من از عید و بهار بیزارم...

باز دوباره نزدیک عید شده و اوضاع و احوال همیشه پاییزی ما بهاری نما شده و الکی به هم که می رسیم خودمان را خوشحال و خوشبخت می نمایانیم و برای هم آرزوی شادکامی می کنیم. صرفنظر از اینکه اصولا از فصل بهار و گرمای هوا و سبزی طبیعت و تکاپوی ریاکارانه عید همیشه بیزار بوده و هستم اساسا این موضوع را درک نمی کنم که کاسته شدن یک سال از عمر آدم و یک سال به گور نزدیک شدن چه نکته شعف انگیزی در دل دارد که به خاطرش باید شاد بود و جشن گرفت؟!
بگذریم، در عین حال بهاریه نویسی و حسب حال نگاری که در مجلات مورد علاقه ام در این روزهای پایانی سال دیده می شد و می شود ازجمله عزیزترین نوشته های عمرم بوده اند و هستند، مخصوصا بهاریه های پرویز دوایی عزیز در سالهای گذشته و سروش صحت نازنین در این سالهای اخیر...
بگذریم، می شود یک نگاهی انداخت به سال 86 که رفت و به تقویم پیوست و از خود پرسید که در این سال برما چه گذشت و چه رفت؟ از کجا به کجا رسیدیم و چه کارهایی کردیم و چه حرفهایی زدیم و چه فیلمهایی دیدیم و چه کتابهایی خواندیم و از همه مهمتر اینکه چه تجربیاتی از زندگی آموختیم و چقدر بزرگ شدیم...
بگذریم، آل پاچینوی کبیر یک زمانی گفته بود حول و حوش 30سالگی است که آدم برای اولین بار می فهمد مردنی است و ما دیگر داریم به این مرزفهم میرایی نزدیک می شویم، هرچند که این قضیه را چندسالی است فهمیده ام و البته به نظرم تا لحظه مرگ هم اصل قضیه دستمان نخواهد آمد. درهرحال فهمیدن اینکه ماندنی نیستیم خیلی کمکی به ادامه زندگی نخواهد کرد، تحمل سختیها را هم آسان تر نخواهد کرد، مگر اینکه...، مگر اینکه هم ندارد، آسان تر نخواهد کرد دیگر...
بگذریم، از فیلمهای عزیز امسال هم که اگر بخواهم بگویم باید به فیلم شگفت انگیز برادران حکیم(تعبیر عالی آرش خوشخو) اشاره کنم که دیگر هر فیلم و یادداشت و مصاحبه شان خوراک چند روز و ماه این زندگی مزخرف را تامین می کند. No country for old men آنقدر نکته و درس دارد که هنوز و بعد از بارها دیدنش تشنه دیدن و خوردن و نوشیدنش هستم، Into the wild شان پن هم عالی بود و البته Juno که بعد از مدتها لذت تماشای یک چهره خوشگل دخترانه هالییودی را نصیبمان کرد، باور نمی کنید وقتی شب اسکار فهمدم الن پیج 21سالش است چقدر پکر شدم، کاش 15،16سالش بیشتر نبود...
بگذریم، در هرصورت همه مان یک سال لعنتی دیگر بزرگ تر شدیم، قرار است عید شود و آجیل بخوریم و خوش باشیم، خوب هستیم،قرار است سال آینده کلی با امسال فرق کند و اتفاقهای خوب خوب درآن بیفتد و حال همه مان خوب شود، به هرحال از این زندگی چرند هیچ چیز بعید نیست، یک وقت دیدید زد و دنیا برای ما هم جای زندگی شد...
بگذریم، تمام این حرفا بهانه است، بهانه های عاشقانه است، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش...
آهای تو که اینهمه دوری از من...

داريوش مهرجويی:
سنتوري:
اين حرفها را كه باور كنيم و بعد "سنتوري" را ببينيم تجربه عجيبي خواهيم كرد، مي شوداين مسير تجربه اندوزي و بالغ شدن را در همين صدو چند دقيقه پيمود، فرقي نمي كند كجاي زندگي ايستاده اي و چه كاره اي، فقط فيلم را درست نگاه كني حل است.اين يكي فيلمي است درباره اينكه مقطعي در زندگي هست كه اگر بخواهي مرد شوي، بالغ شوي و به رستگاري برسي بايد آنرا پشت سر بگذاري، تنهاي تنها هم بايد اين كار را بكني.امكان ندارد كسي همراهت باشد و بتواني راه را درست طي كني. شبيه كوره راهي در كمركش يك كوه است كه فقط براي عبور يك نفر جا دارد و نه بيشتر، يا تنهايي رد مي شوي يا اينكه قيدش را مي زني. اگر رد شدي البته ديگر كار تمام است، همه چيز به بهترين شكل ممكن سر جايش بر مي گردد.چند سال پيش داشتم يك كتاب حديثي مي خواندم، درآن به روايتي از امام حسن عسكري(ع) برخوردم كه مي گفت درجه اي از كمال هست كه كسي بدان نمي رسد مگر بعد از گذشتن از آتش و با ديدن"سنتوري" معناي اين حرف را خوب خوب فهميدم.
عشق و اعتياد:
تمام حرف مهرجويي در "سنتوري" اين است كه از تعاريف رايج فاصله بگيريد، ملاك هاي ارزش گذاري آنقدرها هم كه فكر مي كنيم ساده و در دسترس نيستند. و براي فهماندن اين حرف، اين گوهر، رفته است سراغ دو موضوعي كه برخلاف تصور همگان خيلي به هم نزديك و شبيهند. اما چه بسيار كسان را ديده ايم كه چپ و راست عشق را ستوده اند و در مدح آن تطويل كلام داده اند و برعكس در مذمت اعتياد وراجي كرده و آنرا نكوهيده اند. خوب كه نگاه كني اينها دو سر يك طيف هستند، نه عشق را درك كرده اند و نه درباره اعتياد چيزي مي دانند. مگر عشق جز اين است كه به كسي طوري وابسته شوي كه بدون او زندگي برايت غيرممكن شود؟ مگر كم ديده ايد كه آدم عاشق خفت بكشد و خوار شود و از حيز انتفاع ساقط شود؟ مگر معشوق چيزي جز يك آدم معمولي است؟ ولي ببينيد كه عاشق براي او چه صفاتي رديف مي كند و با چه كساني مي جنگد كه چرا به معشوق من مثلا گفته ايد يك آدم معمولي؟ و مگر اعتياد چيزي جز اين است؟وابستگي افراطي به چيزي كه بازهم زندگي بدون آن را ناممكن كند. مهمترين حرف "سنتوري" به نظر من همين است: اعتياد يا خوب است يا بد، اگر بد است فرقي نمي كند به چه چيزي باشد، به يك انسان(عشق) يا به يك ماده شيميايي(اعتياد به مفهوم رايج). فرقي اگر هست در آدمش است كه چگونه وارد قضيه شده و چطور با خود بي واسطه اش مواجه مي شود، اين را در علي مي توانيد ببينيد، عشق اولش سنتور است و به خاطرش قيد خانواده را مي زند، عشق دومش هانيه است كه به خاطرش قيد بي قيدي و آزادي را مي زند و عشق آخرش مواد است كه به خاطرش قيد دو عشق قبلي را مي زند، اگر علي به خاطر اعتيادش بايد سرزنش شود حتما بايد به خاطر پاكبازيش در عشق ستايش شود كه البته مي شود.
اين وسط مي ماند تعيين تكليف هانيه خانم كه آيا حق داشته آنطوري علي را در بدترين شرايط ممكن رها كند و برود پي خوشبختي خودش؟سكانس اولين برخورد هانيه و جاويد را به ياد بياوريد، آنجا هم علي معتاد بود ولي مثل ميليونها آدم مرتب و منظم و كراوات زده اي(توصيف علي از جاويد) بود كه دور و برمان مي پلكند و چون مواد به موقع به دستشان مي رسد گوشه خيابان زمين را گاز نمي گيرند. پس بدبختي و خيابان خوابي علي از وقتي شروع شد كه هانيه رفت سراغ جاويد و بعدش هم كه خانه خراي و كارتون خوابي و اينها. شايد حرفم را قبول نداشته باشيد...اصلا بگذاريد اينطوري بپرسم كه اگر هانيه مي ماند و به علي كمك مي كرد باز هم آن وضعيت پيش مي آمد؟ مهمترين عامل ترك اعتياد اميد به اينده است، دلخوشي است و هانيه با رفتنش همه اينها را از علي گرفت.
تكليف ما:
بايد عاشق علي سنتوري شويم، برو برگرد ندارد، شايد اينقدر همت و وجود نداشته باشيم كه برويم و دستش را بگيريم و كمكش كنيم ولي بايد طرفدارش باشيم. اين وسط و در بازي "سنتوري" اگر برنده اي وجود داشته باشد بدون شك علي است و اجتماع و آدمهاي مرتب و منظمش و هانيه و جاويد و جعفري جلوه و هرندي و اينها همه وهمه بازنده اند. مي شود پشت خيلي چيزها مخفي شد و از اين واقعيت فرار كرد ولي هوا كه تاريك شود و اطراف كه خلوت شود، تنها كه بشويم نمي توانيم براي علي سنتوري گريه نكنيم و قربان صدقه اش نرويم، امكان ندارد...
«بازم يه پيغام ديگه از علي بدبخته، علي تنها، علي پرغم، ريختن تو مجلس زدن سازمو شكستن، دستمو چلاغ كردن، مهم نيست...دنبال اون پماد ساليسيلات مي گردم كه تو بعضي وقتا رو دست و پاهام مي ماليدي، كجاست؟مهم نيست...همه اين حرفا بهانه است، بهانه هاي عاشقانه است، اما تو كوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش...»