تبليغاتX
درخت گلابی

ازت مي خواستم بموني، بهت مي گفتم كه نري...

چندروزي از يك سالگي اينجا گذشته. الان رفتم و اولين پست و مخصوصا اون عكس گلي با اون چشماي دربه درش رو دوباره ديدم و ياد اون روزا افتادم. اين سالگردها شايد تنها به همين درد بخورن. به درد اينكه يه نگاه به چيزايي كه تو اين يه ساله عوض شدن بندازي و البته يه نگاه به چيزي كه الان هستي، دقيقا به همين كه الان و در لحظه فعلي هستي. بعد بشيني و پيش بيني كني كه مثلا سال ديگه اين موقع كي هستي و كجا.

 

تو كه نيستي روزا با شب يكين، هردوشون تاريكن و تاريكين...

داستان زندگي من تو اين يه سال خيلي عبرت آموزه، زياد. ده سال پيش 17، 18 ساله بودم كه نوشتنو با تماشاگران شروع كردم و خيلي زود به خاطر جو سياسي اون روزا با كلي هم سن و هم فكر خودم دمخور شدم كه الان هركدومشون داستاني دارن. يكيشون كه از همه خاتمي چي ها تندروتر بود و همه مارو مسخره مي كرد تواب شد و الان واسه كيهان نيمه پنهان درمي آره و يكيشون كه از بچگي باهم بزرگ شده بوديم الان شده مسئول صفحه ادبي كارگزاران و ديگه مارو تحويل نمي گيره. اما من مثل هيچكدوم اين دو سر نبودم و واسه همين زود سرخورده شدم و دانشگاهو ول كردم و رفتم چپيدم تو اتاقم و 5 سال بيرون نيومدم و خدا مي دونه كه اگه ماجراي دوسال پيش نبود هيچوقتم نمي اومدم. بيرون خبري نبود كه تو اتاق من بهترش نباشه.

 

بي تو اين دنيا كه تو چنگ منه، ديگه چنگي به دلم نمي زنه...

اما يه خيال، يه رويا، يه بچه آهو خرم كرد و از كنج عزلت بيرونم آورد و هي تشويقم كرد كه تو بايد بري بالا و بايد بنويسي و منم نوشتم و همين طور كه از پله هاي نردبون(نردبام) رفته بودم بالا و تو آسمونا و لاي ابرا سير مي كردم، بچه آهوئه زيرپامو خالي كرد و منم با مغز خوردم زمين. حالا چندوقتي هست كه پا شدم و راه افتادم اما اين بار ديگه نمي خوام برگردم تو اتاق. اين بار مي خوام زندگي كنم به عشق خودم و روياهاي خودم. تو روياي من بچه آهوها چنگ نمي زنن و گاز نمي گيرن، زيرپاكشي هم نمي كنن. دنيا تو روياي من قشنگ و خوش رنگه، همه منو دوست دارن و هيچكي منتظر زمين خوردنم نيست. آخرش بايد اين كارو مي كردم، اين تنها راه زندگيه و راه خوبي هم هست. با خودم و روياهام خوشم.

 

 توي شهري كه تو نيستي همه جارو غم گرفته، هركجا هستي صدام كن عزيزم دلم گرفته...

اين قالب بالاي وبلاگ هديه دوست عزيز و همراهم حامد اصغريه. حامد بچه جنوبه و شك ندارم كه چون تو هواي تهران نفس نمي كشه اينقدر صاف و خالصه. تو جشنواره دوسال پيش كه براي اولين بار علي سنتوريو ديدم پيش خودم فكر كردم كه اگه مريم هم هانيه ازآب دربياد چيكار بايد بكنم. شبي كه با بچه ها تا خود آفتاب از سينما سپيده تا ميدون تجريشو پياده رفتيم و كشيديم و خورديم و زديم و خونديم و گريه كرديم و خنديديم، من همه اش تو فكر هانيه بودم و آينده خودم. پارسال كه سي دي سنتوري اومد منم يه هانيه تمام و كمال داشتم و بي كم و كاست حال علي رو درك مي كردم. اعتراف مي كنم كه بعد از رفتن هانيه بود كه فهميدم همه ما براي علي شدن به هانيه احتياج داريم. تا هانيه اي نباشه سرنگ و خونه خرابي و سوسيس سرخ كردني هم نيست، كوه دردي هم نيست، علي سنتوريي هم نيست، نيست ديگه.

 

اين روزا نيستي اما باز، به پات مي افتم كه نري...

مي خوام زندگي كنم و منتظر بمونم. اون اوايل كه هانيه من رفته بود يه بار امير قادري بهم گفت: «مبادا به فكر خودكشي بيفتي امير، اگه بميري بعدها كه آينده رو مي بيني اينقدر حسرت مي خوري كه نگو، كه كاش زنده بودم و مي تونستم حال اين روزا رو ببرم.» و اين حرف آويزه گوش من شد. مي خوام زنده بمونم و زندگي كنم و منتظر بمونم، بمونم تا ببينم آينده چي واسمون تو چنته داره. فكر كنيد استاد مهرجويي اگه قرار باشه چند سال ديگه سنتوري 2 رو بسازه چي كار مي كنه. علي كجاست و هانيه و جاويد كجان؟ بازي خوبيه، نه؟ پس بيايد شما هم شريك شيد. مثلا سال ديگه اين موقع رو درنظر بياريد و ببينيد من كجام و شما كجاييد؟ هانيه شما كجاست؟ هانيه من كجاست؟ هانيه من كجاست؟ هانيه من...هانيه من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 16:59  توسط امیرحسین جلالی  | 

اين متن يادداشتمه كه در روزنامه كارگزاران شنبه ۱۸ آبان چاپ شد. اين اولين باريه كه يادداشتهاي روزنامه اي رو اينجا مي ذارم و اونم به خاطر اينه كه مارادونا اسطوره اول و آخر زندگيمه.

 

گاو خشمگین

فيلمي درباره رنج اسطوره بودن

 

این روزها که تب سرخ ضد امپریالیستی آمریکای لاتین دوباره در بین جوانان عاصی و پر شر و شور دنیا بالا گرفته، از مارادونا گفتن و او را تا حد خدایی بالا بردن آنقدرهمه گیر شده که فیلمساز خوش فکر سرحالی چون «امیر کاستاریکا» را هم به فکر ساختن مستندی درباره اولین و آخرین اسطوره دنیای فوتبال انداخته است. مستندی که ساخت آن از سال 2005 آغاز شد و پس از سه سال ابتدا در بخش خارج از مسابقه کن امسال و بعد هم در جشنواره سینما حقیقت خودمان به نمایش عمومی در آمد، مستندی با نام «مارادونای کاستاریکا».(که ظاهرا بهترین ترجمه برای Maradona By Kusturica است)

اما همیشه و به خصوص در دوران بازیگری مارادونا در بر این پاشنه نمی چرخید. روزهایی بودند که یقه سفیدهای طرفدار نظم و اخلاق هشت سال مداوم، بی وقفه و چپ و راست، اسطوره جهان فوتبال را به انواع و اقسام ترفندها می نواختند تا فوتبال و سمبلش دیگر به جادویی که در تابستان گرم مکزیکوسیتی بدل شد، تبدیل نشود. «مارادونای کاستاریکا» می خواهد شرح آن روزها باشد و واقعیت قضیه آنست که موفق هم می شود. چون سازنده اش بیش و پیش از هرچیزی یک عشق مارادوناست. آن پاتوقی که کاستاریکا و مارادونا در آن نشسته اند و حرف می زنند، آیینه تمام نمای فیلم است. فیلمساز طوری به صحبتهای سوژه اش گوش می کند و فرم نشستن و نگاهش طوری است که بیننده باورش می شود دارد فیلمی درباره یک اسطوره زنده و ماندگار را تماشا می کند. پس بهترین راه نوشتن درباره چنین مستندی هم بدون شک واکاوی متن آن است، چون هرچه که از آن به عنوان فرامتن یاد می کنیم از دل همین متن صادقانه بیرون می آید.

