنن، از اينا كه همه چيشون مرتب و منظم و رو برنامه اس و براي جلوگيري از بيمار شدن ورزش مي كنن و سيگار نمي كشن. نقشه كشيده بودم شب گلدن گلوب حالم خوب شه ولي نشد. با پويان و ايمان و هادي رفتيم فاز چمران شمالو گرفتيم و سوندتراك eternal sunshineرو با دود خوب زديم تو رگ ولي نشد. پويان خوابش مي اومد و ايمانم اوضاعش چند روزيه پيچيده بود، اما بچه ها خوب بودن و مشكل از خود من بود. رفتيم نشستيم يه ليگ گذاشتيم و دو سه ساعتي سوني 2 زديم، بدك نبود ولي نشد. نشستيم منتظر تا مراسم شروع شه. يه سريال آشغال بامزه ترك داشت پخش مي شد با دوبله عربي، به كارگرداني و بازيگراي سرياله خيلي خنديديم ولي بازم نشد.
مراسم شروع شد، از اولش حدس مي زدم فاز هندي داشته باشه امسال ولي ديگه نه اينقدر. اين فيلم ميليونر اسلامداگ اسكارارو هم درو خواهد كرد، حالا ببينيد. و البته يكي از آشغال ترين فيلماي اسكاري اين سالا مي شه. كيت وينسلت بدجوري آب روغن قاطي كرده بود و ميكي رورك هم كه ديگه آخرش بود، درست شبيه علي پرويني، كيانوش گرامي اي چيزي شده بود تو مراسم. از همه خوبتر جاني دپ بود كه يه ريزه اوضاعمو خوب كرد. استاد نه كراوات زده بود نه پاپيون(با اينكه پرزنتور بود) و حال و هوا و قرمزي دماغش نشون مي داد كه كوكو بغل كرده قبل از اومدن رو سن، عين خودمون داغون داغون بود. بهترين بخش مراسمم كه مجسمه گرفتن عشقم بود، كالين فارل نازنينم با اون سبيلاي خوشگلش گلدن گلوب گرفت ولي بازم نشد.
نويدم اولاي مراسم رسيد و بعدشم كه بچه ها رفتن و منم خوابيدم تا ظهر.
شبش با يكي از بچه ها رفتم انقلاب ببينم اين كتاب جديد پرويز دوايي اومده يا نه كه نيومده بود. دوتايي رو هم 6 تومن پول داشتيم و تصميم گرفتيم بريم اين فيلم سعيد سهيلي رو ببينيم، چارچنگولي رو. بليط سانس ساعت 8 رو خريديم و رفتيم يه نسكافه بزنيم، از اين 700تومنيا. سيگارم تموم شده بود و فقطم 600تومن داشتيم. يه بهمن رشتي گرفتيم و داشتيم مي زديم كه ديدم چشمم يه دافيه رو گرفته ول نمي كنه. رفتيم تو سالن تا فيلم شروع شه. چندتا هله هوله نشسته بودن و دختره هم با رفيقش كوپلي اومده بودن. مي تونستم بي خيالش بشم ولي ديدم داره تو دلم قبر مي كنه بي شرف. رفيقش شاس بود، پر آرايش و قر و قمبيل. هم به هله هوله ها نيگا مي كرد و هم به من و مرتضي، عين 95 درصد دخترا. ولي طرف اصلا انگار نه انگار كه رو اين زمينه، همچين رفيقه رو گرفته بود به خنده و مسخره بازي و دري وري گفتن كه نگو. هرچي نشستم و نيگاش كردم تا يه نيگام بكنه نكرد كه نكرد. موهاي مشكي وزدار و صورت اوريژينال آب نزده و چشماي مشكي هار و دربه دري داشت، يه چيزايي تو مايه هاي گلي بوتيك. موقع تو سالن رفتن از قصد رفتم جلوش واسادم تا چشامون بيفته تو هم ولي فقط يه نيگاي كوچولوي با پوزخند فحش خواهر مادري انداخت و رفت. ديگه عاشقش شده بودم و ردخورم نداشت...
