آهای توکه اینهمه دوری از من...
«تمام درختان باغ دماوند بار داده اند جز درخت گلابی-درخت طناز و خودنمای گلابی-و این حقیقت رسواکننده را باغبان پیر سمج، هر صبح، هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم، به گوش من می رساند. چشمم را که باز می کنم پشت پنجره اتاقم منتظر ایستاده و نمی فهمد که سرنوشت مغموم گیاهان ابله و خوشی و یا ناخوشی سبزه و چمن و علوفه ربطی به من ندارد(به من نویسنده و فیلسوف) و متوجه نیست که حواس من جایی دیگر است، جایی ماورای اتفاقهای کوچک زمینی و حادثه های حقیر روزانه...»
می دونم آرشو دوست ندارم، می دونم این یه انتخاب عقلانی و غیرافلاطونی بود. مطمئنم دلم با رضاست، می پرستمش، اون دست و پاهای لاغرشو می خوام، اون بوسه های وحشیانه شو، اون بوی ملایم تنشو و اون حالت نفس کشیدنش وقتی که سفت بهش می چسبیدم و دستامو دور گردنش حلقه می کردم...
الان کجاست؟ داره چی کار می کنه؟ لابد یا سرش تو کتابی چیزیه یا داره اتانول کوفت می کنه یا با سیگار خودشو خفه کرده. هیچ کسو ندیدم مثل اون که اینطوری بتونه خودشو شکنجه کنه...
حالا چی کار کنم؟ اگه این دنیای کثافت همین الان خراب شه و من دوباره برگردم به روزای 13سالگی و اون کوچه برفی، به اولین باری که دیدمش و بهم پیشنهاد کرد آدامسهای تو دهنمونو عوض کنیم و بعد جلوی چشم آدمای عوضی دور و برمون که داشتن یه دخترک 13ساله رو تو بغل یه پسر 30ساله خوشحال و عاشق می دیدن با چاقوی نوک تیزش روی دست لاغرش بکنه، بخراشه: "میم" و بعد نشون بده و بگه ببین، داره خونش در می آد، اسمت داره رنگ می گیره روی تن رنگ و رو رفته من بچه...
اگه برگردم به اون روز چی کار می کنم؟ الان که من یه زن 20سالم و تمام خوشگلیام نصیب شوهرم شده، الان که مدتهاست ذره ذره تن و بدنمو یه غریبه، یه آدم معمولی مال خودش کرده...احساس کثیفی دارم، مثل جولیا رابرتز "کلوزر"، احساس خفگی می کنم، بوی گند می دم، ازون بوهای گندی که به زور هزارتا حوض عطر و اودکلن هم نمی ره، که از یک میلیون کیلومتری حس می شه...
رضا واسه من ستایشنامه می نوشت، من برای اون مقدس بودم، فرشته بودم، الهه پاکی و نجابت بودم، فقط یه دفتر صدبرگ راجع به چشما و لبا و موها و سینه ها و قد و بالای من نوشته بود، هنوز اون نوشته ها رو دارم، اون برای بدن من شعر می گفت ولی همه اش نصیب دست و صورت کثافت آرش شد، همه همش، همه خوشگلیام که فقط رضا بلد بود منظومه شون کنه، شعرشون کنه، جاودانه شون کنه...
دارم "اوانه سنس" گوش می دم، خواننده مورد علاقه رضا، می گفت هروقت گوش می دم یاد صدای رویایی و آسمونی تو می افتم و من حالا با اون صدای رویایی و آسمونی باید برای خود گهم و شوهر شکم گنده خوش بروروم از مهمونی خاله و مد لباس دختر عمه بگم...
آره این انتخاب خودم بود، خودم رضا رو نخواستم، خیال می کردم اون مجنونه(که بود)، فکر می کردم تو دنیای فیلم و رویا و آرزو نمی شه زندگی کرد(که نمی شد)، ولی مگه تو این دنیای بدون خیال و آرزو می شه؟ مگه تو این ملغمه کثافت و استفراغ می شه؟ مگه می شه؟
آخ رضا، رضای من، رضای نازنینم، تو شیرین ترین گناه زندگیم بودی...
مخمصه

این حرف سوفیا خیلی باحال بود که وبلاگو گذاشتن که آدم توش بنویسه. برای ماها که مثلا به نوشتن علاقه مندیم هیچ جا مثل وبلاگ امن و راحت نیست. اینطوریه که به قول فرهاد جعفری تو کافه پیانو آدم حاضر نیست این 14،13تا رفیق وبلاگی رو با هیچی عوض کنه. تاحالا کم می نوشتم و ازاین به بعد می خوام بیشترش کنم. از داستانهای ننوشته و فیلمهای ندیده و کارهای نکرده و عشقهای شکل نگرفته نوشتن هم به اندازه ور دیگه قضیه لذت بخشه.
ناسلامتی ما حالا 28سالمونه و این جمله معروف جورج کلونی که تو 28سالگی آدم باید...(بقیه شو از امیرقادری بپرسید) کنار گوشمون زنگ می زنه. تو 10سال گذشته دوتا رشته متفاوت(حسابداری و الهیات) رو تو تا نصفه هاش خوندیم و انصراف دادیم. نارفیقی و خیانت و عشق دزدی هم به اندازه کافی دیدیم و چشیدیم. وارد بازی سیاست هم شدیم و آخرشو دیدیم. خوب، به نظرم کم متاعی نیست اینهمه تجربه، مطمئنم که خیلی ها تا آخر عمرشونم نمی فهمن که مثلا با وجود همه بدبختیا و زجرها عشق چقدر عزیز و خواستنیه و یا اینکه سیاست و کلا چیزهای جدی چقدر مسخره و مزخرفن.
این یاداشت سینمای ما راجع به فیلم تازه کمال تبریزی رو هم وقت کردین بخونید، واقعا از ته دل نوشتم و خیلی هم دوستش دارم.
"وال-ای" و "once" رو هم اگه ندیدید ببینید که از دستتون نره.
فکر کنم واسه شروع بد نبود، پس این آهنگ سیاوش قمیشی که مدتها رفیق سفر و حضرمون بود رو هم داشته باشید تا بعد:
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیرپا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو توجنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره