لعنت به تو...

لعنت به تو خسرو، اینقدر کشیدی و حرص خوردی وداد زدی که بمیری...
لعنت به تو خسرو...
لعنت به تو...
همین.
یار مفروش به دنیا...

شدیدا پول لازم بودم، قبض موبایلمو نداده بودم و در حال قطع شدن بود، دیگه روی وصله پینه کردن هم نداشتم که یک دوستی زنگ زد و گفت پروفسوری گردن کلفت از دانشگاه زهرمار داره تحقیقاتی انجام می ده و شدیدا به کتاب مستطاب تاریخ بغداد نیازمنده و گیرشم نمی آد، تو سراغ نداری؟
گفتم من دارمش
گفت می فروشی؟
گفتم چند؟
گفت تا صد تومن راه داره
...
گفتم باشه و رفتم و از کتابخونه درش آوردم، خاکاشو گرفتم. 20 جلد کتاب چاپ بیروت که 6،5 سال پیش با دلار دانشجویی از نمایشگاه خریده بودم، جلد زرکوب و از همه مهمتر کلی خاطره از شبهای تاریکی که با این کتاب گذرونده بودم و حالا دیگه فقط می شد تو همون خاطره ها دنبالشون گشت...
داشتم می ذاشتم تو کارتون که یکدفعه یاد این شعر افتادم:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانو فیه من الزاهدین...
گور بابای پول موبایل و این حرفا، من یار فروش نیستم، آدم فروش، یوسف فروش، عشق فروش، زهد فروش، کتاب فروش نیستم، نه نیستم...