فیلم با جمله ای از «شارل بودلر» فرانسوی آغاز می شود تا از همان ابتدا نشان دهد برخلاف تصورات رایج اصلا یک مستند بی طرف نیست و موضع خود را در مورد سوژه اش مشخص کرده است:

«خدا تنها موجودی است که برای حکمرانی نیازی به زنده بودن ندارد.» این کلمه «خدا» (God) چیزی است که تا آخر فیلم بارها و بارها به کار برده می شود.

کاستاریکا با یک گیتار موسیقی «خوب، بد، زشت» را می نوازد تا فیلم شروع شود. ساختار مستند عنوان بندی شده است و در چند فصل به بررسی دوران زندگی و بازی مارادونا می پردازد. در بین این فصول هم صحنه هایی از جادوگریهای اسطوره در چمن سبز پخش می شود که موتیف آنها همان گل دوم مارادونا به انگلستان در جام جهانی 1986 مکزیک است، گلی که در هربار نمایشش تاکید می شود بهترین گل تاریخ فوتبال دنیاست.

اوایل فیلم و پس از نمایش سخنرانی ضد بوش مارادونا و اوو مورالس(رئیس جمهور بولیوی)، اتوموبیل کاستاریکا و گروهش را می بینیم که جلوی در خانه مارادونا در بوینس آیرس جمع شده اند. فیلمساز برای اینکه در همان ابتدای اثر بیننده را کاملا در جریان موقعیت مارادونا در آرژانتین قرار دهد این تصاویر را در فیلم قرار داده است. صبح کله سحر است و مارادونا و خانواده و دوستان نزدیکش می خواهند به مرکز شهر بروند و کاستاریکا و گروهش فقط می توانند با فاصله این منظره را تماشا کنند. چون همانطور که خود فیلمساز می گوید او و گروهش اینجا موقعیت پاپاراتزوهایی را دارند که در برابر یک سوپراستار قرار گرفته باشند.

 

آریستوکراسی عریان:

فصل دوم به دوران کودکی پر از فقر و فاقه مارادونا می پردازد که البته با هوشیاری کاستاریکا زیاد شعاری نمی شود. اینکه مارادونا از بین بوکاجونیورز و ریورپلاته، دو قطب فوتبال آرژانتین، اولی را انتخاب می کند که نماد طبقات محروم در مقابل آریستوکراسی حاکم بر کشور است و اینکه همین قضیه چگونه از ابتدا مسیر اسطوره را در دنیای فوتبال تعیین می کند. سال 2005 است و دیه گو بعد از 24سال دوباره به ورزشگاه بوکا و خانه پدری بازگشته است و دارد برای کاستاریکا از دوران کودکی اش تعریف می کند. دورانی که شبیه فیلم «وقتی پدر دنبال کار بود» خود کاستاریکاست و فیلمساز با نشان دادن صحنه های آن فیلم سعی می کند موضوع بحث را کاملا برای تماشاگر ملموس کند. البته این تمهید پخش تصاویر فیلمهای خود کاستاریکا لابلای حرفهای مارادونا زیاد درنیامده است و به نوعی الصاقی به نظر می رسد. درست برعکس آن پرفورمانس بامزه ای که در بین فیلم چندبار پخش می شود، جایی که کلیسایی به نام مارادونا ساخته شده که در آن مردم غسل تعمید داده می شوند و با هم پیمان ازدواج می بندند! در این کلیسا شرط تعمید شدن آن است که ثابت کنی دست خدا را دیده ای، یعنی بتوانی صحنه گل با دست مارادونا به انگلستان را بازسازی کنی. نشانه قبولی ازدواج نیز آنست که عروس پاس بدهد و داماد بعد از زدن گل روبه روی دوربین فریاد بکشد، درست شبیه صحنه ای که استاد بعد از آن گل بی نظیرش به یونان در جام جهانی 94 آمریکا روبه روی دوربینهای تلویزیونی فریاد می کشید.

