بازی دیگه تموم شده...

دیگر بدتر ازاین نمی شود،زمستان امسال را می گویم،سردتر از همیشه،تلخ تر از همیشه،هرچه بلا و مصیبت بود یکدفعه آمد سرم. نشسته بودم داشتم زندگیم را می کردم و با چشم و دلم زمزمه می کردم که:
کاشکه بدونید که دارم هنوزم از اشتباه قبلیتون می سوزم
زخم کاری کهنه و سرد شده بود و به تنهایی عادت کرده بودم که دوباره چراغ دیدم و خیال کردم به آبادی رسیدم و رفتم و بار و بندیلم را دوباره پت و پهن کردم و...دختران عادت بدی دارند به سفر کردن.
رسیدم به جشنواره و گفتم 10روز با رفقاییم و دور همیم و از این تنهایی سرد برفی خلاصیم،شاید فیلم خوب هم دیدیم و حالمان بهتر شد...
ولی نشد،فیلم خوب که ندیدیم هیچ دورهم بودنمان هم مزه نداد،اصلا دورهم نبودیم،آمدیم و رفتیم و نشستیم و بلند شدیم و چیزی گفتیم و چیزی شنیدیم و حالمان خوب که نشد هیچ بدتر هم شد...
"تنها دوبار زندگی می کنیم" را دیدم و لذت بردم،یک جورهایی با سیامکش همذات پنداری می کردم، به خاطر همین هم بود که در یادداشتهای سایت تنها کسی بودم که از آخر فیلم انتقاد کردم،دیدم سیامک هم دارد خام می شود،دارد باور می کند که پشت آن خنده ها و شادابی و سرزندگیها خبری است،که پشت آن کوه خوشبختی انتظارش را می کشد،می خواهد برود و دوباره رکب بخورد و درب و داغان شود،این حال را خوب می شناسم و چون سیامک را دوست داشتم دلم می خواست بپرم توی پرده و دستش را بگیرم و ببرمش خانه و بگویم حالا اگر زنده هم می خواهی بمانی(نه اینکه زندگی کنی) بمان ولی امیدت را به کسی نبند،دلت را به کسی خوش نکن...
این فیلم و این حرفها به رفقایمان هم مربوط شد و چیزهایی دیدم و شنیدم که فکرش را هم نمی کردم،می بینید؟هنوز یک خط از آن حرفهای قبلی دور نشده ام ها ولی خوب،اگر من اهل عبرت گرفتن بودم که حال و روزم بهتر از اینها بود...،بگذریم.
زمستان امسال و جشنواره و "تنها دوبار زندگی می کنیم"اش برای ابد یادم می ماند،یعنی باید بماند،اگر می خواهم دوباره به این روز نیفتم و اینهمه زجر نکشم باید یاد بگیرم که به هیچکس نباید طوری دل بست که انگار همیشگی است و ماندنی،در رفاقت و زندگی قاعده براین است که کوله بار غصه هامان را خودمان تنهایی باید به دوش بکشیم و از هیچکس،تاکید می کنم هیچ کس هیچ انتظاری وبازهم تاکید می کنم هیچ انتظاری نداشته باشیم.
درس بزرگ برفی ترین زمستان عمرم این است:
آدمها دو جورند،آنهایی که غصه می خورند و اهل محبتند و آنهایی که بی عاطفه اند و شاد و سرخوشند و عذاب آورترین قسمتش هم اینجاست که آدمهایی که باهم فرق می کنند همدیگر را جذب می کنند.