تبليغاتX
درخت گلابی

 

آنکه دریا می رود...

ای نگاهت همه از مخمل و از ابریشم

چندوقتی است که هرشب به تو می اندیشم...

این عبارت مرگ آگاهی از موتیف های تکرارشونده کلمات و آثار سید احمد فردید بود و ازاین عبارت و به لطف آن بود که عاشق کتابها و لن ترانی هایش شدم.

من هم مثل خیلی از شماها زیاد به مرگ فکر میکنم و البته هرچه بیشتر درش فرو میروم کمتر چیزی به دست می آورم.حتی مدتی افتاده بودم دنبال مرگ های سینمایی قشنگ که الان حوصله ندارم به یاد بیاورمشان و اسمهایشان را اینجا ردیف کنم و ازاین حرفها.ولی آن دو چیزی که در این سالها بیشتر به یادشان بوده ام و ردپایشان را در سینما هم جسته ام یکی عشق است و دیگری مرگ...که البته نام یکی از فیلمهای قشنگ وودی آلن عجیب و بامزه هم همین است:عشق و مرگ.

شباهتی جالب بین این دو مفهوم هست که به نظرم آدم هرچه عاشق تر باشد بیشتر به مرگ فکر می کند،به پایان و خداحافظی و رفتن و جدایی.اواخر "پیش از طلوع" سلین به جسی می گوید الان اواخر شب است،اواخر تنها شب باهم بودنمان و من از فکر خداحافظی فردا صبح دارم می ترسم و می لرزم و جسی مسخره هم می گوید که بیا همین الان خداحافظی کنیم تا ترست بریزه!ولی وقت خداحافظی واقعی که می رسد تمام آن شاعربازیها و ادای متفاوت بودن را درآوردنها پایان می یابد،ترس از جدایی در چهره هردو نفر ظاهر می شود و قرار 6ماه بعد را می گذارند و اگر این 6ماه به 9سال تبدیل می شود از بی معرفتی و کم مایگی خودشان است(و شاید هم از سر شلوغ استاد لینک لیتر که پیش از غروب را 9سال بعد می سازد!)

خلاصه آدم وقتی عاشق است از جدایی می ترسد،حالا این عشق برای بعضی مقام و ثروت و این حرفهاست و برای بعضی کسی است که می ترسند و می میرند از فکر نبودنش.این طوری است که من و شما باید هم که از مرگ بترسیم و بلرزیم و فرار کنیم،آخر کسی چه می داند بعد از مرگمان با کی قرار است دمخور شویم و کجاها برویم و اینها...

بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ عزیزتر ازجانم نگاهم به مرگ هم عوض شد،دیگر اسم احساسی که دارم هرچه باشد ترس نیست،مطمئنم که نیست،همه اش به این فکر می کنم که آیا می شود دوباره جایی باشد که جمع شویم دور پدربزرگ و مادربزرگ چایی بیاورد و فینال یورو 2000 باشد و ایتالیا 1_0 جلو باشد و ما در هول و ولا و یکدفعه دستی محکم بخورد پشت سرمان که نصفه شبه،بگیر بخواب بچه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 12:58  توسط امیرحسین جلالی  | 

 

همه آنچه که از دست داده ایم

 

چند وقتي است كه دوتا فيلم پدر مادر دار ديده ام و دلم مي خواهد چند خطي در موردشان بنويسم،نه درباره مضمون و فرم و خلاصه تحليل فيلمها بلكه درباره تمي كه در هردوي آنها هست و خيلي چشم نواز و حتي روح نواز است:تم مردانگي و تظاهرات مردانه.

فيلم اول "گنگستر آمريكايي"(ريدلي اسكات) كه درباره تقابل يك سردسته سياه پوست باندهاي مواد مخدر (فرانك لوكاس با بازي دنزل واشينگتن خيلي خيلي عزيز و دوست داشتني) و يك پليس وظيفه شناس(ريچي رابرتز با بازي راسل كرو) است كه هردوي آنها در يك چيز مشتركند.فرانك با آن خشونت حيرت آورش مردي است پايبند به خانواده و ارزشهاي فاميلي كه خانه اي بزرگ مي خرد و مادر پيرش و برادران كور و كچلش را دور و برش جمع مي كند تا به آنها راه و رسم زندگي و كاسبي بياموزد و حتي در ازدواج و زندگي مشتركش با دختر سال پورتوريكو نيز همين اطوارهاي قشنگ مردانه را شاهديم.ريچي نيز چه در كارش و چه در زندگي خصوص اش چنين وضعيتي را دارد و اصلا تاكيد فيلمنامه نويس(زيليان مشهور)و كارگردان بر نرينگي كاراكتر ريچي به دليل همين قضيه نشان دادن مردانگي در عناصر داستان است.اين وجه مشترك را بيش از هر زماني در آخر فيلم و زماني كه سرنوشت آدمهاي قصه معلوم مي شود مي توانيم ببينيم،همانجايي كه ريچي اداره پليس را رها مي كند و وكيل مي شود و اتفاقا اولين موكلش هم فرانك لوكاس است،مي بينيد چگونه مردانگي دو قطب شر و خير را به هم مي رساند؟آن هم وقتي كه هم زن ريچي او را رها كرده و هم همسر زيباي فرانك.

در فيلم منگولد هم انگيزه اوانز(كريستين بيل) از همراهي با گروه مردان قانون در راه تحويل دادن بن ويد خلافکار(بازهم راسل كرو) نه آن 200 دلار مرحمتي كلانتر كه بازسازي تصوير محو شده مردانه اش درچشم زن و بچه است،همين طوري هم هست كه آخر داستان نه تنها از چند برابر آن پول بلكه از جانش هم مي گذرد و تصميم مي گيرد بميرد و پسرش او را در قامت يك قهرمان به ياد بياورد تا اينكه بماند و نگاه تحقيرآميز اورا تحمل كند.

اين جريان تصويرسازي هاي مردانه آنهم در دوره زمانه از رونق افتادن اين حرفها به نظرم در هزاره سوم توسط استاد مايكل مان و با فيلم ميامي وايس بود كه کلید خورد ،همان كه از كالين فارل مكش مرگ ما يك اسطوره مردانه ساخت و با آن سبيل افسانه اي و آن يقه باز و فريادها و عشقبازي هايش تبديل شد به يك شمايل ماندگار.

خيلي وقت است كه ديگر حسرت ديدن يك چهره لطيف زنانه(مثل آدري هيپبورن عزيز) و يك قيافه خشن مردانه(مثالش را زدم ديگر) به لطف جامعه يكسان ساز دور و بر به يك حسرت عميق تبديل شده است،همه اش شده آنجلينا جولي و جوليا رابرتز و كيانو ريوز و اورلاندو بلوم،چنين است كه خيلي مي چسبد آدم پوستر آدري هيپبورن(در سابرينا مثلا) و البته پوستر كالين فارل(در همين ميامي وايس) را قاب كند بزند به ديوار اتاقش و زيرش با خط درشت بنويسد:شمايل همه آنچه كه از دست داده ايم.

 

بعدالتحرير:همين امروز شنيدم كه دوست عزيزم(حامد اصغري) حالش خوب نيست و برده اندش بيمارستان و ...،برايش دعا كنيد رفقا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 16:14  توسط امیرحسین جلالی  |