 

منجی به ناپل بازمی گردد:

همواره بعضیها سعی کرده اند مارادونا را یک بازیکن بزرگ فوتبال در عصر خودش معرفی کنند، شبیه بازیکنان بزرگ دیگری که در دوره های مختلف در مستطیل سبز هنرنمایی می کرده اند. از بین قدیمی ها پله و تا حدودی فرانس پوشکاش با اسطوره مقایسه شده اند و در بازیکنان دوران جدید هم بیش از هرکس دیگری لیونل مسی، اعجوبه بارسلونا به این افتخار نائل شده است. درباره این بازیکنان و هرکس دیگری که با مارادونا مقایسه می شود معمولا یک نکته اساسی فراموش می شود و آن هم قضیه رویاگونه تیم ناپولی است. کسانی که اسمشان چپ و راست در عرض مارادونا مطرح می شود همگی در بزرگترین باشگاههای دنیا بازی کرده اند و می کنند. اما اسطوره بعد از دوران پر از رنج و محنتی که در بارسلونا پشت سر گذاشت به ایتالیا آمد و در میان تعجب همگان پیشنهادات میلیونی غولهایی مثل یوونتوس، میلان و اینتر را رد کرد و به تیمی همچون ناپولی پیوست، تیمی از یک شهر فقیر و کارگری که در آن زمان در دسته سوم ایتالیا حضور داشت. مارادونا یک تنه و به سبک قهرمانان اسطوره ای فیلمهای دهه 60 و 70، ناپولی را به قدرت اول فوتبال اروپا تبدیل کرد. کاری که امروزه حتی تصورش هم غیرممکن است. پس بی دلیل نیست که دیه گوی افسانه ای در شهر ناپل همچون مسیح ستایش می شود. تصاویری که کاستاریکا از حضور دوباره مارادونا در ناپل نشان می دهد کاملا گویای همه چیز است. در این فصل صحنه ای هست که کاروان مارادونا از بین مردم جمع شده در خیابانها عبور می کند و ستاره به جای اینکه از استقبال عجیب و غریب مردم ذوق زده شود سرشان فریاد می کشد که چرا خودشان را به شیشه می کوبند! این صحنه ای است که می تواند در معرفی شخصیت نامتعارف و رام نشدنی اسطوره بیشترین نقش را داشته باشد.

 

اگر کوکایین ماده مخدر است، پس من یک معتادم:

این یکی بی شک بهترین فصل فیلم کاستاریکا و یکی از تاثیرگذارترین تصاویری است که ما جماعت حاضر در سالن شماره 3 سینما فلسطین در عمر فیلم دیدنمان روی پرده بزرگ شاهد بودیم. اصلا به طرفدار مارادونا یا حتی فوتبال بودن ربطی ندارد. اینجا نقطه ای است که سینما قدرتش در سحر و جادو را به رخ می کشد و هنر یک فیلمساز، درست شبیه احساسات و عشق مردمی که پشت در بیمارستان جمع شده اند و با اشکها و شمعها و دست نوشته هایشان منتظر خبری از اسطوره نشسته اند، به نقطه اوجش می رسد. آن سکانس جادویی اجرای قطعه «هولا دیه گو» توسط مارادونا که همزمان به نمای بسته صورت همسر و دخترانش در کافه و تصاویر آرشیوی مراسم ازدواج استاد و بازی او با همان دخترها در زمان کودکیشان کات می شود، بیش از هر توصیه و پند و اندرزی در باب مضرات اعتیاد گویاست. سالها قبل اسطوره در اظهار نظری جنجالی گفته بود:

«من یک معتاد بودم و هستم و خواهم بود، کسی که معتاد می شود باید هر روز با آن دست و پنجه نرم کند.»

این جمله و البته کل فصل بی نظیراعتیاد فیلم کاستاریکا آدم را به یاد دو شخصیت سینمایی می اندازد: اندرو بکت(تام هنکس) فیلم «فیلادلفیا»ی جاناتان دمی و علی فیلم «سنتوری»، شاهکار داریوش مهرجویی. کاراکترهایی که به نظرم یک بار و برای همیشه توانستند درد و رنج ناشی از یک بیماری شوم را به همراه پایمردی و ثبات انسان در پرداخت هزینه کاری که کرده روی پرده سینما به تصویر بکشند. اعتیاد مارادونا از سال 1981 و پس از مصدومیت شدیدش در بارسلونا آغاز شد. زمانی که برای فراموشی رنج دوری از میدان، شبها در هتلهای گران قیمت مهمانیهای بزرگ می داد و آدمهای ریز و درشت دور و برش می پلکیدند. خود مارادونا در کتاب خاطراتش با حسرت از آن روزها یاد می کند و آرزو می کند که کاش کمتر به اطرافیانش اعتماد می کرد.

