با کله تا ته عشق، تا ته بدبختی

اول از همه به اين آقايي كه با اسم سينا كامنت گذاشته و اين سوالو از من پرسيده. شما لطف كن آدرسي ايميلي چيزي بذار تا جوابتو بدم. منتظرم اساسي و اگه اين كارو نكردي ديگه واسه من كامنت نذار چون اون وقت دلايلو علني خدمتت عرض مي كنم.
دوم به سوفيا: من تعجب مي كنم چرا بايد اينقدر عصباني بشي تو آخه؟من البته از قضاياي كافه خبري ندارم، اين يارو رو هم نمي شناسم ولي اگه قرار باشه واسه هر حرفي اينقدر اهميت قائل بشي كه هيچي ديگه. بي خيال رفيق.
اما اصل مطلب:
من همينجا قول مي دم كه پست قبلي آخرين پستي بود كه از نااميدي و بي وفايي و اين چيزا نوشتم. تجربه هاي شخصي من مال خودمه و هيچكس، حتي نزديك ترين دوستام هم نمي تونن تصوري ازشون داشته باشن ولي گله گذاري از اونها سوء تفاهم درست مي كنه كه اصلا خوب نيست.
كسي كه از زندگي نااميده بايد خودكشي كنه، اگر نمي تونه يا نمي خواد ديگه نبايد قر بزنه. زندگي يك كل تجزيه ناپذيره با تمام غمها و شاديها و بردها و باختها. هيچ تضميني هم به كسي داده نشده كه سراسر عمرش غم و باخت نباشه. بايد باهاش كنار اومد و باور كرد( به همين محكمي ) باور كرد كه همينه و نه بيشتر و نه كمتر. درست عين يه بازي فوتبال كه وقتي تموم مي شه بايد نتيجه شو قبول كرد. البته همه مي بينن كه فلان گل آفسايد بود يا پنالتي فلان تيمو نگرفتن ولي نتيجه تغيير نمي كنه، حتي اگه خودتو چاك بدي.
به اين ترتيب اين كل تجزيه ناپذير زندگي من و شماست، با تمام خوشيها و غمها و بردها و باختها. خاطرات تلخ و نامرديها و بي معرفتيها و نارفيقيها هم باشه واسه خلوتي، كنجي، گوشه اي كه نشستيم و الكلي، دودي، رفيقي هم دم دسته...اشكي مي ريزيم و غريبيمونو فراموش مي كنيم.
راستي تاحالا فكر كردين كه اگه اين نارفيقا نبودن ارزش رفاقتها و رفيقها ناشناخته مي موند؟ پريروزا داشتم سنتوري عزيزمو مي ديدم، اون سكانس سوسيس سرخ كردن علي و سنگ صبور خوندن محسن چاوشي. بعد از گريه ها و قربون صدقه علي رفتنا با خودم فكر كردم كه راستي اگه هانيه اينقدر عوضي نبود و علي رو ول نمي كرد بره بازم علي نازنين ما اينقدر نازنين مي شد؟
اين حرفارو اول از همه به خودم و بعد به همه اونايي زدم كه از اين پستهاي اخيرم رنجيدن، مخصوصا سميرا و حميد عزيز. آقا من هنوزم همونم كه بودم، پس زنده باد عشق و رفتن تا ته تهش، حتي اگه بازم سهم ما نامردي و تنهايي باشه.

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی...
واقعا چرا قصه عشق اينقدر پيچيده است؟ چرا آدمها اينقدر پيچيده ان؟ چرا بعضيها هميشه موفقند و بعضيها هميشه بازنده؟ نقش انتخاب چقدر مهمه؟ نقش شانس و قسمت و تقدير چقدر؟
اينها از قديمي ترين سوالات آدم متفكرن. چه زماني كه حافظ مي گه:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
چه زماني كه فلاسفه و حكماي مسلمان از قضا و قدر مي گن و اين سوالو وسط مي كشن كه آيا اين دنيا برپايه نظام احسن بنا شده يا بهتر از اين هم مي شد درستش کرد؟
و چه زماني كه سارتر و كامو و تيليش و مايكل مان و چارلي كافمن و ميشل گوندري و داريوش مهرجويي و حميد هامون از اين تقديرگرايي و اصالت رنج و اگزيستانسياليسم مي گن.
اين شده تقدير ما كه تا حالا و تو اين سالها پشت سرهم بد بياريم و نااميد بشيم و حتي خودكشي كنيم. اگه شانس بياريم و بميريم كه هيچي ولي اگه مثل من بدشانس باشين و بمونين دوباره از زير كثافت رنجي كه بردين و تحقيري كه شدين كم كم و آروم آروم مي آين بيرون و آماده مي شين واسه يه بدبختي تازه، يه كثافت تازه، يه تحقير تازه و دوباره درحاليكه از همون اول مي دونين اين بارم آخرش هيچي نيست دل مي بندين و اميدوار مي شين و خوب، آخرشم كه معلومه ديگه...
با اين وضع چيكار مي شه كرد؟ ما كه شانس نداريم مثل قهرمانهاي فيلماي مايكل مان باشيم و در عرض دو سه ساعت به باشكوه ترين شكل ممكن بميريم(رابرت دونيروي "مخمصه" و تام كروز "شريك جرم") و عرضه اينم نداريم كه مثل راسل كروي "نفوذي" و ويل اسميت "علي" و كالين فارل "ميامي وايس" با اين تقدير لعنتي كنار بيايم و بيخودي تو اين لجن دست و پا نزنيم تا بيشتر فرو بريم. پس چي كار كنيم؟ چطوري تحمل كنيم؟ چطوري قبول كنيم كه بدون عشق هم مي شه زندگي كرد؟ باور كرد كه مي شه مثل علي عابديني دل از يار(گور باباي اين كلمه لعنتي كه ما مجبوريم واسه بي معرفتايي كه اومدن و زندگيمونو به كثافت كشيدن و رفتن به كار ببريم) كند و داد به كار؟ ما كه بدون يار نه كار مي خوايم و نه زندگي و نه آينده چيكار كنيم؟ چه خاكي تو اين سر لعنتيمون بريزيم؟
آلبوم جديد سياوش قميشي رو شنيدين كه تو هفتاد سالگي مي گه:
خداجون متشكريم كه چشم دادي بهمون
واسه گريه كردن و ديدن اين دنياي زشت
مرسي كه پا به ما دادي واسه سگ دو زدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي
چي مي شد اگه تو دست به ساختنش نمي زدي؟
منتها مي دونيد ايراد كار كجاست؟ كه اين فقط يه آهنگ از يه آلبوم يك ساعته اس و استاد هنوزم داره مي گه:
هنوز وقتي بارون تو كوچه مي باره
دلم غصه داره، دلم بي قراره
نه شب عاشقانه اس، نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه، دلم بي تو تنگه
آخ خدا، تنم مي لرزه وقتي فكر مي كنم كه قراره منم تا هفتاد سالگي زنده بمونم و زجر بكشم و تازه اون موقع هم هنوز تو حسرت كسي باشم كه يه ارزن، حتي يه ارزن هم لياقت عشقمو نداشت...