چارچنگولي شروع شده بود، شنيده بودم فيلم آشغاليه ولي با سكانس اولش ديدم فيلمه كثافته، لجنه، گهه. مخصوصا اون سكانس بهشت زهرا كه خود سهيلي حرومزاده بي ناموسو نشونش داد. همينجا مي نويسم كه بمونه، اولين باري كه اين سگ پدرو ببينمش تف مي اندازم تو اون صورت و ريشاي آشغالش.
من حواسم به دافيه بود ولي لابلاش مجبور بودم كثافت سهيلي رو هم ببينم. مرتضي هم بد و بيراه مي گفت. وسطاي فيلم چندنفر رفتن بيرون ولي عشق من نرفت، نشسته بود و حواسش به هيچي نبود. فيلمه تموم شد و به رفيقم گفتم بايد بريم دنبالشون. راه افتاديم و از سينما مركزي تا سر 16 آذرو تو سرماي گداكش ديشب گز كرديم. ساعت از 10 شب گذشته بود و دختره انگار نه انگار، هم اتاقيه رو گرفته بود به بگو و بخند و تو پياده رو پرواز مي كرد. رفتن سوار تاكسي امام حسين شدن. من و مري به هم نيگا كرديم و هردومون گفتيم: بريم.
دهنم سرويس شده بود. كلي وقت بود يه همچين جيگري نديده بودم، از اين دخترايي كه بيشتر پسرن تا دختر، تازه نه پسر درست درمون، از همين آويزونا و له و لورده ها، عين خودمون آش و لاش. براي اولين بار چشامون افتاد به هم و نيگاش تو نيگام گره خورد. نمي دونم چرا اينطوري كه شد يه ذره سست شدم، نيگاش خيلي بي پدر و مادر بود و منم داشتم مي چكيدم رو زمين ولي اون گوشي روشن و smsاي كه داشت مي داد شل و ولم كرد يه دفعه. خلاصه خريت كردم و سوار نشدم. تاكسيه كه رد شد و رفت تازه شروع كردم به داغ شدن، فهميدم كه باختم، بدجوريم باختم. مري به من فحش مي داد و منم به خودم، تو پياده روي خلوت و تاريك انقلاب گز مي كرديم و داد مي زديم، داد مي زدم...
آهاي دختر لاغر و درب و داغون ديشبي، تو بعد كلي مدت دلمو لرزوندي، دمت گرم. نمي دونم چيكاره اي و كجايي، ولي مي دونم اون فرشته اي كه فوري ازت تو خيالم ساختم نيستي. توام احتمالا bfاي، نامزدي، چيزي داري. لز كه نبودي، مطمئنم، پس حتما توهم يه دونه از اين آدم حسابيا رو واسه خودت داري. ولي من با خيالاتم زندگي مي كنم. ديشب ديدن فيلم لجن سهيلي رو برام خاطره ساز كردي. دارم مي بينمت كه داري با اون رفيق هله هوله ات شر و ور مي گي و مي خندي هنوز و پسرايي كه اينور اونورت نشستنو به اونجاتم حساب نمي كني. داري تو پياده رو كوپلي راه مي ري و مي خندي و مي خوني. تو كيفت نه موبايل هست نه روژ لب نه ناخن گير، پر خنزر پنزراي له و داغونه. نه، اصلا كيف نداري، يه كوله رنگ و رو رفته آبي آسموني كه نخاش ريشه ريشه شدن رو دوشت داره لخ لخ مي كنه. شلوار جين آويزونت و اون كتونياي سفيد بنديت ديوونم كردن بچه. سوار تاكسي نمي شي و به رفيق اسكولت مي گي امشب مي خوام تا صبح تو خيابون سگ چرخ بزنم، هستي بيا، نيستي هم خودت تكي برو خوابگاه. يارو هم مي ذاره مي ره پي درس و مشقش. بعد روسري سرمه اي تو برمي داري و موهاي خوشگل وزوزي شونه نزده تو رها مي كني تو دست باد و گوشياي هدفونتو مي كني تو گوشتو و كلاه سوئيت شرت قرمز جيغتو سر مي كني و بي خيال در و ديوار و گرگ و شغال و كلان ملان "كاليفرنيا دريمين" گوش كنان راه مي ري. آدما مي خورن بهت و تو مي ري، ماشينا از روت رد مي شن و تو مي ري، تو مي ري و دل وامونده منم دنبال خودت مي كشوني رو زمين و مي بري، درست عين انجل كه آدماي ماپاچه رو زمين مي كشوندنش و روش الكل مي ريختن.