اعتیاد اسطوره بهترین بهانه برای کسانی شد که همیشه زیر سایه محبوبیت مارادونا قرار داشتند و برای سقوط او لحظه شماری می کردند. به بهانه همین اعتیاد بود که سران فوتبال ایتالیا پس از آنکه مارادونا و تیمش آرزوهای آتزوری در جام جهانی 90 را به باد دادند، او را از ناپل و کشور ایتالیا اخراج کردند. مردم ایتالیا هرگز باور نکردند که مارادونا به جرم اعتیاد از این کشور اخراج شد و این شک آنها زمانی به یقین رسید که مسئولان فوتبال این کشور، «آنگ جون هوان»، زننده گل برتری کره جنوبی به ایتالیا در جام جهانی 2002 را نیز از تیم پروجا اخراج نمودند.

ماجرای دوپینگ مارادونا در جام جهانی 94 نیز از آن چیزهایی است که هنوز به دیده تردید به آن نگاه می شود. در فیلم صحنه ای هست که مارادونا به همراه یک پزشک زن از وسط زمین چمن بازی آرژانتین-نیجریه به آزمایشگاه برده می شود، اتفاقی که برای اولین و آخرین بار در دنیای فوتبال رخ داد. چرا که قاعده آزمایش دوپینگ آن است که چند بازیکن به صورت اتفاقی از هردو تیم انتخاب می شوند و مورد تست قرار می گیرند. مارادونا چنانکه در فیلم هم به نمایش در می آید به جرم استفاده از ماده ممنوعه افدرین، 15ماه محروم می شود و آرژانتین بدون او با دوشکست مقابل بلغارستان و رومانی از دور مسابقات حذف می شود و این نقطه پایانی افتخارات فوتبالی دیه گو آرماندو مارادوناست.

 

قدرت خدا:

فیلم کاستاریکا به خوبی نشان می دهد که مارادونا تنها یک ستاره محبوب ورزشی نیست. او مرزها را درنوردیده و ساحتی اسطوره ای یافته است. محبوبیت مارادونا در گستره ای از کپرهای بوینس آیرس تا سواحل اندونزی و فیلیپین، گسترده شده و طبیعی است که سیاستمداران هم هوس استفاده از این وضعیت به سرشان بزند. دوستی مارادونا با فیدل کاسترو البته قدیمی تر از دوره جدید چپ گرایی آمریکای لاتین است. اما پس از ظهور دوباره روسای جمهور چپی، هوگو چاوز، اوو مورالس و دانیل اورتگا، حضور مارادونا در عرصه های سیاسی هم رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت.

تصاویری که کاستاریکا از یک تجمع ضدآمریکایی در بوینس آیرس نشان می دهد در نوع خود جالب هستند. چاوز در حال سخنرانی زیر بارش باران است و از مارادونا دعوت می کند که به اتفاق، برای توقف ریزش باران به آسمان فوت کنند! تصاویر کاستاریکا از تظاهرات جوانان آرژانتینی و پاساژهایی که کارگردان خوش سلیقه صرب لابلای آنها پخش می کند، باز هم تاکیدی است بر وجه اسطوره گونه مارادونا. وضعیتی که هرگز تا به حال برای هیچ شخصیت ورزشی اتفاق نیفتاده و بعید است که از این به بعد هم بیفتد. مستند «مارادونای کاستاریکا» فیلمی است برای اثبات این گزاره.

می شود این یادداشت را حالا حالاها ادامه داد، مخصوصا که قلم به دست یکی از دوآتشه ترین هوادران مارادونا هم افتاده است! اما بدون شک تجربه تماشای مستند کاستاریکا برای هر علاقه مند سینما و فوتبالی می تواند گرانبها و تکرارنشدنی باشد. کسی که فیلمهای درخشانی چون «گربه سیاه، گربه سفید»، «زیر زمین» و «زندگی معجزه است»  را به علاقه مندان سینما هدیه داده، در این مستند نشان می دهد که یک علاقه مند و حتی بازیکن درست و حسابی فوتبال هم هست. جایی که کاستاریکا و مارادونا قدم به زمین چمن ورزشگاه خاطره انگیز تیم ستاره سرخ بلگراد می گذارند و با هم مشغول بازی می شوند، مهارت کارگردان درفوتبال را نشان می دهد و تواضع و اعتقاد واقعی فیلمساز به سوژه اش هم که از تک تک پلان های فیلم قابل لمس است. کارگردان مشهوری که دارد فیلمی مستند می سازد، به خانه اش زنگ می زند و از مارادونا می خواهد که با مادرش حرف بزند!

اوایل فیلم کاستاریکا مارادونا را همچون قهرمانان تنها و در تنگنای فیلمهای سرجیو لئونه و سام پکین پا توصیف می کند. اواخر فیلم هم صحنه ای هست که فیلمساز از مارادونا می پرسد که کدام شخصیت سینمایی را بیشتر دوست دارد و اسطوره می گوید: جیک لاموتای گاو خشمگین. لازم نیست وجوه شخصیتی لاموتا و مارادونا را با هم قیاس کنیم و در موردش حرف بزنیم. کافی است به یاد بیاوریم لاموتا پس از اینکه از همه جا رانده شد و همه، حتی عشق و برادرش هم ترکش کردند دوباره در یک کافه دیده می شود، در حالی که از زور چاقی حتی قابل شناسایی هم نیست. درست شبیه دیه گو مارادونا که پس از مدتها دست و پنجه نرم کردن با اعتیاد و نیش و کنایه های این و آن، با سی چهل کیلو اضافه وزن به ورزشگاه بوکا برگشته. آن نمای بسته صورت تپل ولی خیس از اشک مارادونا خیلی شبیه نماهای پایانی رابرت دونیرو در «گاو خشمگین» است. این دو نفر خواستند آن طور که دلشان می خواهد زندگی کنند و سرنوشت مشابهشان بهترین دلیل غیرممکن بودن این کار در دوره و زمانه ماست.

 

این از این و...

و البته قضيه بازي دوستانه ديشب تيم ملي با قطر هم هست كه براي اولين بار روي پيراهن ملي يه كشور تبليغ شد، اونم تبليغ شركت سايپا كه مدير عاملش حامي اصلي داييه و خود سرمربي همه كاره تيم ملي هم توش عضوه.

كاش آقايوني كه از عضويت يه ببوي كره اي تو يه باشگاه برزيلي سر ماجراي دي كارمو قطبي رو دلال معرفي كردن به اين رسوايي هم يه گوشه چشمي نشون مي دادن. اسطوره تعصب و عرق ملي از هر راهي براي ميلياردرتر شدن استفاده مي كنه و ما هم كه صدامون به جايي نمي رسه...

           

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 13:31  توسط امیرحسین جلالی  | 

در حال و هواي عشق

رومانس هاي ماندگار تاريخ سينما، از آن هايي كه از دل بر آمده اند و بر دل نشسته اند، كم  نيستند. از كلاسيك هايي مثل بربادرفته و كازابلانكا و آخرين غروب گرفته تا جديدترهايي چون درخشش ابدي يك ذهن پاك و پيش از طلوع و پيش از غروب، دراين سالهاي فيلم ديدن ما همواره به عنوان يكي از گرم ترين و عزيزترين گونه هاي سينمايي الهام بخش و خاطره ساز بوده اند. آن لحظات پيوند سينما و زندگي را بيش از هرچيز مي شود از دل رومانس ها بيرون كشيد، هرچند كه آن بحث ازلي ابدي فيلم خوب و بد اينجا هم وجود دارد و اين ژانر فيلم نيست كه تاثيرگذاريش را تضمين مي كند، بلكه خوبي يا بدي آن است.

اما در اين سالهاي اخير به نظرم غير از شاهكار چارلي كافمن و ميشل گوندري يعني درخشش ابدي يك ذهن پاك، هيچكس مثل وونگ كارواي نتوانسته در به تصوير درآوردن حال و هواي عشق، آنهم بدون هيچ جهت گيري يا ارزشگذاري اخلاقي، موفق باشد.