تو اين همه راه و نيمه راه كه تا تيغ آفتاب تو مي ري و منم مي بري حتي يه بارم برنمي گردي عقبو ببيني، برنمي گردي كه ببيني دارم واسه بغل كردن و درسته قورت دادنت مثه سگ لگد خورده له له مي زنم، برنمي گردي كه ببيني همه دنيا واسادن و فقط منم كه دارم دنبالت مي خزم و مي لوشم، بر نمي گردي كه ببيني آويزونتم، برنمي گردي عشق بي رحم خوشگل حرومزاده ملوس من، برنمي گردي، برنمي گردي، برنمي گردي...

MILK و ...
آقا امسال از اون سالهاييه كه فيلم خوب اون قدر زياده كه حتي بازي با اسماشونم آدمو سر ذوق مي آره. البته بيشتر خوبارو هنوز نديديم ولي حس و حال و اخبار و حواشي اي كه ازشون ديديم و شنيديم به قدر كافي روشنمون كرده.
از بين فيلمهاي خوب امسال دو تا فيلم هستن كه از همه بيشتر دوستشون دارم و البته هيچكدومشون رو هم تا حالا نديدم. «ميلك» گاس ون سنت و «مورد عجيب بنجامين باتن» ديويد فينچر.
فيلم اول كار دست "ون سنت" ايه كه تمايلات همجنس گرايانه توي فيلماش به بهترين و استادانه ترين و تاثيرگذارترين شكل ممكن ديده مي شه. از «جري» تا «آخرين روزها» و از «فيل» تا «پارانوئيد پارك» شخصيتهاي پسر تين ايجر فيلماي ون سنت كاملا آدمو درگير مي كنن.(با توجه به اينكه من اصولا از تين ايجرهاي پسر شديدا متنفرم) حتي در اپيزودي هم كه استاد در فيلم «پاريس، دوستت دارم» داره باز به همين قصه پرداخته. البته دليل اصلي حس و حال واقعي فيلماي ون سنت اينه كه خودشم gay تشريف داره.
حالا و در «ميلك» استاد رفته سراغ "هاروي ميلك"، سياستمدار همجنس گراي آمريكايي. نیازی به توضیح نیست که ون سنت با چنین سوژه ای چه عیشی کرده و مارو هم شریک در این عیش می کنه. فیلمنامه فیلم رو "داستین لانک بلاک" نوشته و آس بازیگری این چند سال اخیر یعنی "شان پن" عزیز هم نقش اصلی رو بازی می کنه. فقط می مونه سلیقه به شدت اخلاقگرای اعضای آکادمی که خیلی بعیده به چنین فیلمی با همچین سوژه ای جایزه بدن.("کوهستان بروکبک" و اسکاراشو استثنا بدونید) ولی شان پن باید اسکار بازیگر نقش اول مرد رو ببره، حتما حتما حتما...
اما درباره فیلم استاد فینچر. هم داستان فیلم و هم بازی براد پیت و کیت بلانشت بین منتقدای فرنگی غوغا کرده. فینچر هم که نور چشم ماست و مطمئنا اگه سالی باشه که باید اسکارو بگیره دقیقا همین امساله. بعد از "هفت" و "باشگاه مشت زنی" و "زودیاک" این فیلم و کارگردانش باید اسکار امسالو ببرن، حتما حتما حتما... ضمن اینکه "اریک راث" فیلمنامه نویس فیلم هم اعجوبه ایه واسه خودش. «نفوذی» و «علی» مایکل مان کبیر، «فارست گامپ»، «مونیخ» و «چوپان خوب» فقط بعضی از شاهکارای استادن. اسمارو دارین که؟
درباره باقی فیلما هم بعد از دیدنشون می نویسیم ولی عجالتا از این «میلیونر اسلامداگ» خیلی بدم اومده، فضا و داستان و لوکیشنا و موزیک فیلم بدجوری هندی می زنه. چقدرم تحویلش گرفتن این روزا.
خلاصه اینکه امسال عیمون روبه راهه.

راستی. خوشگلن؟ نه؟