«خاكسترهاي زمان» و «چانگ كينگ اكسپرس» هردو در سال 94 ساخته شدند و به نظرم از همان موقع بود كه همه وونگ كارواي را به عنوان كارگرداني صاحب سبك به رسميت شناختند(اين همان سال توليد پالپ فيكشن و تولد تارانتينوي عزيز ما هم هست). از فيلم اولي كه كمي در حال و هواي فيلمهاي ابرقهرماني شرق آسياست(والبته و در عين حال ردپاي رومانس گرايانه كارواي را نيز در خودش دارد) اگر بگذريم، «چانگ كينك اكسپرس» واقعا شاهكار است.

 

در حال و هواي عشق با آن موسيقي مسحوركننده ميشل گالاسو و شينگرو اومه باياشي و آن بازي زيرپوستي مگي چه اونگ در سال 2000 ساخته مي شود و بعد هم دو فيلم آخر استاد يعني «2046» و «شب هاي زغال اخته اي من»(My blueberry nights) كه اين دومي، اولين فيلم هاليوودي كارواي هم محسوب مي شود.

عشقهاي ممنوعه و بي سرانجام و آدمهاي سر به زيري كه در برابر دست سنگين تقدير و سرنوشت تسليم مي شوند و دم بر نمي آورند. عشقي كه در چانگ كينگ مي بينيم آنقدر نامتعارف و دلچسب است كه آدم دلش مي خواهد تمام زندگي مثل پرده سينما بود و مي شد آن طوري كه در فيلم مي بينيم جهتش داد و تنظيمش كرد. جايي كه دخترك بامزه فيلم پنهاني به خانه معشوقش مي رود و دور از چشم او آنجا را تميز مي كند، يا جايي كه با حسادت خاص زنانه اش و با ذره بين دنبال تارموي معشوقه مرد روي تخت مي گردد(كه با ميزانسن عجيب كارواي عجب صحنه اي شده) و البته تصميمي كه آخر داستان و وقتي همه چيز به ظاهر براي به مراد دل رسيدنش آماده شده است مي گيرد و همه را در خماري مي گذارد. ترانه  California Dreamin' هم كه كاملا روي فيلم نشسته و حس و حال دارد.

در «در حال و هواي عشق» هم در بر همين پاشنه مي گردد. عشق مردي تنها به زني شوهردار و تضادي كه بين خواست دل و عرف و عادات و آداب اجتماعي در مي گيرد و همانطور كه از قبل معلوم است برنده همين عرف و عادات هستند. اما اين فيلم آنقدر رنگ و فضاسازي و موسيقي و حركت دوربين دارد كه تماشايش براي هر عشق فيلمي از نان شب هم واجب تر است.

دو فيلم آخر كارواي، به خصوص فيلم هاليوودي اش هم دقيقا همان حال و هواي فيلمهاي قبليش را دارد، منتها اين بار با شركت جود لاو و راشل وايز و ناتالي پورتمن. داستان همان روزشمارها و زوجهاي از هم جدا شده و عشقهاي تازه متولد شده و كلي رنگ و اسلوموشن و افكتهاي وونگ كاروايي.

اينجا جايش نيست كه درباره سينماي وونگ كارواي بنويسم، حتما جايش را پيدا مي كنم به زودي. اما عجالتا همينقدر بدانيد كه اين فيلمساز صاحب سبك هنگ كنگي قرار است براي سال 2010 فيلم «بانويي از شانگهاي» اورسون ولز را بازسازي كند كه قرار بود هيو جكمن هم در آن باشد.

اينها عشقهايي است كه روي پرده هم ماندني هستند، چه برسد به زندگي عادي، ماندگاريشان هم به وصال و بادا بادا مبارك بادا نيست كه به اصالت و وقارشان است.

به اين ترتيب خوش به حال خودمان كه چنين عشقهايي را تجربه كرده ايم و با گوشت و پوست زجرش را كشيده ايم و حالش را برده ايم و هنوز هم از رو نرفته ايم و در به در دنبال بعديش مي گرديم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 17:45  توسط امیرحسین جلالی  |